قسمت هشتاد و پنج

قسمت هشتاد و پنج
ایوب ک مرخص شد،برایم #هدیه خریده بود.....
وقتی ب حالت عادی برگشته بود،فهمیده بود ک قبل از رفتنش چقدر توی کوچه داد و بیداد راه انداخته بود....
لبخند زد و گفت"برایت تجربه شد.....حواست باشد بعد از من خل نشوی و دوباره زن یکی مثل من بشوی....امثال من فقط دردسر هستیم....هیچ چیزی از ما ب تو نمیرسد.....نه پولی داریم.....نه خانه ای....هیچی...."
کمی فکر کرد و خندید.....
"من میگویم زن یک حاجی بازاری #پولدار شو....."
خیره شدم توی چشم هایش ک داشت از اشک پر میشد....
شوخی تلخی کرده بود .....
هیچ کس را نمیتوانستم ب اندازه ی ایوب دوست داشته باشم.....
فکرش را هم نمیکردم از این مرد جدا شوم......
با اخم گفتم"برای چی این حرف ها را میزنی؟"
خندید.......
"خب چون روز های اخرم هست شهلا ......بیمه نامه م توی کمد است....
چند بار جایش را نشانت دادم .....دم دست بگذارش.....لازمت میشود بعد من...."
-بس کن دیگر #ایوب
-بعد از من مخارجتان سنگین است ....کمک حالت میشود....
-تو الان هجده سال است داری ب من قول میدهی ،امروز میروم ،فردا میروم،قبول کن دیگر ایوب........"تو نمیروی"......
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.....
سرش را تکان داد....
"حالا تو هی ب شوخی بگیر....ببین من کی بهت گفتم...
ادامه دارد....
@ta_abad_zende
دیدگاه ها (۱)

پرنسس ناخواسته

عاشقانه های پاکقسمت هشتاد و ششایوب ک مرخص شد،برایم هدیه خرید...

قسمت سیزدههمان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم و برگشتممامان ...

قسمت شصت و ششنتایج دانشگاه ک اعلام شد ،ایوب بستری بود ...روز...

قسمت سی و نهروز تعطیل رسیده بود و نمیشد دنبال خانه بگردیم......

قسمت هفتاد و هفت️ #ایوب ک ب در رسید،نگهبان ان را بسته بود و ...

عاشقانه های پاکقسمت سی و هفتنیت کرده بودیم ک اگر خدا ب انداز...

قسمت نود و نهزهرا دستم را گرفت"چی شده شهلا؟"بیرون وسط بیابان...

قسمت هفتاد و دوایوب داشت ب خرده کارهای خانه میرسید....تعمیر ...

قسمت سی و پنجچند روز بعد کارهای اعزامش درست شد و از طرف جهاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط