آخرین دیدار..

+تهیونگا نرو .. منو ول نکن(گریه و التماس)
_تهیونگ به سمتش برگشت و چند دقیقه به اون خیره شد و بدون حرف راه رفتن رو در پیش گرفت
+(بلند طوری که تهیونگ بشنوه گفت) تهیونگ اگه یه روزی پشیمون شدی بدون که من همینجام..:))
فلش بک به چندساعت قبل..
_چی؟! .. اقای دکتر راه درمانی نداره؟
&نه متاسفانه .. شما حداکثر تا سال دیگه فلج میشید(دور از جون تهیونگ شی)
_یعنی چی ..چرا .. چطور ممکنه
&این بیماری ناشناخته هست ما هنوز دلیل به وجوداومدن و راه درمانشو پیدا نکردیم ولی بجز شما چند نفر دیگه ای هم که به این بیماری دچار شدن متاسفانه فلج شدن
_تهیونگ باورش نمیشد با کمی مکث از دکتر خداحافطی کوتاهی کرد و از بیمارستان اومد بیرون اون به هیچ وجه نمیخواست بار اضافه ای روی دوش عshقش رونا باشه باید سریعتر رابطشونو تموم میکرد
پس با رونا برای ³ ساعت بعد توی پارک قرار گذاشت تا اونو ببینه
رفت توی همون پارکی که با رونا قرار گذاشته بود نشست و ناخداگاه اشکاش سرازیر شد بعد ¹ ساعت گریه کردن بلند شد رفت یه ابی به صورتش زد و خودشو اماده کرد واسه‌ی قرارش با رونا خیلی افکار ها توی ذهنش بود یعنی اون میتونست رابطه شو با رونا تموم کنه ؟ اخه اون رونا رو از جونشم بیشتر دوست داشت
هرجوری که بود زمان گذشت و رونا رو دید که داره به سمتش میاد
رونا با صورتی خندون و شاد اومد به سمت تهیونگ و گونشو بوsید و بغلش کرد
تهیونگ دلش میخواست متقابلا رونا رو بغل کنه اما نمیتونست بیماری لعنtیش مسبب همه این اتفاقا بود
پس به ناچار رونا رو پس زد
رونا شک شده بود
+تهیونگا چرا منو پس میزنی!؟
_رونا بزار برم سر اصل مطلب من دیگه ازت خسته شدم و ازت متنفرم بیا این رابطه که از اولم اشتباه بود رو تموم کنیم
تموم شدن حرفاش مصادف بود با ریختن اشکای رونا
+تهیونگ الان جدی گفتی‌؟(شک شده و متعجب)
_هوم .. الانم همینجا رابطه ما تموم شد
تهیونگ پشت شو به رونا کرد تا خواست اولین قدمشو برداره رونا گفت
+تهیونگا نرو .. منو ول نکن(گریه و التماس)
_تهیونگ یه سمتش برگشت و چند دقیقه به رونا خیره شد و بدون حرف راه رفتن رو در پیش گرفت
+(بلند طوری که تهیونگ بشنوه گفت)تهسونگ اگه یه روزی پشیمون شدی بدون که گه من اینجام..:)
_تهیونگ سرعتشو بیشتر کرد اشکاش از گونه هاش سرازیر شد
³سال بعد
تهیونگ مثل هرروز با صندلی چرخ دارش اومد به اون قسمت پارک و از دور رونا فرشته شو میدید
رونا از اون روز به بعد هرروز میومد اونجا به امید این که تهیونگ برگرده پیشش..:))
چقدر دنیا بی رحمه:))
عام این فیکو همین الان نوشتم
هعب میدونم خیلی بد شد:))
دیدگاه ها (۶)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

the final act of love /چند پارتی

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : ۲ » ( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، ...

اینم مربوط به همون بیماری طاعونه حتما بخونینش اطلاعاتتون راج...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت ۴۳

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط