#نجمه_نوشت
#نجمه_نوشت
از بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین...
زیاد خوش نباشین...
زیاد حال دلتون خوب نباشه...
هرجا دور هم جمع میشدیم و میخندیدیم، میگفتن:
«بسه دیگه... خوبه... کافیه... نخندین، خوب نیست.»
هرجا شاد بودیم، هرجا سرخوش بودیم، باز یکی پیدا میشد که بگه:
«اینجوری خوب نیست... زیادی خوشحالین.»
آخرش هم اگر اتفاقی میافتاد، کاسهکوزهها سر همون خوشی میشکست...
یکی عروسی میگرفت، پشت سرش اتفاقی میافتاد، مثلاً کسی فوت میشد؛
میگفتن:
«فلان فلانشده، عروس یا داماد با این پاقدمش...»
از اون طرف به خانوادهی داغدار میگفتن:
«بابا ناراحت نباش، راحت شد...
خدا رحمتش کنه...
تو جا نموند...»
چمونه؟
چه مرگمونه؟
چرا هر اتفاقی که میافته، دهنمون رو باز میکنیم و یه حرفی میزنیم که بیشتر از خودِ اتفاق آدم رو میشکنه؟
حالا قبول...
خوشی و خوشبختی رو نباید جار زد.
لازم نیست هر چیزی رو به همه گفت.
اما نه تا این حد...
نه اینکه انقدر از «چشم خوردن» و «بعدِ خوشی، بدی میاد» گفتیم که آخرش خودِ خوشی هم برامون ترسناک شد.
انقدر گفتن «زیادی نخند، بعدش گریهست»
که حالا وقتی واقعاً میخندیم،
ته دلمون میترسه...
وقتی یه روز خوب داریم،
منتظریم یه چیزی خرابش کنه.
وقتی کسی رو خیلی دوست داریم،
ته ذهنمون از نبودنش میترسیم.
وقتی همهچیز خوبه،
به جای اینکه نفس راحت بکشیم،
منتظریم دنیا از یه جایی ضربهش رو بزنه.
و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همین باشه...
اینکه خیلیهامون قبل از اینکه زندگی چیزی ازمون بگیره،
خودمون با ترسِ از دست دادنش، لذت داشتنش رو از خودمون گرفتیم.
به قرآن، هرجوری توی ذهنت و قلبت منتظر چیزی باشی،
ممکنه تمام حواست رو صرف پیدا کردن نشونههاش کنی؛
خوب یا بد، دیر یا زود.
پس به چیزای خوب فکر کنید.
حرفای خوب بزنید.
دلداریهای قشنگ بدید.
تا میتونید حال یه نفر رو خوب کنید.
والا به پیر، به پیغمبر،
این دنیا خودش به اندازهی کافی زخم داره...
آدمها به اندازهی کافی درد کشیدن...
لازم نیست ما هم روی زخم همدیگه نمک بپاشیم.
شما نمک نشید...
تو رو خدا،
اگر دستتون رسید،
دل کسی رو سبک کنید، نه سنگینتر.
اگر کسی خوشحاله،
ازش نترسید...
براش خوشحال باشید.
اگر کسی میخنده،
نگید «زیادی نخند»...
بذارید بخنده.
شاید این آخرین باری باشه که میتونه با خیال راحت بخنده.
و شاید ما هیچوقت نفهمیم
چند نفر،
همین وسطِ خندههاشون،
دارن با ترسِ فردا زندگی میکنن...
پس اگر نمیتونیم مرهم باشیم،
حداقل زخم نباشیم.
خوب باشید...
واقعاً خوب باشید.
چون به قول یه دوست:
«خوبی پیش خدا گم نمیشه.»
از ما گفتن بود...
قبل از اینکه برای کسی اتفاقی بیفته،
قبل از اینکه دیر بشه،
قبل از اینکه حسرتِ یک «کاش یه حرف قشنگ بهش میزدم» روی دلمون بمونه.
گاهی خیلی زود...'' دیر '' میشه
از بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین...
زیاد خوش نباشین...
زیاد حال دلتون خوب نباشه...
هرجا دور هم جمع میشدیم و میخندیدیم، میگفتن:
«بسه دیگه... خوبه... کافیه... نخندین، خوب نیست.»
هرجا شاد بودیم، هرجا سرخوش بودیم، باز یکی پیدا میشد که بگه:
«اینجوری خوب نیست... زیادی خوشحالین.»
آخرش هم اگر اتفاقی میافتاد، کاسهکوزهها سر همون خوشی میشکست...
یکی عروسی میگرفت، پشت سرش اتفاقی میافتاد، مثلاً کسی فوت میشد؛
میگفتن:
«فلان فلانشده، عروس یا داماد با این پاقدمش...»
از اون طرف به خانوادهی داغدار میگفتن:
«بابا ناراحت نباش، راحت شد...
خدا رحمتش کنه...
تو جا نموند...»
چمونه؟
چه مرگمونه؟
چرا هر اتفاقی که میافته، دهنمون رو باز میکنیم و یه حرفی میزنیم که بیشتر از خودِ اتفاق آدم رو میشکنه؟
حالا قبول...
خوشی و خوشبختی رو نباید جار زد.
لازم نیست هر چیزی رو به همه گفت.
اما نه تا این حد...
نه اینکه انقدر از «چشم خوردن» و «بعدِ خوشی، بدی میاد» گفتیم که آخرش خودِ خوشی هم برامون ترسناک شد.
انقدر گفتن «زیادی نخند، بعدش گریهست»
که حالا وقتی واقعاً میخندیم،
ته دلمون میترسه...
وقتی یه روز خوب داریم،
منتظریم یه چیزی خرابش کنه.
وقتی کسی رو خیلی دوست داریم،
ته ذهنمون از نبودنش میترسیم.
وقتی همهچیز خوبه،
به جای اینکه نفس راحت بکشیم،
منتظریم دنیا از یه جایی ضربهش رو بزنه.
و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همین باشه...
اینکه خیلیهامون قبل از اینکه زندگی چیزی ازمون بگیره،
خودمون با ترسِ از دست دادنش، لذت داشتنش رو از خودمون گرفتیم.
به قرآن، هرجوری توی ذهنت و قلبت منتظر چیزی باشی،
ممکنه تمام حواست رو صرف پیدا کردن نشونههاش کنی؛
خوب یا بد، دیر یا زود.
پس به چیزای خوب فکر کنید.
حرفای خوب بزنید.
دلداریهای قشنگ بدید.
تا میتونید حال یه نفر رو خوب کنید.
والا به پیر، به پیغمبر،
این دنیا خودش به اندازهی کافی زخم داره...
آدمها به اندازهی کافی درد کشیدن...
لازم نیست ما هم روی زخم همدیگه نمک بپاشیم.
شما نمک نشید...
تو رو خدا،
اگر دستتون رسید،
دل کسی رو سبک کنید، نه سنگینتر.
اگر کسی خوشحاله،
ازش نترسید...
براش خوشحال باشید.
اگر کسی میخنده،
نگید «زیادی نخند»...
بذارید بخنده.
شاید این آخرین باری باشه که میتونه با خیال راحت بخنده.
و شاید ما هیچوقت نفهمیم
چند نفر،
همین وسطِ خندههاشون،
دارن با ترسِ فردا زندگی میکنن...
پس اگر نمیتونیم مرهم باشیم،
حداقل زخم نباشیم.
خوب باشید...
واقعاً خوب باشید.
چون به قول یه دوست:
«خوبی پیش خدا گم نمیشه.»
از ما گفتن بود...
قبل از اینکه برای کسی اتفاقی بیفته،
قبل از اینکه دیر بشه،
قبل از اینکه حسرتِ یک «کاش یه حرف قشنگ بهش میزدم» روی دلمون بمونه.
گاهی خیلی زود...'' دیر '' میشه
- ۱.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط