ستاره دنباله دار پارت:۲۲
«ویو اینا»
داشتم درس گوش میکردم که زنگ تفریح خورد با ربکا رفتیم بیرون که ربکا گفت:کیو کیو بیا پیش ما
نمی دونم چرا ولی وقتی کیو امد قبلم خیلی تند می زد خودمو اروم نشون دادم که کیو گفت:کاری داشتی ربکا
ربکا:اره می خواستم بگم منو اینا می خواهیم بریم پاساژ تو باید بیای که تنها نباشیم
کیو:باشه ولی تو خونه هم می تونستی بگی
ربکا:ای بابا ول کن دیگه چی فرقی میکنمه برای ساعت ۷اماده باش
کیو:باشه
کیو رفت ولی ما کی قرار پاساژ گذاشتیم از ربکا پرسیدم:ربکا ما کی بهم گفتیم که بریم پاساژ
ربکا:چون کیو تازه از خارج امده گفتم که بهتره بریم و یه دوری بزنیم فکرم بد بود
اینا:نه فکر خوبیه
زنگ کلاس خورد
«نویسنده»
زنگ اخر خورده بود اینا از کیو و ربکا خداحافظی کرد و رفت خونه که
انیا:اینا دخترم منو بابات می خواهیم بریم سفر برو وسایلت رو جمع کن
اینا:میشه من نیام
انیا:چرا چیزی شده
اینا:نه فقط می خوام برم پیش ربکا
انیا:اگه این تور می خواهی باشه
یه لبخند زدم و رفتم و زنگ زدم به ربکا
«مکالمه اینا و ربکا»
اینا:الو سلام خوبی
ربکا:سلام خوبم تو چطوری
اینا:میگم میشه یه هفته ای بیام خونه شما
ربکا:باشه بیا
«پایان مکالمه»
اینا رفت سراغ لباس جمع کردن ساعت ۶:۳۰ بود که ربکا زنگ زد و گفت:بیا دم در
اینا رفت دم در و با ربکا احوال پرسی کرد و با کمکه خدمتکار خونشون وسایل اینا رو برد تو ماشین که ربکا گفت:اینا اول میریم پاساژ بعد میریم خونه
اینا:باشه بریم
بعد از چند دقیقه اینا پرسید:راستی ربکا کیو کجاست
ربکا:اون گفت شما برید من میام
دیگه تا رسیدن به پاساژ هیچ حرفی نزدن که رسیدن به پاساژ پیاده شدن رفتن تو چند دقیقه بعد کیو امد
«ویو اینا»
کیو امد چقدر خوش تیپ شده بود وای خدا کاشکی کیو برای من بو... من دارم چی میگم کیو که به من علاقه نداره
[یه نکته ای به شماها بگم اینا تصمیم گرفته که ذهن کیو رو نخونه و می تونه]
ربکا:اینا بریم توی اون لباس فروشی
گفتم:بریم
رفتیم توی اون لباس فروشی ربکا رفت این و انور لباس هارو نگاه می کرد که امد سمت من و گفت:اینا اینا برو این پرو کن به نظر من این بهت خیلی میاد
نگاهی به لباس کردم یکم کوتاه بود ولی اگه عتراض می کردم ربکا لج می کرد لباس رو گرفتم و رفتم سمت پرو
«ویو ربکا»
به اینا لباس رو دادم رفت پرو منم به کیو گفتم:داداش گلم میشه پشت در پرو وایسی من میرم تویه مغازه دیگه از یک لباسه خوشم امده
گفت:باشه تو که نه حالیت نمیشه
گفتم:مرسی
رفتم پشت شیشه در می دونم که اینا از عاشق شدن ترجبه خوبی نداره ولی من کاری میکنم که کیو و اینا عاشق هم شن
«ویو کیو»
ربکا رفت منم وایستادم دم در پرو که بعد از چند دقیقه شنیدم در واز شد نگاه کردم توی اون لباس چقدر خوشکل شده فکر کنم عاشقش شدم
[زارت چقدر زود قبول کرد که عاشقه]
«ویو اینا»
امدم بیرون گفتم:خوشگل شدم
دیدم گه صدایی نیامد چشمامو واز کردم دیدم کیو هسته از خجالت سرخ شدم که کیو گفت:اره ....خوشگل.......شدی
از تعریفش خوشم امد
خوب خوب شده یانه میدونم بد شده ببخشید
داشتم درس گوش میکردم که زنگ تفریح خورد با ربکا رفتیم بیرون که ربکا گفت:کیو کیو بیا پیش ما
نمی دونم چرا ولی وقتی کیو امد قبلم خیلی تند می زد خودمو اروم نشون دادم که کیو گفت:کاری داشتی ربکا
ربکا:اره می خواستم بگم منو اینا می خواهیم بریم پاساژ تو باید بیای که تنها نباشیم
کیو:باشه ولی تو خونه هم می تونستی بگی
ربکا:ای بابا ول کن دیگه چی فرقی میکنمه برای ساعت ۷اماده باش
کیو:باشه
کیو رفت ولی ما کی قرار پاساژ گذاشتیم از ربکا پرسیدم:ربکا ما کی بهم گفتیم که بریم پاساژ
ربکا:چون کیو تازه از خارج امده گفتم که بهتره بریم و یه دوری بزنیم فکرم بد بود
اینا:نه فکر خوبیه
زنگ کلاس خورد
«نویسنده»
زنگ اخر خورده بود اینا از کیو و ربکا خداحافظی کرد و رفت خونه که
انیا:اینا دخترم منو بابات می خواهیم بریم سفر برو وسایلت رو جمع کن
اینا:میشه من نیام
انیا:چرا چیزی شده
اینا:نه فقط می خوام برم پیش ربکا
انیا:اگه این تور می خواهی باشه
یه لبخند زدم و رفتم و زنگ زدم به ربکا
«مکالمه اینا و ربکا»
اینا:الو سلام خوبی
ربکا:سلام خوبم تو چطوری
اینا:میگم میشه یه هفته ای بیام خونه شما
ربکا:باشه بیا
«پایان مکالمه»
اینا رفت سراغ لباس جمع کردن ساعت ۶:۳۰ بود که ربکا زنگ زد و گفت:بیا دم در
اینا رفت دم در و با ربکا احوال پرسی کرد و با کمکه خدمتکار خونشون وسایل اینا رو برد تو ماشین که ربکا گفت:اینا اول میریم پاساژ بعد میریم خونه
اینا:باشه بریم
بعد از چند دقیقه اینا پرسید:راستی ربکا کیو کجاست
ربکا:اون گفت شما برید من میام
دیگه تا رسیدن به پاساژ هیچ حرفی نزدن که رسیدن به پاساژ پیاده شدن رفتن تو چند دقیقه بعد کیو امد
«ویو اینا»
کیو امد چقدر خوش تیپ شده بود وای خدا کاشکی کیو برای من بو... من دارم چی میگم کیو که به من علاقه نداره
[یه نکته ای به شماها بگم اینا تصمیم گرفته که ذهن کیو رو نخونه و می تونه]
ربکا:اینا بریم توی اون لباس فروشی
گفتم:بریم
رفتیم توی اون لباس فروشی ربکا رفت این و انور لباس هارو نگاه می کرد که امد سمت من و گفت:اینا اینا برو این پرو کن به نظر من این بهت خیلی میاد
نگاهی به لباس کردم یکم کوتاه بود ولی اگه عتراض می کردم ربکا لج می کرد لباس رو گرفتم و رفتم سمت پرو
«ویو ربکا»
به اینا لباس رو دادم رفت پرو منم به کیو گفتم:داداش گلم میشه پشت در پرو وایسی من میرم تویه مغازه دیگه از یک لباسه خوشم امده
گفت:باشه تو که نه حالیت نمیشه
گفتم:مرسی
رفتم پشت شیشه در می دونم که اینا از عاشق شدن ترجبه خوبی نداره ولی من کاری میکنم که کیو و اینا عاشق هم شن
«ویو کیو»
ربکا رفت منم وایستادم دم در پرو که بعد از چند دقیقه شنیدم در واز شد نگاه کردم توی اون لباس چقدر خوشکل شده فکر کنم عاشقش شدم
[زارت چقدر زود قبول کرد که عاشقه]
«ویو اینا»
امدم بیرون گفتم:خوشگل شدم
دیدم گه صدایی نیامد چشمامو واز کردم دیدم کیو هسته از خجالت سرخ شدم که کیو گفت:اره ....خوشگل.......شدی
از تعریفش خوشم امد
خوب خوب شده یانه میدونم بد شده ببخشید
- ۴.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط