پرنسس ناخواسته

P۲
«بالاخره تموم شد🤩»

«قشنگ تر از چیزی شد که فکرش رو میکردم»

«ممنون بخاطر کمکتون خاله مارتا»

«کاری نکردم عزیزدلم!»

«مطمئنم شما نبودین نمیتونستم توی این وقت کم کیک به این بزرگی درست کنم»

میخندد. از همان خنده های گرم و مهربانش به رویم میزند«دختر نازم مطمئنم از پس هر کاری برمیای. اگه مادرت اینجا بود بهت افتخار میکرد»

لبخند کوچکی میزنم. هیچوقت نتوانستم او را ببینم؛ آن زن شجاع و پر نشاطی که خاله مارتا از بچگی برایم تعریف میکرد.

او چند هفته بعد از به دنیا آمدن من بر اثر بیماری فوت کرده است.


نگاهش رو به مغازه میرود غرولندکنان میگوید«تو چند وقت یه بار این خوکدونی رو تمیز میکنی دختره تنبل😠»

«خااااله چطوری دلتون میاد به مغازه زیبایی مثل اینجا بگید خوکدونی🤣»

اخمی کرد.«مغازه زیبات برای خودت من برمیگردم خونه»

پشت سرش را کرد و با همان اخم بانمک رفت.

«خداحافظ خاله جون»🤭

دقایقی بعد صدای زنگ بالای در به صدا درآمد و در باز شد

«خیلی خوش آمد...اوه شمایید آقای مشورت دهنده پادشاه؟»

با کلافگی گلویش را صاف میکند«بیلیبیک هستم مشاور اعظم»

«من هم همین رو گفتم.»😐

«تو...آه اصلا ولش کن.کیک حاضره؟»

به پشت سرم اشاره میکنم و میگویم«چشم هاتون ضعیفه؟کیک به این بزرگی رو نمیبینید؟»

چند ثانیه ای با تعجب به من خیره میشود و بعد میگوید:«منظورم این بود که کم و کاستی داره یا نه.
برای تولد شاهزاده همه چیز باید بی نقص باشه»

چشم غره ای میروم «مثلا اگه عالی و بی نظیر نباشه چی میشه؟شاهزاده بزرگ تر نمیشه؟»

دهانم را از داخل گاز میگیرم.بهتر است گاهی دهانم را ببندم و کلا حرف نزنم.با این زبانم قطعا سرم بر باد میرود.🤦‍♀️😭

با تعجب و بهت به من خیره شده است«تو جطور جرئت میکنی درباره شاهزاده بزرگ کشورمان اینطوری صحبت کنی»

خیلی خب حالا که یک کاری را کردم باید تا تهش بروم«از نظر من شاهزاده یا انسان معمولی همه یکی هستند. همه ما انسانیم و تفاوتی با هم نداریم.اینکه فقط چون پولدار و دارای قصر و اتاق بزرگه دلیل نمیشه که اینطوری خودمان را برایش به آب و آتش بزنیم.»

به من خیره شده و انگار که چشم هایش دارند از کاسه در میایند
میگوید«او ولیعهد کشور ماست و همانجور که باید به او احترام بگذاریم به پدرش و خانواده سلطنتی نیز باید احترام گذاشته بشه چون به لطف آن ها است که.....»

حرفش را قطع میکنم«به لطف آنهاست که چی؟که داریم توی فقر زندگی میکنیم؟جناب آقای بِلَکبیک...

«بِیلیبیک»

«هر چی که هستی شما مشاور پادشاهی اینکه زندگی خوبی داری فقط به خاطر خدمت به پادشاهه.

اصلا پادشاه خیر خواه شما تا حالا به خیابان ها آمده تا وضع فقر مردم را ببیند؟

حتی بدترین و پایبن ترین نقطه های کشور متعلق به ما است.

همه این کشور را به آبشار گرین گِیبِلز،مناطق سر سبز و پر گل و قصر با شکوهش میشناسند اما تا حالا کسی دیده که وضع ما در این کشور چطور است؟»

نگاهش عجیب است.هیچ نمیفهمم این نگاه چی را میرساند.

وقتی ساکت میشوم لبخند محوی میزند و میگوید:«من رو یاد یک نفر میندازی.»

بعد بی هیچ حرفی از در خارج میشود.

شوکه به در که حالا دوباره بسته شده نگاه میکنم.

منظورش چه بود؟

ناگهان چیزی یادم میفتد.بیرون میروم خیلی دور نشده که فریاد میزنم«آهاییی،کیک را نبردی آقا»

دوباره رو به من برمیگردد و بلند میگوید«دو ساعت دیگه همراه با کمک میام میبرمش.تو که از یه پیرمرد انتظار نداری تنهایی کیک بی نقصت رو تا قصر ببره»

چیزی نمیگویم و به داخل میروم.

اما دوباره یاد آن حرفش میفتم«من رو یاد یک نفر میندازی.»

منظورش چه بود؟
دیدگاه ها (۰)

پرنسس ناخواسته

پارت ۲۳

پارت ۷ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو دامیل بعد از کتاب خونهدامیل...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔دو روز از اون اتفاق ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۶

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

رفتار سرد

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ²ویو اتچند ساعت گذشته بود...ولی من ...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت سیزهمساعت از دوازده شب گذشته بود،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط