چند پارتی
چند پارتی
ـــــــــ🩷🍼ـــــــــ
وقتی میخوای خبر بارداریتو بهش بدی
ـــــــــ🩷🍼ـــــــــ
پارتـ¹
چند روزی بود که ا/ت یه حال عجیبی داشت.
اولش خیلی جدی نگرفته بود. با خودش گفته بود احتمالاً خستهست یا خوابش کم شده. ولی هرچی میگذشت، حالش عجیبتر میشد.
فلشبک به چهار روز پیش:
صبح تازه از خواب بیدار شده بود. با موهای بههمریخته رفت سمت آشپزخونه، ولی همین که بوی صبحونه بهش خورد، یهو حالش بد شد.
دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد روی مبل نشسته بود و یه لیوان آب دستش گرفته بود.
با اخم به لیوان نگاه کرد.
+ چرا من اینجوری شدم؟
گوشیش رو برداشت و تاریخ رو چک کرد.
یه فکر کوچیک توی ذهنش اومد، ولی سریع کنار گذاشتش.
+ نه... امکان نداره.
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد بهش فکر نکنه.
ولی فرداش دوباره حالش بد شد.
فلش بک به سه روز پیش:
ا/ت همراه دوستش برای خرید بیرون رفته بود.
داشت توی فروشگاه راه میرفت که یهو سرش گیج رفت و همونجا ایستاد.
دوستش سریع متوجه شد.
∆ خوبی؟ چرا یهو وایسادی؟
+ آره، خوبم... فقط یه کم سرم گیج رفت.
∆ بیا بشینیم.
+ نه بابا، چیزی نیست.
ولی خودش هم میدونست یه چیزی درست نیست.
اون شب تقریباً هیچ اشتهایی نداشت.
روی تخت نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود که دوباره همون فکر برگشت.
+ نکنه...
چند لحظه ساکت موند.
+ نه... اول باید مطمئن بشم.
دو روز قبل:
صبح که بیدار شد، دیگه تقریباً مطمئن بود یه خبری هست.
خستگی، بیاشتهایی، سرگیجه و مهمتر از همه، اون تأخیر...
همهش کنار هم یه معنی میداد.
گوشیش رو برداشت و شروع کرد به سرچ کردن.
هرچی بیشتر میخوند، بیشتر مضطرب میشد.
آخرش گوشی رو گذاشت کنار و نفس عمیقی کشید.
+ باشه... امروز میفهمم.
همون روز رفت و یه تست گرفت.
وقتی نتیجه آماده شد، چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
دو خط.
چشمهاش گرد شد.
تست رو دوباره نگاه کرد.
بعد دوباره.
ولی نتیجه عوض نشد.
مثبت بود.
آروم روی تخت نشست.
یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست، ولی خودش هنوز باورش نمیشد.
+ واقعاً...
چشمهاش پر از اشک شد.
+ من باردارم...
و درست همونجا بود که فهمید...
از این لحظه به بعد، همهچیز قراره عوض بشه.
گاییده شدنم مبارک🔪🗿
وایییی خدااا الان بعدیو میزارم حمایتتتتت
ـــــــــ🩷🍼ـــــــــ
وقتی میخوای خبر بارداریتو بهش بدی
ـــــــــ🩷🍼ـــــــــ
پارتـ¹
چند روزی بود که ا/ت یه حال عجیبی داشت.
اولش خیلی جدی نگرفته بود. با خودش گفته بود احتمالاً خستهست یا خوابش کم شده. ولی هرچی میگذشت، حالش عجیبتر میشد.
فلشبک به چهار روز پیش:
صبح تازه از خواب بیدار شده بود. با موهای بههمریخته رفت سمت آشپزخونه، ولی همین که بوی صبحونه بهش خورد، یهو حالش بد شد.
دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد روی مبل نشسته بود و یه لیوان آب دستش گرفته بود.
با اخم به لیوان نگاه کرد.
+ چرا من اینجوری شدم؟
گوشیش رو برداشت و تاریخ رو چک کرد.
یه فکر کوچیک توی ذهنش اومد، ولی سریع کنار گذاشتش.
+ نه... امکان نداره.
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد بهش فکر نکنه.
ولی فرداش دوباره حالش بد شد.
فلش بک به سه روز پیش:
ا/ت همراه دوستش برای خرید بیرون رفته بود.
داشت توی فروشگاه راه میرفت که یهو سرش گیج رفت و همونجا ایستاد.
دوستش سریع متوجه شد.
∆ خوبی؟ چرا یهو وایسادی؟
+ آره، خوبم... فقط یه کم سرم گیج رفت.
∆ بیا بشینیم.
+ نه بابا، چیزی نیست.
ولی خودش هم میدونست یه چیزی درست نیست.
اون شب تقریباً هیچ اشتهایی نداشت.
روی تخت نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود که دوباره همون فکر برگشت.
+ نکنه...
چند لحظه ساکت موند.
+ نه... اول باید مطمئن بشم.
دو روز قبل:
صبح که بیدار شد، دیگه تقریباً مطمئن بود یه خبری هست.
خستگی، بیاشتهایی، سرگیجه و مهمتر از همه، اون تأخیر...
همهش کنار هم یه معنی میداد.
گوشیش رو برداشت و شروع کرد به سرچ کردن.
هرچی بیشتر میخوند، بیشتر مضطرب میشد.
آخرش گوشی رو گذاشت کنار و نفس عمیقی کشید.
+ باشه... امروز میفهمم.
همون روز رفت و یه تست گرفت.
وقتی نتیجه آماده شد، چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
دو خط.
چشمهاش گرد شد.
تست رو دوباره نگاه کرد.
بعد دوباره.
ولی نتیجه عوض نشد.
مثبت بود.
آروم روی تخت نشست.
یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست، ولی خودش هنوز باورش نمیشد.
+ واقعاً...
چشمهاش پر از اشک شد.
+ من باردارم...
و درست همونجا بود که فهمید...
از این لحظه به بعد، همهچیز قراره عوض بشه.
گاییده شدنم مبارک🔪🗿
وایییی خدااا الان بعدیو میزارم حمایتتتتت
- ۱۶۷
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط