پارت2

(بعد از تمرین توی سالن غذا خوری)
بومگیو:خب چی بخورم؟ اوووم؟
یونجون:بدو دیگه
بومگیو:باشه
بومگیو:رامیون با گیبیمباپ میخوام
یونجون:برای من هم همین
اونی که سفارش میگیره(اسمشو یادم نیست):چشم
یونجون بومگیو و کای رفتن و نشستن سوبین و تهیون دیر تر اومدن
(فلش بک به موقعی که سوبین و تهیون تنها بودن)
سوبین دست تهیون رو میگیره و میگه:تهیون میشه چند لحظه اینجا بمونی میخوام یه چیزی بهت بگم
تهیون:باشه هیونگ
بقیه رفتن و اون دوتا تنها شدن
سوبین:تهیون قول میدی هرچی میگم رو باور کنی و مسخره ام نکنی؟
تهیون:اول بگو چی شده؟
سوبین:اول قول بده
تهیون:باشه قول میدم
سوبین:چی قول میدی؟
تهیون:قول میدم حرفتو باور کنم و مسخره ات نکنم
سوبین:خب..... نمیدونم این حسم چیه وقتی یونجون هیونگ نزدیکم میشه گرمم میشه عرق میکنم دستم میلرزه قلبم تند تر میزنه و استرس میگیرم
تهیون:واقعا؟
سوبین:آ.. آره
تهیون:سوبین تو عاشق شدی؟ باورم نمیشه
سوبین:عاشق نه بابا.... منو عاشقی... هِه محاله
تهیون:این چیز هایی که تو گفتی نشونه ی عشقه
سوبین:اون وقت تو از کجا میدونی؟
تهیون:یه بار توی اینستا یه پست دیدم که اینارو میگفت و گفته بودن نشونه ی عشقه
سوبین:یعنی من عاشق یونجون هیونگ شدم؟
تهیون:آره..... باید بهش بگی. داشت میرفت که سوبین دستشو گرفت:نه.... صبر کن شاید این بهم حسی نداشته باشه.... شاید از من خوشش نیاد اصلا نباید بهش بگیم
تهیون:ولی هیونگ... اگه بهش نگی ممکنه آسیب ببینی.... بهتره زود تر بهش بگی تا بفهمی این عشق یه طرفه است یا نه؟
سوبین:نه... تهیون... من.. من میترسم(با بغض
تهیون جلو رفت و بغلش کرد:نترس من پشتتم و کمکت میکنم.... باشه
سوبین دستشو دور تهیون حلقه کرد و گفت:باشه
(پایان فلش بک)
سوبین و تهیون غذاشون گرفتن و رفتن پیش اعضا
یونجون:چرا دیر کردید؟
سوبین نگاهی نگران به تهیون دوخت و تهیون گفت:هیچی داشتیم راجع به یه بخش دنس حرف میزدیم
یونجون:آها... اون وقت به نتیجه رسیدید؟
تهیون:خب... نه ولی یه چیزایی دستگیرم شد
یونجون:اوکی. و مشغول غذاخوردن شد
سوبین زیر لب:ممنون تهیون
تهیون زیر لب:خواهش میکنم گفتم که کمکت میکنم
دیدگاه ها (۱۲)

part56. . وقتی از خواب نسبتا آرومش بلند شد تنها بود، بلند شد...

یعنی خوشم میاد هرچی اکانت میزنم مسدود میشه، اومدم پست بزارم ...

_اگه‌ یه‌ ماهی‌ باشی‌ و‌ توی‌ تور صیاد گیر‌ بیوفتی،تو چیکار ...

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ؤؤں‌ا͠ه᳥ֹ‍ ‌‌𝂅 ‌۫‌݂ 🌸 ⃞...

پارت ۱۸ (هنوز توی فلش بگ‌ دیشب‌ تهکوکه‌)«اخخخ...تهیونگ...چشم...

ا.ت: لطفا تکون نخور..زخمت باز میشه. باید استراحت کنی!جونگین:...

«تولدت مبارک، پرنس موا 🛐🦊امروز فرصتیه تا از تو بابت تمامِ او...

Iove and the moonPart30ویو فردا صبح کوک: سلام یونا: سلام چه ...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط