اولین نگاه_𝗽𝗮𝗿𝘁𝟭
اولین نگاه_𝗽𝗮𝗿𝘁𝟭
ویوی ادمین:
تازه دانشگاه کوک تموم شده بود اون بدجور برای پایان رسوندن دانشگاه تلاش کرده بود و دردبه در دنبال کاری میگشت که بتونه حداقل سرسامونی به خانواده فقیرش بده از بچگی کار میکرد اما اونقدری درامد نداشت که بتونه خرج کامل خانوادرو بده از وقتی پدرش مریض شد بارهای رو دوش جونگ کوک سنگین تر شده بود
همینطور که سایتهارو بالا و پایین میکرد متوجه یه سایت شد همه ی شرایطش به جونگ کوک میخورد
یه بار تصمیم گرفت شانسشو امتحان کنه حتی اگه اونجا جای خوبی نباشه گوشیشو برداشت و به اون شماره ای که زیر اون سایت گذاشته شده بود زنگ زد
بعد چند بوقی یه نفر جواب داد
ویوی کوک:
_ا ...الو
*بفرمایید با کی کار دارید
_خب...راستش..من برای این زنگ زدم میخام توی بار...استخدام شم
مشخصاتتو بفرست بهت خبر میدیم*
_چ ..چشم
پوفی کشیدم و گوشیو زمین گذاشتم
روی تخت افتادم و به سقف اتاقم خیره شدم
هرجا باشه جتی بدی که نیست پس مهم نیست من باید کار کنم
بلند شدم و کل اون مشخصات و پر کردم و ارسال کردم چیز خاصی نمیخاست فقط یه شماره و یه اسم و یه عکس
لپ تاپو بستم و بیرون رفتم
مامان با لبخند بهم نگاه کرد
~پسرم انقدر خودتو اذیت نکن به خاطر کار من میتونم با شرا*بای خونگیی که درست میکنم خرجمونو در بیارم با پس انداز پولا میتونم خرج عمل پدرتو بدم
لبخند پر رنگی زدم و مامانو بغل کردم
_مامان لازم نیست من بلخره کار پیدا میکنم نمیزارم زندگیمون همینطوری بمونه..
مامان شونه هامو گرفت
و سرشو به نشونه تایید تکون داد
به پدر نگاه کردم خیلی شکسته شده بود
از وقتی مریض شده خیلی ضعیف شده موهای سرش همشون سفید شده
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم
2روز بعد.....
توی یه کافه کار پاروقتی و قبول کرده بودم و داشتم کار میکردم
که یدفعه گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود
با استرس جواب دادم
_ا...الو
*اقای جئون جونگ کوک؟
_ب.بله بفرمایید
*شما استخدامید...
ویوی تهیونگ:
نیاز به یه استخدامی برای این گ*ی بار داشتم بعد از دانشگاه این گ*ی بارو ساختم پدر و مادرم باهام مخالف بودن و حتی تردم کردن اما این گرایش من بود نمیدونم چطوری و کی گرایشم اینطوری تغیر کرد اما مهم نیست الان من از کاپلایی حمایت میکنم که دوستشون دارم و اینم کار من بود پول خوبی به جیب میزدم
توی دفترم بودم و با خودکارم ور میرفتم
که با صدای هیون وو به خودم اومدم
÷ته
×ها
÷یه نفر برا استخدام زنگ زده
×اوه بده ببینم
وقتی چشمم به عکسش افتاد دیگه بقیه چیزا برام مهم نبود
×چه پسر جذابیه استخدامش کن
÷انقدر راحت؟
چشم قره ای بهش رفتم
÷باشه بابا
این پسروبه تور میندازم..
(این اولین فیکیه که از تهکوک مینویسم پس حمایت کنین امیدوارم بد نشده باشه و دوستش داشته باشین..🥲🎀)
ویوی ادمین:
تازه دانشگاه کوک تموم شده بود اون بدجور برای پایان رسوندن دانشگاه تلاش کرده بود و دردبه در دنبال کاری میگشت که بتونه حداقل سرسامونی به خانواده فقیرش بده از بچگی کار میکرد اما اونقدری درامد نداشت که بتونه خرج کامل خانوادرو بده از وقتی پدرش مریض شد بارهای رو دوش جونگ کوک سنگین تر شده بود
همینطور که سایتهارو بالا و پایین میکرد متوجه یه سایت شد همه ی شرایطش به جونگ کوک میخورد
یه بار تصمیم گرفت شانسشو امتحان کنه حتی اگه اونجا جای خوبی نباشه گوشیشو برداشت و به اون شماره ای که زیر اون سایت گذاشته شده بود زنگ زد
بعد چند بوقی یه نفر جواب داد
ویوی کوک:
_ا ...الو
*بفرمایید با کی کار دارید
_خب...راستش..من برای این زنگ زدم میخام توی بار...استخدام شم
مشخصاتتو بفرست بهت خبر میدیم*
_چ ..چشم
پوفی کشیدم و گوشیو زمین گذاشتم
روی تخت افتادم و به سقف اتاقم خیره شدم
هرجا باشه جتی بدی که نیست پس مهم نیست من باید کار کنم
بلند شدم و کل اون مشخصات و پر کردم و ارسال کردم چیز خاصی نمیخاست فقط یه شماره و یه اسم و یه عکس
لپ تاپو بستم و بیرون رفتم
مامان با لبخند بهم نگاه کرد
~پسرم انقدر خودتو اذیت نکن به خاطر کار من میتونم با شرا*بای خونگیی که درست میکنم خرجمونو در بیارم با پس انداز پولا میتونم خرج عمل پدرتو بدم
لبخند پر رنگی زدم و مامانو بغل کردم
_مامان لازم نیست من بلخره کار پیدا میکنم نمیزارم زندگیمون همینطوری بمونه..
مامان شونه هامو گرفت
و سرشو به نشونه تایید تکون داد
به پدر نگاه کردم خیلی شکسته شده بود
از وقتی مریض شده خیلی ضعیف شده موهای سرش همشون سفید شده
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم
2روز بعد.....
توی یه کافه کار پاروقتی و قبول کرده بودم و داشتم کار میکردم
که یدفعه گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود
با استرس جواب دادم
_ا...الو
*اقای جئون جونگ کوک؟
_ب.بله بفرمایید
*شما استخدامید...
ویوی تهیونگ:
نیاز به یه استخدامی برای این گ*ی بار داشتم بعد از دانشگاه این گ*ی بارو ساختم پدر و مادرم باهام مخالف بودن و حتی تردم کردن اما این گرایش من بود نمیدونم چطوری و کی گرایشم اینطوری تغیر کرد اما مهم نیست الان من از کاپلایی حمایت میکنم که دوستشون دارم و اینم کار من بود پول خوبی به جیب میزدم
توی دفترم بودم و با خودکارم ور میرفتم
که با صدای هیون وو به خودم اومدم
÷ته
×ها
÷یه نفر برا استخدام زنگ زده
×اوه بده ببینم
وقتی چشمم به عکسش افتاد دیگه بقیه چیزا برام مهم نبود
×چه پسر جذابیه استخدامش کن
÷انقدر راحت؟
چشم قره ای بهش رفتم
÷باشه بابا
این پسروبه تور میندازم..
(این اولین فیکیه که از تهکوک مینویسم پس حمایت کنین امیدوارم بد نشده باشه و دوستش داشته باشین..🥲🎀)
- ۵۵.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط