{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌ها

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌ها
مکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ لوسترهایِ کریستالی و موسیقیِ پرشورِ تانگو.

بعد از اون ماجرای استخر، جونگ‌کوک دستش رو از بینِ دست‌هاش رها نمی‌کنه. وقتی به سالنِ اصلی رسیدن، چشم‌ها مثلِ آهنربا به سمتِ اونها می‌چرخن. هانا با اون لباسِ خیره‌کننده و استایلِ خاصش، مثلِ یک ملکه در وسطِ جمعیت ایستاده‌.

موسیقیِ تانگو با ضرب‌آهنگِ تند و پرکشش شروع میشه. جونگ‌کوک با قدرت واعتمادبه‌نفسِ کامل، دستش رو دورِ کمرش می‌گیره و هانا هم دستش رو روی شونه‌ی پهنِ اون می‌ذاره. صدایِ پاشنه‌های کفشش روی کفِ مرمرینِ سالن، مثلِ ضرب‌آهنگِ قلبِ هانا می‌پیچه: تک… تک… تک…

همه محوِ هماهنگیِ بدن‌های اونها بودن. حرکت‌ها همزمان، سریع و پر از کششِ عاطفیه. و ناگهان… موسیقی به اوجِ خودش می‌رسه. نوری که در تمامِ سالن پخش شده بود، حالا فقط روی اون دو نفر متمرکز شده. تمامِ دنیا در تاریکی فرو رفته و فقط اون دوتا هستید.

جونگ‌کوک کمی بهش نزدیک تر میشه، جوری که گرمایِ نفس‌هاش رو روی پوستش حس کنه. اون چشم‌های مشکی و عمیقش رو توی چشم‌های هانا قفل می‌کنه. با صدایی که از شدتِ نزدیکی، بم‌تر و لرزان‌تر شده، زیرِ گوشش زمزمه می‌کنه:

«آماده‌ای؟»

هنوز کلمه‌ای توی گلوش نیست که بتونه بگه، که اون با بی‌دلی و جسارتی که ازش انتظار نداشت، لب‌هاش رو روی لب‌های هانا می‌ذاره.

زمان متوقف میشه.

هانا برای لحظه‌ای شوکه میشه، اما بلافاصله، انگار که تمامِ سلول‌های بدنش منتظر این لحظه بودن، خودش رو به اون بوسه می‌سپاره. لذتی عجیب و شیرین، مثلِ جریانِ الکتریسیته، از لب‌هاش به کلِ وجودش پخش میشه. صدای تشویق و جیغ‌هایِ پرشورِ آدم‌ها توی گوشش می‌پیچه، اما هانا اصلاً اونجا نیست؛ اون فقط توی دنیایِ بوسه‌ی اونه.
وقتی از هم جدا میشن، هانا با صورتِ سرخ‌شده و قلبِ تپانی، سریع خودش رو عقب می‌کشه. نمی‌تونه توی چشم‌های نافذش نگاه کنه. سرش رو پایین می‌اندازه و سعی می‌کنه با هر کاری، اون حسِ داغی که روی لب‌هاش مونده رو پنهان کنه.
اما جونگ‌کوک… اون قصد نداره بذاره این سکوتِ خجالت‌زده ادامه پیدا کنه. اون با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز و جذاب، در حالی که نگاهش روی صورتِ سرخ‌شده‌ی هانائه، با صدایی که به اندازه کافی بلند هست تا گوش‌هایِ همه به گوش برسه، میگه:

«چی شد؟ خجالت کشیدی؟… می‌خوای یه بار دیگه امتحان کنی؟»

هانا با تعجب و گیجی سرش رو بالا میاره. چشمهاش از تعجب گرد شده و دهنش نیمه‌باز مونده. اما قبل از اینکه بتونه اعتراضی کنه یا حتی یه کلمه بگه، اون از روی صندلیش بلند میشه. قدم‌های بلند و مطمئنش رو به سمتش میاره. با همون نگاهِ قدرتمند و عاشق، دوباره هانا رو در آغوش می‌گیره و این بار، بوسه‌اش طولانی‌تر، عمیق‌تر و پر از احساسِ مالکیته… انگار داره به همه می‌گه: «این دختر، مالِ منه.»
اتمام پارت ۳🔆
#رمان
دیدگاه ها (۰)

سلام دوباره به عشقای دلمپارت سه رمان رو الان براتون اپلود می...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط