هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_65
با دستم هلی به کتابخونه دادم که کتابخونه کامل کنار رفت ..
اتاق نمایان شد ..اتاقی تقریبا ۱۵ متری ..
با ی تخت دونفره فلزی و دستبند فلزی بسته شده به تخت ..
و نور بنفش که اتاق رو در برگرفته بود ..
ی کمد فلزی بزرگ گوشه اتاق بود متعجب به سمتش رفتم و درشو باز کردم ..
با دیدن وسایل های داخلش از ترس خودمو خیس کردم ..
یکی از وسایل هاشو تو دستم گرفتم ..
شلاق بود اره؟
تک تک وسیله های شکنجه بود ..
نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم تا ببینم چیز عجیب دیگه به چشمم نمیاد؟..
که نگاهم روی سقف ثابت موند ..آینه بود ..
این اتاق برا چی بود یعنی ؟
اینجا آدم میکشتن یعنی؟
وای من باید به اهورا بگم تو اولین فرصت!
ترسیده از اتاق مخفی خارج شدم با بدو بدو از اتاق کارش هم خارج شدم ..
سارا داشت از اونجا رد میشد با دیدنم که از اتاق کار اهورا بیرون اومدم اخمی کرد:
+آقا خوشش نمیاد کسی بره تو اتاق کارش!
سری تکون دادم که حرصی از کنارم رد شد ..
وارد آشپزخانه شدم که از شانس بدم همون لحظه شکمم از گرسنگی صدای بدی داد ..
سکینه جون به سمتم برگشت و قهقهه ای زد ..
خجالت زده توی خودم جمع شدم ..
±بشین برات غذا بکشم دختر!
سریع روی صندلی نشستم ..
بشقاب زرشک پلو رو جلوم گذاشت که آب دهنمو با صدا قورت دادم ..
با اشتها شروع کردم به غذا خوردن..
بعد از تموم کردنش با پشت دست دهنمو تمیز کردم و دستی رو شکمم کشیدم ..
_اخیشش سیر شدممم!
±نوش جونت عزیزم!
لبخند مهربونی تحویلش دادم:
_مرسیی..خیلی خوشمزه بودد
خواهش میکنمی زیر لب گفت ..
هر چی اصرار کردم کمکش کنم؛قبول نکرد
ظرفارو خودش جمع کرد شست..
#پارت_65
با دستم هلی به کتابخونه دادم که کتابخونه کامل کنار رفت ..
اتاق نمایان شد ..اتاقی تقریبا ۱۵ متری ..
با ی تخت دونفره فلزی و دستبند فلزی بسته شده به تخت ..
و نور بنفش که اتاق رو در برگرفته بود ..
ی کمد فلزی بزرگ گوشه اتاق بود متعجب به سمتش رفتم و درشو باز کردم ..
با دیدن وسایل های داخلش از ترس خودمو خیس کردم ..
یکی از وسایل هاشو تو دستم گرفتم ..
شلاق بود اره؟
تک تک وسیله های شکنجه بود ..
نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم تا ببینم چیز عجیب دیگه به چشمم نمیاد؟..
که نگاهم روی سقف ثابت موند ..آینه بود ..
این اتاق برا چی بود یعنی ؟
اینجا آدم میکشتن یعنی؟
وای من باید به اهورا بگم تو اولین فرصت!
ترسیده از اتاق مخفی خارج شدم با بدو بدو از اتاق کارش هم خارج شدم ..
سارا داشت از اونجا رد میشد با دیدنم که از اتاق کار اهورا بیرون اومدم اخمی کرد:
+آقا خوشش نمیاد کسی بره تو اتاق کارش!
سری تکون دادم که حرصی از کنارم رد شد ..
وارد آشپزخانه شدم که از شانس بدم همون لحظه شکمم از گرسنگی صدای بدی داد ..
سکینه جون به سمتم برگشت و قهقهه ای زد ..
خجالت زده توی خودم جمع شدم ..
±بشین برات غذا بکشم دختر!
سریع روی صندلی نشستم ..
بشقاب زرشک پلو رو جلوم گذاشت که آب دهنمو با صدا قورت دادم ..
با اشتها شروع کردم به غذا خوردن..
بعد از تموم کردنش با پشت دست دهنمو تمیز کردم و دستی رو شکمم کشیدم ..
_اخیشش سیر شدممم!
±نوش جونت عزیزم!
لبخند مهربونی تحویلش دادم:
_مرسیی..خیلی خوشمزه بودد
خواهش میکنمی زیر لب گفت ..
هر چی اصرار کردم کمکش کنم؛قبول نکرد
ظرفارو خودش جمع کرد شست..
- ۳۰۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط