part56
part56
.
.
وقتی از خواب نسبتا آرومش بلند شد تنها بود، بلند شد و یه دوش گرفت بعد رفت آشپزخونه و با غذاهای مختلف روی میز مواجه شد.. کار یونجونه!
شماره یونجونو گرفت.. یه بوق.. دو بوق.. جوابی نیومد شماره سوبینو گرفت
×سلام بوم خوبی؟
+سلام هیونگ ممنون، از یونجون خبر داری؟
×یونجون؟ نه دیشب باهن خداحافظی کردیم دیگه، چیزی شده؟
+نه.. فقط از صبح نیست
×نگرانش نباش بوم، احتمالا بازم تو یه بار پلاسه
+ممنون هیونگ
تلفن رو قطع کرد.. یعنی کجا رفته؟
.
سردش بود و تکه های برف ذوی بدنش جا خوش میکردن، هنوز چند ساغت مونده بود و باید تصمیم میگرفت چیکار کنه.. باید یجوری شر اون عوضیو کم میکرد دستشو روی جیب ژاکتش گذاشت تا برجستگی تفنگی که توی جیبش بود رو حس کنه
*فلش بک
توی کشو های میز تحریر اتاق بومگیو رو گشته بود ولی باز پیداش نکرد.. اونا شیش سال پیش بعد جشن فارغ التحصیلی بومگیو رفته بودن بوسان تا تیزاندازی یاد بگیرن چون بومگیو سه ماه تمام پیله کرده بود که باید باهاش بره و تیراندازی یاد بگیرن و بعدش همون شب یونجون کلت کمری45 بکی از مربی هارو با پول خرید، خودشم نمیدونست چرا باید تفنگ بخره ولی میدونست لازمش میشه ولی بعد وقتی هفته بعدش بومگیو متوجهش شد اونو برداشت و قایم کرد تایونجون بر فرض موقع مستی پا نشه یکیو بکشه.. خب اون پسر زیادی خیالاتی بود.. بود! حالا هرچقدر میگشت پیداش نمیکرد بومگیو توی اتاقش جایی مثل مکان مخفی نداشت که یونجون ازش بی خبر باشه هرجا بود فقط توی ظاهر بود.. به جز.. سمت قاب عکسی از خودش و بومگیو و بابای بومگیو که روی دیوار اتاق بود رفت.. درست یکی عین مال خودش! انگشتاشو روش کشید.. باید یه چیزی پیدا میکرد این عکس چیزی بود که بومگیو هیچوقت نذاشت یونجون جاشوتغییر بده یا برداره،عکسو از روی دیوار برداشت و نگاهی بهش انداخت همه جاشو نگاه کرد اما فقط یه قاب ساده بود حتی دستشو روی دیواری که عکس روش بود هم کشید تا شاید مثل فیلما راه مخفی پیدا کنه اما هیچی پیدا نکرد، قاب عکسو همونجوری که بود روی دیوار روی میخ گذاشت و ناگهان صدای ساییده شدن دو تا جسم به هم اومد و بعد درست از جایی که عکس روش بود دیوار جلو اومد اندازه دو برابر قاب عکس یه کشور دیواری جلوی چشم یون نمایان شد و شت... این تنها چیزی بود که یونجون انتظارشو نداشت!
*پایان فلش بک
حالا ساعت4عصر بود و یونجون همچنان کنار خیابون هاکیانگ نزدیکی کارخونه متروکه ای که ده سال پیش به خاطر ورشکستگی به متروکه تبدیل شده بود منتظر بود
"اون کیه اونجا وایستاده؟ نکنه جاسوسه؟"
"فکر نکنم جاسوس اینقدر راحت وایسته"
یون به سمت صدای مرد هایی که پشت سرش بودن برگشت
_شما نوچه های اون عوضی اید؟ چوی بومگیو مبشناسید؟
پسری که قد بلندتری داشت پوزخند متعحبی زد
"نکنه از طرفش اومدی تا رئیس اینبار تورو به جاش بکنه؟ اره؟"
مشتشو بیشتر فشار داد.. باید صبر میکرد
_منو پیش رئیستون ببرید!
.
ساعت 6و نیم بود و هنوز هیچ خبری از یونجون نداتش.. دیگه داشت نگران میشد، به کریس زنگ زد!
.
.
وقتی از خواب نسبتا آرومش بلند شد تنها بود، بلند شد و یه دوش گرفت بعد رفت آشپزخونه و با غذاهای مختلف روی میز مواجه شد.. کار یونجونه!
شماره یونجونو گرفت.. یه بوق.. دو بوق.. جوابی نیومد شماره سوبینو گرفت
×سلام بوم خوبی؟
+سلام هیونگ ممنون، از یونجون خبر داری؟
×یونجون؟ نه دیشب باهن خداحافظی کردیم دیگه، چیزی شده؟
+نه.. فقط از صبح نیست
×نگرانش نباش بوم، احتمالا بازم تو یه بار پلاسه
+ممنون هیونگ
تلفن رو قطع کرد.. یعنی کجا رفته؟
.
سردش بود و تکه های برف ذوی بدنش جا خوش میکردن، هنوز چند ساغت مونده بود و باید تصمیم میگرفت چیکار کنه.. باید یجوری شر اون عوضیو کم میکرد دستشو روی جیب ژاکتش گذاشت تا برجستگی تفنگی که توی جیبش بود رو حس کنه
*فلش بک
توی کشو های میز تحریر اتاق بومگیو رو گشته بود ولی باز پیداش نکرد.. اونا شیش سال پیش بعد جشن فارغ التحصیلی بومگیو رفته بودن بوسان تا تیزاندازی یاد بگیرن چون بومگیو سه ماه تمام پیله کرده بود که باید باهاش بره و تیراندازی یاد بگیرن و بعدش همون شب یونجون کلت کمری45 بکی از مربی هارو با پول خرید، خودشم نمیدونست چرا باید تفنگ بخره ولی میدونست لازمش میشه ولی بعد وقتی هفته بعدش بومگیو متوجهش شد اونو برداشت و قایم کرد تایونجون بر فرض موقع مستی پا نشه یکیو بکشه.. خب اون پسر زیادی خیالاتی بود.. بود! حالا هرچقدر میگشت پیداش نمیکرد بومگیو توی اتاقش جایی مثل مکان مخفی نداشت که یونجون ازش بی خبر باشه هرجا بود فقط توی ظاهر بود.. به جز.. سمت قاب عکسی از خودش و بومگیو و بابای بومگیو که روی دیوار اتاق بود رفت.. درست یکی عین مال خودش! انگشتاشو روش کشید.. باید یه چیزی پیدا میکرد این عکس چیزی بود که بومگیو هیچوقت نذاشت یونجون جاشوتغییر بده یا برداره،عکسو از روی دیوار برداشت و نگاهی بهش انداخت همه جاشو نگاه کرد اما فقط یه قاب ساده بود حتی دستشو روی دیواری که عکس روش بود هم کشید تا شاید مثل فیلما راه مخفی پیدا کنه اما هیچی پیدا نکرد، قاب عکسو همونجوری که بود روی دیوار روی میخ گذاشت و ناگهان صدای ساییده شدن دو تا جسم به هم اومد و بعد درست از جایی که عکس روش بود دیوار جلو اومد اندازه دو برابر قاب عکس یه کشور دیواری جلوی چشم یون نمایان شد و شت... این تنها چیزی بود که یونجون انتظارشو نداشت!
*پایان فلش بک
حالا ساعت4عصر بود و یونجون همچنان کنار خیابون هاکیانگ نزدیکی کارخونه متروکه ای که ده سال پیش به خاطر ورشکستگی به متروکه تبدیل شده بود منتظر بود
"اون کیه اونجا وایستاده؟ نکنه جاسوسه؟"
"فکر نکنم جاسوس اینقدر راحت وایسته"
یون به سمت صدای مرد هایی که پشت سرش بودن برگشت
_شما نوچه های اون عوضی اید؟ چوی بومگیو مبشناسید؟
پسری که قد بلندتری داشت پوزخند متعحبی زد
"نکنه از طرفش اومدی تا رئیس اینبار تورو به جاش بکنه؟ اره؟"
مشتشو بیشتر فشار داد.. باید صبر میکرد
_منو پیش رئیستون ببرید!
.
ساعت 6و نیم بود و هنوز هیچ خبری از یونجون نداتش.. دیگه داشت نگران میشد، به کریس زنگ زد!
- ۱۱۱
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط