{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧

♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧
* فردا صبح تقریبا ساعت ۶* :
ا.ت زودتر بیدار شده بود و با چهره کیوت و خواب آلود از اتاق سانزو بیرون اومد و موهاش بهم ریخته بود و رفت سمت دستشویی تا خودش رو تو آینه دید رید تو خودش چون گردنش اونقدر کبود بود که هیچی از گردنش نمونده بود و پشماش ریخته بود
اندر ذهن ا.ت :
جانممم؟!؟! چرا؟ چرا گردنم اینجوری شده؟ ولی دیشب سانزو باهام این کار رو نکرده بود وایسا.... نکنه وقتی من خواب بودم....اینکار رو کرده؟!؟!؟!
ا.ت از دستشویی اومد بیرون و رفت سمت اتاقش و ی شال برداشت و انداخت دور گردنش تا دیده نشه ، و آرام هم از اتاق کاکوچو اومد بیرون و اومد تو هال و اومد کنار ا.ت نشست
آرام با لحن خوابالود : صبح بخیررر...
ا.ت : صبح بخیر خوابالو
آرام با تعجب به گردن آ.ت اشاره میکنه : چرا گردنت رو پوشوندی؟
ا.ت با استرس : ه...هیچی
آرام با کنجکاوی : بگو تا منم بگم دیشب چیشد( بسم الله الرحمن الرحیم 😂)
ا.ت : ب...باشه
* ا.ت همه چیز رو به ارام گوش و آرام مثل روانشناس ها گوش میداد *
آرام با قیافه پشم ریخته : یا علییییی انقدرررر؟!؟!؟!؟ پس گردنت کلش کبود شده؟!
ا.ت : ا...اره
آرام: داداش من نزدیک بود دیشب شهید بشمممم
ا.ت پشماش ریخته : ریدم تو این زندگی
آرام: موافقم
* یهو کاکوچو و سانزو با صورت خوابالود میان بیرون *
آرام و ا.ت خودشون رو زدن به کوچه بغلی و خودشون رو گذاشتن تو گوشی و داشتن از درون جر میخوردننن
سانزو روبه ا.ت و ارام : صبح بخیرررر
ا.ت و ارام : صبح بخیر ...
کاکوچو هم به خیال خودش رفت تو اشپزخونه و صبحونه رو خورد ا.ت داشت خودش رو کنترل میکرد تا حر نخوره از خنده چون کاکوچو بیخیال رفت داخل آشپزخونه و آرام رو نخود فرض کرد آرام مثل جن به ا.ت نگاه کرد و آروم گفت : میدونم میخوای بخندی نخند!
ا.ت رید تو خودش و خندش قطع شد
* بعد از ظهر * :
سانزو حوصله سر رفته بود و همش داشت به ا.ت نگاه میکرد و هربار که به ا.ت نگاه میکرد سرخ میشد سرش رو دو دقیقه برگردوند با نیشخند ران مواجه شد سانزو دیگه سرخ نشد و با لحن بی اعصاب گفت:چته بادمجون؟!
ران با خنده : هیچی انگار شیفته ا.ت شدیااا
سانزو : زر نزنننن!!
ران : مگه دروغ میگم
سانزو : مهم نیست فقط زر اضافه نزن اعصابت رو ندارم بادمجون !
ران : هوف باشه بابا پشمک خنگ
سانزو : چی گفتی؟!(عصبی شد)
ران خونسرد : هیچی هیچی..
سانزو دوباره به ا.ت خیره میشه و لبخند ریزی میزنه
اندر ذهن سانزو :
ا.ت.....مثل فرشته اس....انگار خدا اون رو به من داده....دلم میخواد بیشتر بغلش کنم و بوسش کنم ولی....چرا نمیتونم...لعنتی واقعا شیفته اش شدم من....ا.ت رو میخوام
ا.ت نگاه های سانزو رو حس کرد و برگشت و با لبخند چشم بسته میگه : سانرو چیزی شده؟
سانزو با یکم سرخی : ه...هیچی
آرام یهو مثل فضول ها : دروغ میگه سرخ شدهههه
سانزو : تو زر نزن روانی!
آرام: باشه بابا این من اینجا نیستم
ا.ت رو به سانزو: چیزی شده؟ نگران شدم
سانزو چشمش گرد میشه چون یکی نگرانش شده و با یکم دستپاچگی میگه : ن..نه ....هیچی ...م..من خوبم
یهو آرام ی پیشنهاد میده ...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
عزیزان گرامی تا پارت بعدی بای بای
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو سانزو پارت ۱

stolen

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

سناریو ران پارت ۲

سناریو بونتن پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط