پارت 173

*روز سوم بود ، جلوی پنجره اتاق امی قدم میزدم ، یه لحظه نگاهم به انعکاس خودم تو شیشه افتاد ، موهام بهم ریخته بود و زیر چشمام از بی خوابی سیاه شده بود ، متوجه شدم هنوز ترک ها روی گردنم هستن ، با تردید دستم رو روی ترک ها کشیدم ، یعنی تا کجا امتداد داشت ؟ کل بدنم پر از این ترک ها بود ؟ یعنی برای همیشه رو بدنم میمونه ؟ مطمئنا امی ازم متنفر میشه...*

رافائل : عزی ...

*سریع یقه ی لباسم رو جمع و جور کردم و برگشتم سمتش *

رافائل: من باید امی رو معاینه کنم میشه یه زحمتی بکشی و بری یه قهوه برام بخری

*با تردید به امی نگاه کردم ، تو این سه روز پام رو از درمانگاه بیرون نزاشته بودم ، نگاهم رو به رافائل دادم *

عزرائیل: باشه

*پرش زمانی ، درحالی که قهوه ها دستم بود و برمیگشتم درمانگاه گوشیم زنگ خورد ، رافائل بود ... نکنه .... نکنه اتفاقی برای امی افتاده ، سریع جواب دادم *

عزرائیل: ال‍ -

*قبل از اینکه حرفم رو ادامه بدم ...*

رافائل: امی بهوش اومده ! عزی سریع خودت رو برسون امی بیدار شده !!!

*با شنیدن این حرف قهوه ها از دستم افتاد و دویدم سمت درمانگاه *
*وقتی به اتاق امی رسیدم ... روی تخت نشسته بود و به رافائل یه چیزی میگفت ، بدون صبر کردن در اتاق رو باز کردم و وارد شدم ، هردو مون با شوک بهم نگاه میکردیم ، یک قدم برداشتم تا برم سمتش ولی پشیمون شدم ، به سختی بغضم رو قورت دادم *

عزرائیل: امی ... خیلی ... خیلی خوشحالم حالت خوبه

*لبخند زد ، یک قدم عقب رفتم *

عزرائیل: بهتره من برم ... خوب استراحت کن

*پشت کردم که برم *

امیلی : عزی ‍!

*سرجام خشکم زد ، اشک تو چشمام حلقه زد ، وقتی نگاهم رو به امی دادم با لبخند آغوشش رو برام باز کرده بود ، طاقت نیاوردم و سریع رفتم تو بغلش ، محکم بغلش کردم و گریه میکردم *

عزرائیل: متاسفم ..‌. متاسفم متاسفم متاسفم ..

*دستش رو بین موهام کشید و اون آرامش همیشگی اومد سراغم ، با استشمام عطر بدن ش آروم شدم ولی به گریه ادامه دادم و این ... گریه ی شادی بود *

*از دید امیلی *
*همینطور که تو بغلم بود و گریه میکرد دستم رو بین موهاش کشیدم ، اینکار همیشه آرومش میکرد *
*بعد از چند دقیقه گریه هاشم تموم شد و هق هق میکرد ، از بغلم بیرون اومد و اشک هاش رو پاک کرد *

عزرائیل: خیلی ترسیدم... ترسیدم از دستت بدم ... میدونی که چقدر دوستت دارم ...

*طوری حرف میزد انگار مسته ... لحنش کم کم آروم و مشنگ شد *

عزرائیل: تو دلیل زندگیمی ...

*یهو بیهوش شد و افتاد تو بغلم ، با تعجب بهش خیره شدم *

رافائل: تو این سه روز که بیهوش بودی اصلا نخوابیده و لب به غذا نزده ..‌. طبیعیه الان از خستگی بیهوش بشه ... پسره ی کله شق

*خندیدم و موهای عزی رو نوازش کردم *

امیلی : کلاغ لجباز خودمه ...
دیدگاه ها (۲۱۲)

پارت 186

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

____[The Forbidden Crossing]____

ددی خون آشام من

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط