سلام سلام.....
سلام سلام.....
من اومدم
خوب دیگه ضر زیاد نزنیم بریم سراغ ادامه
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایزانا از رو مرده پاشد و با دست های خونی به طرف هانا رفت هانا خیلی ترسیده بود ولی با این حال یک دستمال برداشت و دست های ایزانا و پاک کرد
در هین پاک کردن+
هانا: ببخشید...همش تقصیر من بود
ایزانا: نه خیرم خودم خاستم نجاتت بدم
هانا: ایزانا دستان بر جور زخم شده بیا بریم خونه من ببندیمش
ایزانا: نه خیر
هانا: چی ...؟؟!
ایزانا: گفتم نه امشب خونه من میمونی
و بعد با هم رفتن خونه ایزانا در طول راه هیچ کدوم هیچ حرفی نزدن
رسیدن به خونه ایزانا
ایزانا در رو باز می کنه و با هم میرن توی هال
ایزانا: امشب رو اینجا بمون
هانا: یه شرتی داره
ایزانا: چی..........؟!
هانا : باید زخم هات رو درمان کنم
ایزانا نگاه ریزی به دستاش انداخت+
ایزانا: جعبه کمک های اولیه توی اون کمد
و بعد هانا پا شد و جعبه رو آورد و ایزانا نشست روی کاناپه و هانا هم کنارش نشست و شروع کرد به درمان زخم های ایزانا
بعد از درمان+
ایزانا پا شد و رو به هانا کرد
ایزانا: من توی اتاق می خوابم تو هم این جا روی کاناپه بخواب
هانا: باشه خیلی ممنون
و بعد ایزانا رفت
(گذر زمان و و نزدیک های ساعت ۳و۴ )+
ایزانا چون خوابش نمیبرد از اتاق بیرون اومد و چون فکر می کرد هانا خوابه برچدون پوشیدن پیراهنش بیرون اومد و دید هانا توی بالکون وایساده و داره به آسمون نگاه می کنه
ایزانا خواست بی سرو صدا بره پیشش اما همین که نزدیک شد هانا سرش رو برگردوند
و با ایزانا چشم تو چشم شد
بعد خیلی سریع هانا سرش رو پایین انداخت و گفت ببخشید
ایزانا: اشکال نداره
+اومدن کنار هانا و به آسمون نگاه کردن+
بعد ایزانا برگشت روبه هانا و دستاش رو گذاشت دو طرفش
هانا: هی .....ایزانا داری چی کار می کنی ؟؟
ایزانا: تو چی کار می کنی ....چند روزه توی مدرسه مدام می خوای بهم چیزی بگی اما نمی گی و بحث رو عوض می کنی
هانا : نه نه....چیزی نیست
ایزانا: دروغگو
هانا: نه ایزانا چیزی نیست
ایزانا: پس چرا اون روز نقاشی من رو توی دفترت می کشیدی ؟!؟
هانا: (جا خوردن) نه ایزانا چیزی نیست
ایزانا: باید بگی
هانا: نمیتونم
ایزانا: بزار کمکت کنم
هانا: ایزانا لطفاً تمومش کن
ایزانا: د.......
هانا: ایزانا نه
ایزانا: و.........
هانا: لطفاً تمومش کن
ایزانا س..........
هانا: بسه......
ایزانا: ت.........
هانا: نه نه تمومش کن
ایزانا: د.....
هانا: لطفاً نه
ایزانا: ا.......
هانا : ایزانا من عاشقتم
ایزانا: همین.....؟
هانا: چی ؟!
ایزانا: خیلی خلاصه و ساده گفتی.....باید ثابتش کنی
هانا: چه جوری
ایزانا جلو میاد و لب های هانا را می بوسه
هانا برای آزاد شدن تقلا می کنه
اما ایزانا مهکم تر می گیرش و خشن تر می بوسش
هانا هم از ناچاری فقد به کمر ایزانا چنگ می زنه تا این که از هوش میره و ایزانا اون رو بقل می کنه و می بره اتاق خودش و روی تخت میزاره و خودش هم کنارش می خوابه
برش زمانی به صبح وقتی بیدار شدن+
هانا چشماش رو باز می کنه و می بینه که کنار ایزانا روی تخت خوابیده و ایزانا هم داره تماشاش می کنه
ایزانا: صبح بخیر ملکه ی من
هانا: ایزانا اینجا چه خبر
ایزانا: چیزی نیست....فقد ملکه ما دیشب توسط یک طلسم به خواب عمیقی فرو رفت
بعد ها یاد بوسه دیشبی میوفته
هانا: اما ایزانا.....
ایزانا: هوم......
هانا: تو ...دوس دختر داری... درست نیست که با من باشی
ایزانا: حرف های دیشب رو شنیدم.....
اون ها فقد داشتن چیزای چرت و پرت رو بلغور می کردن
هانا : یعنی
ایزانا: اره ، هیچ کس تو زندگی من نیست
حالا پا شو بریم صبحونه بخوریم
هانا: باشه
ایزانا: و درضمن من پادشاه هستم و تو هم کلمه ی من
و با هم رفتن صبحونه خوردن
پایان
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظرتون رو توی کامنت ها بنویسید 🗨️
و اگر خوب بود لایک کنید 😘
درخواستی داشتید هم بگید می زارم
من اومدم
خوب دیگه ضر زیاد نزنیم بریم سراغ ادامه
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایزانا از رو مرده پاشد و با دست های خونی به طرف هانا رفت هانا خیلی ترسیده بود ولی با این حال یک دستمال برداشت و دست های ایزانا و پاک کرد
در هین پاک کردن+
هانا: ببخشید...همش تقصیر من بود
ایزانا: نه خیرم خودم خاستم نجاتت بدم
هانا: ایزانا دستان بر جور زخم شده بیا بریم خونه من ببندیمش
ایزانا: نه خیر
هانا: چی ...؟؟!
ایزانا: گفتم نه امشب خونه من میمونی
و بعد با هم رفتن خونه ایزانا در طول راه هیچ کدوم هیچ حرفی نزدن
رسیدن به خونه ایزانا
ایزانا در رو باز می کنه و با هم میرن توی هال
ایزانا: امشب رو اینجا بمون
هانا: یه شرتی داره
ایزانا: چی..........؟!
هانا : باید زخم هات رو درمان کنم
ایزانا نگاه ریزی به دستاش انداخت+
ایزانا: جعبه کمک های اولیه توی اون کمد
و بعد هانا پا شد و جعبه رو آورد و ایزانا نشست روی کاناپه و هانا هم کنارش نشست و شروع کرد به درمان زخم های ایزانا
بعد از درمان+
ایزانا پا شد و رو به هانا کرد
ایزانا: من توی اتاق می خوابم تو هم این جا روی کاناپه بخواب
هانا: باشه خیلی ممنون
و بعد ایزانا رفت
(گذر زمان و و نزدیک های ساعت ۳و۴ )+
ایزانا چون خوابش نمیبرد از اتاق بیرون اومد و چون فکر می کرد هانا خوابه برچدون پوشیدن پیراهنش بیرون اومد و دید هانا توی بالکون وایساده و داره به آسمون نگاه می کنه
ایزانا خواست بی سرو صدا بره پیشش اما همین که نزدیک شد هانا سرش رو برگردوند
و با ایزانا چشم تو چشم شد
بعد خیلی سریع هانا سرش رو پایین انداخت و گفت ببخشید
ایزانا: اشکال نداره
+اومدن کنار هانا و به آسمون نگاه کردن+
بعد ایزانا برگشت روبه هانا و دستاش رو گذاشت دو طرفش
هانا: هی .....ایزانا داری چی کار می کنی ؟؟
ایزانا: تو چی کار می کنی ....چند روزه توی مدرسه مدام می خوای بهم چیزی بگی اما نمی گی و بحث رو عوض می کنی
هانا : نه نه....چیزی نیست
ایزانا: دروغگو
هانا: نه ایزانا چیزی نیست
ایزانا: پس چرا اون روز نقاشی من رو توی دفترت می کشیدی ؟!؟
هانا: (جا خوردن) نه ایزانا چیزی نیست
ایزانا: باید بگی
هانا: نمیتونم
ایزانا: بزار کمکت کنم
هانا: ایزانا لطفاً تمومش کن
ایزانا: د.......
هانا: ایزانا نه
ایزانا: و.........
هانا: لطفاً تمومش کن
ایزانا س..........
هانا: بسه......
ایزانا: ت.........
هانا: نه نه تمومش کن
ایزانا: د.....
هانا: لطفاً نه
ایزانا: ا.......
هانا : ایزانا من عاشقتم
ایزانا: همین.....؟
هانا: چی ؟!
ایزانا: خیلی خلاصه و ساده گفتی.....باید ثابتش کنی
هانا: چه جوری
ایزانا جلو میاد و لب های هانا را می بوسه
هانا برای آزاد شدن تقلا می کنه
اما ایزانا مهکم تر می گیرش و خشن تر می بوسش
هانا هم از ناچاری فقد به کمر ایزانا چنگ می زنه تا این که از هوش میره و ایزانا اون رو بقل می کنه و می بره اتاق خودش و روی تخت میزاره و خودش هم کنارش می خوابه
برش زمانی به صبح وقتی بیدار شدن+
هانا چشماش رو باز می کنه و می بینه که کنار ایزانا روی تخت خوابیده و ایزانا هم داره تماشاش می کنه
ایزانا: صبح بخیر ملکه ی من
هانا: ایزانا اینجا چه خبر
ایزانا: چیزی نیست....فقد ملکه ما دیشب توسط یک طلسم به خواب عمیقی فرو رفت
بعد ها یاد بوسه دیشبی میوفته
هانا: اما ایزانا.....
ایزانا: هوم......
هانا: تو ...دوس دختر داری... درست نیست که با من باشی
ایزانا: حرف های دیشب رو شنیدم.....
اون ها فقد داشتن چیزای چرت و پرت رو بلغور می کردن
هانا : یعنی
ایزانا: اره ، هیچ کس تو زندگی من نیست
حالا پا شو بریم صبحونه بخوریم
هانا: باشه
ایزانا: و درضمن من پادشاه هستم و تو هم کلمه ی من
و با هم رفتن صبحونه خوردن
پایان
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظرتون رو توی کامنت ها بنویسید 🗨️
و اگر خوب بود لایک کنید 😘
درخواستی داشتید هم بگید می زارم
- ۵۲۸
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط