رمان گناهکار قسمت ششم (485 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
ولی من هنوز فراموش نکردم همه چیز یادمه مو به موا لحظه به لحظش توی ذهنم ثبت شده به روز تو زندگی منو به گند کشیدی و حالا تو اینجایی جلوی من و با دست و پای بسته دیگه راه به جایی نداری جناب صدر قراره خیلی زود مهمونای بعدیمونم از راه برسن صبور باش کم کم اونا رو هم میارم پیشت گذشته باید مرور بشه میخوام کاری کنم تک تکتون به یاد بیارین که من کیم
مبهوت نگاهم کرد حتی توان حرف زدن هم نداشت دیگه دارم به پایان این بازی نحس نزدیک میشم کم کم همه سر از این راز کهنه در میارن بالاخره این معما هم حل میشه با پیدا کردن نفر دهم همه چیز تموم میشه همون طور که از اول انتظارشو می کشیدم الان ده ساله که منتظر چنین روزیم.
دلارام
نگاهمو به آینه دوختم به تصویری که نقش منو در خودش داشت نقش به دختر با موهای حالت دار و بلند چشمان خاکستری و سرد. ولی هنوزم زیبا بود همون طور که مادرش همیشه می گفت.
توی اون لباس قرمز و بلند که سنگای روی لباس تحت تاثیر نور چراغای اتاق درخششون رو به رخ میکشیدن پوست سفید دختر چون مرمر می درخشید. لبای سرخش درست همرنگ لباسش بود. زیبا و دلنشین
باورم نمی شد این دختر این دختری که توی آینه میبینم خودم باشم ارسلان آرایشگر خبر کرده بود هر چی اصرار کردم نمی خوام به این مهمونی بیام باز حرف خودشو میزد. اینجا من قدرت تصمیم گیری نداشتم کسی به به برده اجازه ی تصمیم گیری نمی داد. من اینجا اون دلارامی نیستم که توی خونه ی آرشام بودم اونجا با اینکه خدمتکار بودم ولی احساس محبوس بودن بهم دست نمی داد.
آرشام با اینکه از جنس آهن بود بازم درونش رو میتونستم حس کنم و بفهمم اون طور که نشون میده نیست. ظاهرش با باطنش زمین تا آسمون فرق می کرد.
همیشه فکر می کردم تونستم بشناسمش ولی الان احساس میکنم به بن بست رسیدم دیگه قادر نیستم فکر کنم و در مورد چیزی اون طور که می خوام برداشت کنم زمان در گذره کسی نمی تونه اونو به عقب برگردونه و یا حتی متوقفش کنه هیچ چیز توی این دنیا به دل و خواسته ی ما آدما پیش نمی ره، حتی عشق
شال حریرم رو روی دستم انداختم کل روز گوشواره ها رو از گوشم در آورده بودم هنوزم نمی خواستم اونا رو بندازم به امشب دیگه می خوام مال خودم باشم میخوام برای یک بارم که شده حس کنم بیرون از این خونه ی کوفتی آزادم
توی کشو انواع گوشواره و انگشتر و هر چی که میخواستم بود ولی هیچ کدومو برنداشتم هیچ کدوم از اینا مال من نیست. تقه ای به در اتاق خورد نگاهم به در بود که باز شد.
ارسلان لبخند به لب وارد اتاق شد. وقتی برگشتم و نگاهش بهم افتاد لبخند آروم آروم از روی لباش محو شد. سرمو زیر انداختم تا نبینم چهره ی مردی که رو به روم ایستاده رو نبینم اینکه این مرد آرشام نیست.
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
ولی من هنوز فراموش نکردم همه چیز یادمه مو به موا لحظه به لحظش توی ذهنم ثبت شده به روز تو زندگی منو به گند کشیدی و حالا تو اینجایی جلوی من و با دست و پای بسته دیگه راه به جایی نداری جناب صدر قراره خیلی زود مهمونای بعدیمونم از راه برسن صبور باش کم کم اونا رو هم میارم پیشت گذشته باید مرور بشه میخوام کاری کنم تک تکتون به یاد بیارین که من کیم
مبهوت نگاهم کرد حتی توان حرف زدن هم نداشت دیگه دارم به پایان این بازی نحس نزدیک میشم کم کم همه سر از این راز کهنه در میارن بالاخره این معما هم حل میشه با پیدا کردن نفر دهم همه چیز تموم میشه همون طور که از اول انتظارشو می کشیدم الان ده ساله که منتظر چنین روزیم.
دلارام
نگاهمو به آینه دوختم به تصویری که نقش منو در خودش داشت نقش به دختر با موهای حالت دار و بلند چشمان خاکستری و سرد. ولی هنوزم زیبا بود همون طور که مادرش همیشه می گفت.
توی اون لباس قرمز و بلند که سنگای روی لباس تحت تاثیر نور چراغای اتاق درخششون رو به رخ میکشیدن پوست سفید دختر چون مرمر می درخشید. لبای سرخش درست همرنگ لباسش بود. زیبا و دلنشین
باورم نمی شد این دختر این دختری که توی آینه میبینم خودم باشم ارسلان آرایشگر خبر کرده بود هر چی اصرار کردم نمی خوام به این مهمونی بیام باز حرف خودشو میزد. اینجا من قدرت تصمیم گیری نداشتم کسی به به برده اجازه ی تصمیم گیری نمی داد. من اینجا اون دلارامی نیستم که توی خونه ی آرشام بودم اونجا با اینکه خدمتکار بودم ولی احساس محبوس بودن بهم دست نمی داد.
آرشام با اینکه از جنس آهن بود بازم درونش رو میتونستم حس کنم و بفهمم اون طور که نشون میده نیست. ظاهرش با باطنش زمین تا آسمون فرق می کرد.
همیشه فکر می کردم تونستم بشناسمش ولی الان احساس میکنم به بن بست رسیدم دیگه قادر نیستم فکر کنم و در مورد چیزی اون طور که می خوام برداشت کنم زمان در گذره کسی نمی تونه اونو به عقب برگردونه و یا حتی متوقفش کنه هیچ چیز توی این دنیا به دل و خواسته ی ما آدما پیش نمی ره، حتی عشق
شال حریرم رو روی دستم انداختم کل روز گوشواره ها رو از گوشم در آورده بودم هنوزم نمی خواستم اونا رو بندازم به امشب دیگه می خوام مال خودم باشم میخوام برای یک بارم که شده حس کنم بیرون از این خونه ی کوفتی آزادم
توی کشو انواع گوشواره و انگشتر و هر چی که میخواستم بود ولی هیچ کدومو برنداشتم هیچ کدوم از اینا مال من نیست. تقه ای به در اتاق خورد نگاهم به در بود که باز شد.
ارسلان لبخند به لب وارد اتاق شد. وقتی برگشتم و نگاهش بهم افتاد لبخند آروم آروم از روی لباش محو شد. سرمو زیر انداختم تا نبینم چهره ی مردی که رو به روم ایستاده رو نبینم اینکه این مرد آرشام نیست.
- ۱.۲k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط