Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 32
صبح روز بعد...
جینا آروم چشمهاشو باز کرد و بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون رفت.
وقتی به سالن رسید، با دیدن میز صبحونه تعجب کرد.
جینا: وااای! این همه غذا رو کی درست کرده؟! 😂
جنا که کنار میز نشسته بود، با افتخار گفت:
جنا: خودمممم! 😌🎀
جینا: تو؟! واقعاً؟!
جنا: چرا انقدر تعجب میکنی آخه؟! منم بلدم غذا درست کنم!
جیمین: فقط امیدوارم امروز زنده بمونیم 😂
جنا: جیمین! 😐
جینا زد زیر خنده و کنار جنا نشست.
جینا: خب، تهیونگ کجاست؟
جیمین: صبح زود رفت پیش نامزدش. میگفت چند وقته درست حسابی ندیدتش.
جنا: وای، چه ناززز! 🥹
یونگی هم از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت.
یونگی: منم باید برم دنبال کارای خودم. فعلاً خداحافظ.
جینا: خداحافظ یونگییی!
بعد از صبحونه، جونگکوک هم آماده شد.
جونگکوک: جیمین، آمادهای؟
جیمین: آره، بریم شرکت.
جینا از آشپزخونه بیرون اومد.
جینا: پس من و جنا چی؟
جونگکوک: با ما میاید. برمیگردیم عمارت قبلی.
جنا: بالاخره! دلم برای اتاقم تنگ شده بود!
جینا: منم همینطور!
---
چند ساعت بعد، همه به عمارت قبلی برگشتن.
جیمین و جونگکوک مستقیم رفتن شرکت و جینا و جنا توی خونه موندن.
نزدیک ظهر، جینا از پلهها پایین اومد.
جینا: جنااا، ناهار چی بخوریم؟
جنا: هرچی تو درست کنی!
جینا: پس یه چیز خوشمزه درست میکنم.
جنا: فقط یه چیزی درست نکن که منو بکشه! 😂
جینا: برو بابااا!
جینا وارد آشپزخونه شد و مشغول آماده کردن غذا شد.
اما چند دقیقه بعد...
بوی غذا که توی آشپزخونه پیچید، ناگهان حالش به هم خورد.
دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
جینا: وای... چی شده؟...
به سختی خودش رو به دستشویی رسوند.
چند دقیقه همونجا موند تا حالش بهتر بشه.
وقتی بیرون اومد، دستش رو به دیوار گرفت.
جینا: چرا سرم گیج میره؟...
تصمیم گرفت کمی آب بخوره و دوباره برگرده آشپزخونه.
ولی هنوز چند قدم برنداشته بود که دوباره حالش بد شد.
این بار سرگیجهش شدیدتر بود.
جینا دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
جینا: نه دیگه... الان وقتش نیست...
چند لحظه کنار دیوار ایستاد، اما دوباره مجبور شد به دستشویی برگرده.
وقتی بیرون اومد، رنگ صورتش پریده بود.
جینا: فقط باید بشینم...
به سمت سالن رفت.
اما درست وقتی به پلهها رسید، سرش به شدت گیج رفت.
همهچیز جلوی چشمش تار شد.
جینا دستش رو دراز کرد تا جایی رو بگیره، ولی نتونست تعادلش رو حفظ کنه.
و چند ثانیه بعد...
با صدای بلندی روی زمین افتاد.
ادامه دارد...
چطور بود؟
❤️💋
به اجبار کنار تو
part: 32
صبح روز بعد...
جینا آروم چشمهاشو باز کرد و بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون رفت.
وقتی به سالن رسید، با دیدن میز صبحونه تعجب کرد.
جینا: وااای! این همه غذا رو کی درست کرده؟! 😂
جنا که کنار میز نشسته بود، با افتخار گفت:
جنا: خودمممم! 😌🎀
جینا: تو؟! واقعاً؟!
جنا: چرا انقدر تعجب میکنی آخه؟! منم بلدم غذا درست کنم!
جیمین: فقط امیدوارم امروز زنده بمونیم 😂
جنا: جیمین! 😐
جینا زد زیر خنده و کنار جنا نشست.
جینا: خب، تهیونگ کجاست؟
جیمین: صبح زود رفت پیش نامزدش. میگفت چند وقته درست حسابی ندیدتش.
جنا: وای، چه ناززز! 🥹
یونگی هم از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت.
یونگی: منم باید برم دنبال کارای خودم. فعلاً خداحافظ.
جینا: خداحافظ یونگییی!
بعد از صبحونه، جونگکوک هم آماده شد.
جونگکوک: جیمین، آمادهای؟
جیمین: آره، بریم شرکت.
جینا از آشپزخونه بیرون اومد.
جینا: پس من و جنا چی؟
جونگکوک: با ما میاید. برمیگردیم عمارت قبلی.
جنا: بالاخره! دلم برای اتاقم تنگ شده بود!
جینا: منم همینطور!
---
چند ساعت بعد، همه به عمارت قبلی برگشتن.
جیمین و جونگکوک مستقیم رفتن شرکت و جینا و جنا توی خونه موندن.
نزدیک ظهر، جینا از پلهها پایین اومد.
جینا: جنااا، ناهار چی بخوریم؟
جنا: هرچی تو درست کنی!
جینا: پس یه چیز خوشمزه درست میکنم.
جنا: فقط یه چیزی درست نکن که منو بکشه! 😂
جینا: برو بابااا!
جینا وارد آشپزخونه شد و مشغول آماده کردن غذا شد.
اما چند دقیقه بعد...
بوی غذا که توی آشپزخونه پیچید، ناگهان حالش به هم خورد.
دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
جینا: وای... چی شده؟...
به سختی خودش رو به دستشویی رسوند.
چند دقیقه همونجا موند تا حالش بهتر بشه.
وقتی بیرون اومد، دستش رو به دیوار گرفت.
جینا: چرا سرم گیج میره؟...
تصمیم گرفت کمی آب بخوره و دوباره برگرده آشپزخونه.
ولی هنوز چند قدم برنداشته بود که دوباره حالش بد شد.
این بار سرگیجهش شدیدتر بود.
جینا دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
جینا: نه دیگه... الان وقتش نیست...
چند لحظه کنار دیوار ایستاد، اما دوباره مجبور شد به دستشویی برگرده.
وقتی بیرون اومد، رنگ صورتش پریده بود.
جینا: فقط باید بشینم...
به سمت سالن رفت.
اما درست وقتی به پلهها رسید، سرش به شدت گیج رفت.
همهچیز جلوی چشمش تار شد.
جینا دستش رو دراز کرد تا جایی رو بگیره، ولی نتونست تعادلش رو حفظ کنه.
و چند ثانیه بعد...
با صدای بلندی روی زمین افتاد.
ادامه دارد...
چطور بود؟
❤️💋
- ۸۶۳
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط