Part10:
Part10:
(فردا،ساعت ۳ بعد از ظهر)
جونگ کوک تلفنش رو برداشت و شروع به گشتن دنبال شماره ای گرد و بعد از دقایقی چرخ زدن توی گوشی با صدای بلندی که جیمین بتونه بشنوه گفت:
_شمارشو پیدا کردممم
_باهاش تماس بگیر آدرس خونه یونگی بهش بده و بگو بیاد اونجا
جونگ کوک سری به نشونه ی فهمیدن نشون داد و به شماره ی تهیونگ خیره شد...ازش متنفر بود و همزمان بهش حسودی میکرد...خیلی راحت با دخترا لاس میزد تو مدتی که به خونشون میومد تا پدرش بهش آموزش بده هر روز یه دختر دمه در وایمیستاد تا تهیونگ کارش تموم بشه..سرش رو تکون داد و سعی کرد افکار مزاحم رو از خودش دور کنه دستش رو روی شماره ی تهیونگ گذاشت و باهاش تماس گرفت یه بوق...دو بوق..سه بوق..جواب داد:
_الو؟شما؟
صدای بمه تهیونگ برای لحظه ای باعث شد تعادل صحبت کردنشو از دست بده...یجورایی جذاب بود..
_ا...الو تهیونگ؟
_جونگ کوک؟آه خدای من ببین اصلا الان وقت ندارم که به سوالات جواب بدم چون واقعا من پدرتو نکش...
_یلحظه خفه شو و گوش کن
_باشه من تسلیمم ولی بهتره حرف مهمی برای گفتن داشته باشی
_امروز میتونی تا نیم ساعت دیگه به این آدرسی که برات میفرستم بیای؟
_برای؟
_یه کارآگاه خوب استخدام کردم اون بهم گفت باید از اولین مظنون شروع کنیم تا سر نخ ها بهم وصل بشن لطفا باهامون همکاری کن تا اوضاع خوب پیش بره و از زیرش در نرو...
_واقعا که تا این حد پیش رفتی؟بچه تو کلا ۱۷ سالته چطوری این همه کارو هندل کردی؟منکه میام ولی از من چیزی دستگیرتون نمیشه
جونگ کوک از لحن تهیونگ خندش میگرفت...خیلی بی دلیل چون تهیونگ معمولا خیلی جدی بود ولی با جونگ کوک مهربون تر بود...همیشه وقتی یادش می افتاد ناخداگاه میخندید..همیشه به این فکر میکرد که نکنه به تهیونگ حسی داره...آخه اون همجنسشه و پذیرفتنش سخت بود..با صدای تهیونگ رشته ی افکارش پاره شد:
_الو؟جونگ کوک؟
_پس همین امروز میبینمت آدرسو برات فرستادم....فعلا خداحافظ
_خداحافظ خرگوشه مزاحم
لبخندی بی اراده روی لب های جونگ کوک نشست...اما با صدای بوق تلفن به خودش اومد و لبخندش جمع کرد تهیونگ یه پسره لاسو بود نباید بهش دل میبست...
بچها این پارت تهکوکش زیاد بود مرسی بابت همایتتون
#تهکوک
#یونمین
(فردا،ساعت ۳ بعد از ظهر)
جونگ کوک تلفنش رو برداشت و شروع به گشتن دنبال شماره ای گرد و بعد از دقایقی چرخ زدن توی گوشی با صدای بلندی که جیمین بتونه بشنوه گفت:
_شمارشو پیدا کردممم
_باهاش تماس بگیر آدرس خونه یونگی بهش بده و بگو بیاد اونجا
جونگ کوک سری به نشونه ی فهمیدن نشون داد و به شماره ی تهیونگ خیره شد...ازش متنفر بود و همزمان بهش حسودی میکرد...خیلی راحت با دخترا لاس میزد تو مدتی که به خونشون میومد تا پدرش بهش آموزش بده هر روز یه دختر دمه در وایمیستاد تا تهیونگ کارش تموم بشه..سرش رو تکون داد و سعی کرد افکار مزاحم رو از خودش دور کنه دستش رو روی شماره ی تهیونگ گذاشت و باهاش تماس گرفت یه بوق...دو بوق..سه بوق..جواب داد:
_الو؟شما؟
صدای بمه تهیونگ برای لحظه ای باعث شد تعادل صحبت کردنشو از دست بده...یجورایی جذاب بود..
_ا...الو تهیونگ؟
_جونگ کوک؟آه خدای من ببین اصلا الان وقت ندارم که به سوالات جواب بدم چون واقعا من پدرتو نکش...
_یلحظه خفه شو و گوش کن
_باشه من تسلیمم ولی بهتره حرف مهمی برای گفتن داشته باشی
_امروز میتونی تا نیم ساعت دیگه به این آدرسی که برات میفرستم بیای؟
_برای؟
_یه کارآگاه خوب استخدام کردم اون بهم گفت باید از اولین مظنون شروع کنیم تا سر نخ ها بهم وصل بشن لطفا باهامون همکاری کن تا اوضاع خوب پیش بره و از زیرش در نرو...
_واقعا که تا این حد پیش رفتی؟بچه تو کلا ۱۷ سالته چطوری این همه کارو هندل کردی؟منکه میام ولی از من چیزی دستگیرتون نمیشه
جونگ کوک از لحن تهیونگ خندش میگرفت...خیلی بی دلیل چون تهیونگ معمولا خیلی جدی بود ولی با جونگ کوک مهربون تر بود...همیشه وقتی یادش می افتاد ناخداگاه میخندید..همیشه به این فکر میکرد که نکنه به تهیونگ حسی داره...آخه اون همجنسشه و پذیرفتنش سخت بود..با صدای تهیونگ رشته ی افکارش پاره شد:
_الو؟جونگ کوک؟
_پس همین امروز میبینمت آدرسو برات فرستادم....فعلا خداحافظ
_خداحافظ خرگوشه مزاحم
لبخندی بی اراده روی لب های جونگ کوک نشست...اما با صدای بوق تلفن به خودش اومد و لبخندش جمع کرد تهیونگ یه پسره لاسو بود نباید بهش دل میبست...
بچها این پارت تهکوکش زیاد بود مرسی بابت همایتتون
#تهکوک
#یونمین
- ۸۲۵
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط