سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹
فلشبک - خاطرات ۱۴ سالگی
دنیای آنیا در ۱۴ سالگی بسیار متفاوت بود. زمانی که داناوان برای آرامش روحی خود به مدت دو سال به پیش روانشناس لوید رفت، خانهی آنها خلوت شده بود. آن روزها، آنیا یادش میآمد که چقدر احساس تنهایی میکرد، اما این تنهایی، او را به سمت استقلال سوق داد.
در آن دوران، آنیا عادت کرده بود که بلافاصله بعد از پایان کلاسها، به محل کار لوید برود. او میخواست از دنیای خودش با تنها فردی که دوستش داشت صحبت کند.
آنیا (در کودکی): بابا، امروز در مدرسه یک مسئلهی ریاضی خیلی سخت داشتم، اما توانستم حلش کنم!
لوید (با لبخندی آرام اما خسته): تو همیشه هوشمند بودی، آنیا. من خوشحالم که اینقدر با پشتکار هستی.
داناوان، که حالا در این روایت یک شخصیت انسانی و باپرستیژ است، از دیدن آنیا بسیار لذت میبرد. او آن را نه فقط یک دختر کوچک، بلکه یک «دانشپژوه کوچک» میدید.
داناوان: لوید، این دختر واقعاً استثنایی است. انضباط و هوشش در این سن، در کمتر کسی دیده میشود. او آیندهی درخشانی دارد.
آنیا با وجود اینکه در مدرسه همیشه برتر بود، اما شبها در خانه، احساس میکرد که جای خالی لوید بسیار بزرگ است. او با خود میگفت که باید بیشتر درس بخواند تا وقتی لوید برگردد، بتواند او را خوشحال کند.
وقتی دو سال گذشت و لوید بازگشت، آنیا دیگر آن دختربچهی ساده نبود؛ او به یک دختر با اعتمادبهنفس و باهوش تبدیل شده بود که آماده بود دنیای خودش را بسازد.
بازگشت به زمان حال . میانه ی اردو در جنگل
در اواسط اردوی علمی، وقتی تیم «نور» در حال استراحت بودند، ناگهان صدای زنگ گوشی لوید ( در نزدیکی تیم نور بود) بلند شد. داناوان بود که تماس گرفته بود.
لوید گوشی را برداشت و کمی دورتر از بچهها رفت تا صحبت کند.
داناوان : لوید، بیا به عمارت ما. باید دربارهی یک موضوع بسیار مهم صحبت کنیم.
لوید (با تعجب): همین الان؟ داناوان، من در بیمارستان هستم و پیش یکی از بیمار هایم هستم نمی توانم همین الان بیایام.
داناوان:باشه هر وقت توانستی بیا .
لوید در حالی که در میان درختان میچرخید، سریعا به سمت ماشین رفت به خانه رفت لباسش را عوض کرد و به سمت عمارت داناوان رفت.
وقتی که لوید وارد عمارت شد یکی از خدمتکار ها با احترام کت لوید را از او گرفت و او را به اتاق داناوان راهنمایی کرد .
بعد از سلام و احوال پرسی لوید سریع پرسید که موضوع چیست ؟
داناوان: دیمیتروس برای مدیریت یکی از شرکتهای بزرگ خانواده ما به آنجا رفته و در همانجا ازدواج کرده است. این تغییرات، نقشهی ما را برای آینده تغییر داده است.
داناوان: من میخواهم وقتی مدرسه تمام شد، آنیا و دامیان با هم ازدواج کنند. اما تا آن زمان، آنها باید به عنوان «نامزد» شناخته شوند. این برای قدرت و آیندهی هر دو خانواده ضروری است.
لوید (با شوک): الان؟ آنها هنوز در مدرسه هستند!
داناوان: اره الان البته اگر خودشان و تو هم موافق باشی
لوید برای لحظهای به آنیا و دامیان فکر کرد. آنها با هم بودند، اما آیا برای این سنگینی آماده بودند؟
لوید: داناوان، من با این ایده موافق هستم، اما باید با آنها صحبت کنیم.
داناوان: درست است. پس هفتهی آینده، همراه با خانم و انیا جان به عمارت ما تشریف بیارید
لوید :نه خواهش می کنم اگر جفتشان قبول کنند این یک جور خاستگاری محسوب می شه پس لطفا به شما به عمارت ما تشریف بیارید .
داناوان:باشه
بازگشت گروه به مدرسه
اردو تمام شد. تیم «نور» با خوشحالی و خستگی به مدرسه برگشتند و بعد به خانه هایشان رفتند انیا برای اینکه دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود به خانه پدریش یعنی عمارت فورجر رفت یور و لوید مثل همیشه با خوشحالی به استقبال انیا رفتند . اما لوید، با ذهنی که درگیر تصمیمات بزرگ بود، کمی آرامتر از همیشه به نظر میرسید. آنیا متوجه این تغییر شده بود.
در همین حین، در لایههای دیگر داستان،
لوید در مورد ماموریت استریکس و پیشنهاد دانادان با هندلر صحبت میکرد.
هندلر: لوید ، شاید دوباره ماموریت استریکس شروع شود و دوباره نیاز پیدا کنیم به خانواده دزموند نزدیک شویم. خانوادهی دزموند همیشه در حال تغییر هستند. پس این یک فرصت خوب است که هیچ وقت دوباره پیدا نمی شود .
لوید : هر وقت لازم باشد، من هستم.
هفتهی بعد از اردو، تمام آمادهسازیها برای مهمانی در عمارت لوید آغاز شد.
فلشبک - خاطرات ۱۴ سالگی
دنیای آنیا در ۱۴ سالگی بسیار متفاوت بود. زمانی که داناوان برای آرامش روحی خود به مدت دو سال به پیش روانشناس لوید رفت، خانهی آنها خلوت شده بود. آن روزها، آنیا یادش میآمد که چقدر احساس تنهایی میکرد، اما این تنهایی، او را به سمت استقلال سوق داد.
در آن دوران، آنیا عادت کرده بود که بلافاصله بعد از پایان کلاسها، به محل کار لوید برود. او میخواست از دنیای خودش با تنها فردی که دوستش داشت صحبت کند.
آنیا (در کودکی): بابا، امروز در مدرسه یک مسئلهی ریاضی خیلی سخت داشتم، اما توانستم حلش کنم!
لوید (با لبخندی آرام اما خسته): تو همیشه هوشمند بودی، آنیا. من خوشحالم که اینقدر با پشتکار هستی.
داناوان، که حالا در این روایت یک شخصیت انسانی و باپرستیژ است، از دیدن آنیا بسیار لذت میبرد. او آن را نه فقط یک دختر کوچک، بلکه یک «دانشپژوه کوچک» میدید.
داناوان: لوید، این دختر واقعاً استثنایی است. انضباط و هوشش در این سن، در کمتر کسی دیده میشود. او آیندهی درخشانی دارد.
آنیا با وجود اینکه در مدرسه همیشه برتر بود، اما شبها در خانه، احساس میکرد که جای خالی لوید بسیار بزرگ است. او با خود میگفت که باید بیشتر درس بخواند تا وقتی لوید برگردد، بتواند او را خوشحال کند.
وقتی دو سال گذشت و لوید بازگشت، آنیا دیگر آن دختربچهی ساده نبود؛ او به یک دختر با اعتمادبهنفس و باهوش تبدیل شده بود که آماده بود دنیای خودش را بسازد.
بازگشت به زمان حال . میانه ی اردو در جنگل
در اواسط اردوی علمی، وقتی تیم «نور» در حال استراحت بودند، ناگهان صدای زنگ گوشی لوید ( در نزدیکی تیم نور بود) بلند شد. داناوان بود که تماس گرفته بود.
لوید گوشی را برداشت و کمی دورتر از بچهها رفت تا صحبت کند.
داناوان : لوید، بیا به عمارت ما. باید دربارهی یک موضوع بسیار مهم صحبت کنیم.
لوید (با تعجب): همین الان؟ داناوان، من در بیمارستان هستم و پیش یکی از بیمار هایم هستم نمی توانم همین الان بیایام.
داناوان:باشه هر وقت توانستی بیا .
لوید در حالی که در میان درختان میچرخید، سریعا به سمت ماشین رفت به خانه رفت لباسش را عوض کرد و به سمت عمارت داناوان رفت.
وقتی که لوید وارد عمارت شد یکی از خدمتکار ها با احترام کت لوید را از او گرفت و او را به اتاق داناوان راهنمایی کرد .
بعد از سلام و احوال پرسی لوید سریع پرسید که موضوع چیست ؟
داناوان: دیمیتروس برای مدیریت یکی از شرکتهای بزرگ خانواده ما به آنجا رفته و در همانجا ازدواج کرده است. این تغییرات، نقشهی ما را برای آینده تغییر داده است.
داناوان: من میخواهم وقتی مدرسه تمام شد، آنیا و دامیان با هم ازدواج کنند. اما تا آن زمان، آنها باید به عنوان «نامزد» شناخته شوند. این برای قدرت و آیندهی هر دو خانواده ضروری است.
لوید (با شوک): الان؟ آنها هنوز در مدرسه هستند!
داناوان: اره الان البته اگر خودشان و تو هم موافق باشی
لوید برای لحظهای به آنیا و دامیان فکر کرد. آنها با هم بودند، اما آیا برای این سنگینی آماده بودند؟
لوید: داناوان، من با این ایده موافق هستم، اما باید با آنها صحبت کنیم.
داناوان: درست است. پس هفتهی آینده، همراه با خانم و انیا جان به عمارت ما تشریف بیارید
لوید :نه خواهش می کنم اگر جفتشان قبول کنند این یک جور خاستگاری محسوب می شه پس لطفا به شما به عمارت ما تشریف بیارید .
داناوان:باشه
بازگشت گروه به مدرسه
اردو تمام شد. تیم «نور» با خوشحالی و خستگی به مدرسه برگشتند و بعد به خانه هایشان رفتند انیا برای اینکه دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود به خانه پدریش یعنی عمارت فورجر رفت یور و لوید مثل همیشه با خوشحالی به استقبال انیا رفتند . اما لوید، با ذهنی که درگیر تصمیمات بزرگ بود، کمی آرامتر از همیشه به نظر میرسید. آنیا متوجه این تغییر شده بود.
در همین حین، در لایههای دیگر داستان،
لوید در مورد ماموریت استریکس و پیشنهاد دانادان با هندلر صحبت میکرد.
هندلر: لوید ، شاید دوباره ماموریت استریکس شروع شود و دوباره نیاز پیدا کنیم به خانواده دزموند نزدیک شویم. خانوادهی دزموند همیشه در حال تغییر هستند. پس این یک فرصت خوب است که هیچ وقت دوباره پیدا نمی شود .
لوید : هر وقت لازم باشد، من هستم.
هفتهی بعد از اردو، تمام آمادهسازیها برای مهمانی در عمارت لوید آغاز شد.
- ۷۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط