عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک


قسمت هشتاد و شش


ایوب ک مرخص شد،برایم هدیه خریده بود.....
وقتی ب حالت عادی برگشته بود، فهمیده بود ک قبل از رفتنش چقدر توی کوچه داد و بیداد راه انداخته بود....
لبخند زد و گفت "برایت تجربه شد.....حواست باشد بعد از من خل نشوی و دوباره زن یکی مثل من بشوی....امثال من فقط دردسر هستیم....هیچ چیزی از ما ب تو نمیرسد.....نه پولی داریم.....نه خانه ای....هیچی...."
کمی فکر کرد و خندید.....
"من میگویم زن یک حاجی بازاری پولدار شو....."



خیره شدم توی چشم هایش ک داشت از اشک پر میشد....
شوخی تلخی کرده بود .....
هیچ کس را نمیتوانستم ب اندازه ی ایوب دوست داشته باشم.....
فکرش را هم نمیکردم از این مرد جدا شوم......
با اخم گفتم"برای چی این حرف ها را میزنی؟"
خندید.......
"خب چون روز های اخرم هست شهلا ......بیمه نامه م توی کمد است....
چند بار جایش را نشانت دادم .....دم دست بگذارش.....لازمت میشود بعد من...."

-بس کن دیگر ایوب
-بعد از من مخارجتان سنگین است ....کمک حالت میشود....
-تو الان هجده سال است داری ب من قول میدهی ،امروز میروم ،فردا میروم،قبول کن دیگر ایوب........"تو نمیروی"......
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.....
سرش را تکان داد....
"حالا تو هی ب شوخی بگیر....ببین من کی بهت گفتم...


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۸)

پرنسس ناخواسته

قسمت هشتاد و پنج ایوب ک مرخص شد،برایم #هدیه خریده بود.....وق...

قسمت نود و نهزهرا دستم را گرفت"چی شده شهلا؟"بیرون وسط بیابان...

عاشقانه های پاکقسمت صدزهرا دستم را گرفت"چی شده شهلا؟"بیرون و...

عاشقانه های پاکقسمت سی و هفتنیت کرده بودیم ک اگر خدا ب انداز...

عاشقانه های پاکقسمت سیزدههمان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم ...

قسمت سیزدههمان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم و برگشتممامان ...

قسمت سی و پنجچند روز بعد کارهای اعزامش درست شد و از طرف جهاد...

قسمت سی و نهروز تعطیل رسیده بود و نمیشد دنبال خانه بگردیم......

عاشقانه های پاکقسمت چهل و هفتبستری شدن ایوب انقدر زیاد بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط