Ice_cold_heart
p⁷
ویو ا.ت:
تو اتاقم داخل باند دور میز اصلی نشسته بودیم(جناب لی_پارک و مین) در حالی داشتم پرونده ها رو میخوندم گفتم..
ا.ت:اسل**حه میخوام(جدی،سرد)
پارک جیمین:چقدر راحت میگی؟انگار اسباب بازیه(خونسرد)
ا.ت:برا من اسباب بازی(زیر چشمی به صورت تهدیدوار به جیمین نگاه کرد)
پارک جیمین:....
مین یونگی:حالا هرچی..چقدر میخوای؟(پوزخند)
ا.ت: چهار تن..تا دو ماه دیگه میخوامشون(جدی،سرد)
لی یونسو:فک نمیکنی دو ماه برای این مقدار اسلحه مدت کمی باشه؟؟(ابروهاش رو داده بالا)
ا.ت: مهم نیست من میخوامشون،آقای لی(سرد،جدی)
*ا.ت هنوز سرش پایین تو برگه هاست*
ا.ت:نکنهنمیتونید بیارین؟؟(پوزخند تمسخر آمیز)
مین یونگی:دختر خانوم فک کنم خیلی مارو ضعیف فرض کردی.(خنده)
ا.ت:*نگاهی به یونگی انداخت و یه پوزخند ترسناک زد کهیهو صدای گلوله اومد و یونگی داد بلندی زد که بقیه متوجه شدن از زیر میز ا.ت به گلوله به پای یونگی زد*
ا.ت:خب دیگه بسه تا دوماه دیگه خبری از اسل**حه ها نباشه..کله هاتون جلوی دروازه ای عمارتاتونه(جدی،عصبی)
راوی: ا.ت از باند زد بیرون و کای رو صدا زد تا ماشین رو براش بیاره و بعد رفت خونه یه لباس ساده ای که آدم های عادی میپوشن پوشید نقابشو برداشت و یه آرایش نچرال کرد و تفنگشو تو کیفش گذاشت و از خونه اش رفت بیرون و به مرکز شهر سئول رفت تا یکم هوا بخوره...
وقتی به اونجا یه دونه کورن داگ از غذا فروشی های خیابونی سئول گرفت و رفت داخل یه پارک که بچه ها داشتن بازی میکردن روی یه نیمکت نشست و با خوردن کورن داگ به بچه ها و آدم ها نگاه میکرد که داشتن لبخند میزدن..باخودش میگفت که چرا نمیتونه لبخند بزنه مثل آدم های عادی باشه چرا باید درگیر اون باند بشه..چرا باید تو زمانی که جوون بود و باید خوش میگذروند اینقدر سختی میکشید؟؟
این سوال ها همیشه تو ذهنش بود ولی خب جوابی براشون نداشت یا بهتره بگه نبود کلا..
ویو جونگکوک:
با لوکا از باند زدم بیرون حدود ۱۹ ساعت اونجا بودم به لوکا گفتم بره عمارت خودم موتورم رو برداشتم و رفتم به مرکز شهر(ذهن منcore) که یه دکه دیدم که داشت دوکبوکی میفروخت رفتم جلو و یه ظرف سفارش دادم..بهموتورم تکیه دادم و اروم شروع کردم به خوردنش..که یه دختر توجه همو به خودش جلب کرد، یه کورت داگ دستش بود و داشت به سمت پارک میرفت، ولی تتوی د..دستش اون تتوی ا.ت بود ولی اون اینجا چیکار م..میکرد..چشمام پر شد ولی نمیتونستم اجازه بگم اشکام بریزن دوکبوکی رو تموم کردم که دیدم تازه از روی نیمکت پارک پاشد. سریع دویدم تا به پارک برسم*اونور خیابون بود* و اروم پشت سرش راه رفتم با فاصله ای ۵،۶ قدمیش شروع کردم خیلی ریلکس راه رفتن ولی چشمام میسوخت میدونستم الان چشمام قرمز شده و منتظر اراده ای منه تا بگم که سرازیر بشن ولی من نمیخواستم الان این اتفاق بیوفته،
رفته بودم تو فکر که دیدم یه بچه ها با سرعت و جیغ و گریه به سمتم اومد که توجه تمام کسایی که اون اطراف بودن به من جمع شد که بچه یهو چسبید به پام..
نمیدونم چی شد فک کنم منو با کسی اشتباه گرفته بود ولی نگاه یه نفر رو خودم خیره حس میکردم ولی فرصت اینکه سرم رو بالا بگیرم نداشتم فقط فهمیدم اون بچه مادرش رو گم کرد و فک کرد من پدرشم و سمتم اومد که دیدم با گریه یه زن دارا داد میزنه سولی...سولی..سولییی کجاییی؟؟
که گفتم:
کوک:دختر کوچولو اون مامانت نیست؟؟
سولی*همون بچه*: ال..آله خودشه بابا(گریه،بچگونه)
کوک:من بابات نیستم اشتباه گرفتی فسقلی برو پیش مامانت تا بیشتر از این نگرانش نکردی(لبخند،مهربون)
*تو این مدت جونگکوک وسط پارک رو زانو هاش خم شده بود تا هم قد اون بچه بشه*
وقتی بچه سمت مامانش رفت و مامانش با سر تکون دادن ازم تشکر کرد اومدم پاشم که نگام افتاد به همون دختر...ا.ت بود خودش بود که داشت با تعجب و ترس نگام میکرد، انگار میدونست چقدر ازش عصبیم ولی نگاش یهو به تعجب و نفرت تغییر پیدا کرد و سریع دوید و از پارک رفت بیرون که سریع دنبالش دویدم که رفت تو یه کوچه تاریک و باریک ، خلوت و البته بنبست که یهو برگشت چند قدم با دیوار فاصله داشت فقط که سمت رفتم اول تکون نخورد فقط با یه نگاه خنثی نگام میکرد ولی میتونستم از تو چشماش ترش رو بخونم، چشمام دوباره پر شد انگار هر دقیقه میخواستم گریه کنم که چند قدم دیگه رفتم جلو که اونم چند قدم عقب رفت و چسبید دیوار رفتم جلو تر که نگاش کاملن شکل ترس به خودش گرفت؛ چشماش پر شد معدوم بود که بغض کرده ولی نمیخواد گریه کنه یعنی در واقع غرورش نمیذاشت اینو...فاصله مون فقط یه وجب[یه کف دست] بود که یهو....
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_ پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی#دنس#کره#اسمات#چالش#سرگرمی#تیک تاک
ویو ا.ت:
تو اتاقم داخل باند دور میز اصلی نشسته بودیم(جناب لی_پارک و مین) در حالی داشتم پرونده ها رو میخوندم گفتم..
ا.ت:اسل**حه میخوام(جدی،سرد)
پارک جیمین:چقدر راحت میگی؟انگار اسباب بازیه(خونسرد)
ا.ت:برا من اسباب بازی(زیر چشمی به صورت تهدیدوار به جیمین نگاه کرد)
پارک جیمین:....
مین یونگی:حالا هرچی..چقدر میخوای؟(پوزخند)
ا.ت: چهار تن..تا دو ماه دیگه میخوامشون(جدی،سرد)
لی یونسو:فک نمیکنی دو ماه برای این مقدار اسلحه مدت کمی باشه؟؟(ابروهاش رو داده بالا)
ا.ت: مهم نیست من میخوامشون،آقای لی(سرد،جدی)
*ا.ت هنوز سرش پایین تو برگه هاست*
ا.ت:نکنهنمیتونید بیارین؟؟(پوزخند تمسخر آمیز)
مین یونگی:دختر خانوم فک کنم خیلی مارو ضعیف فرض کردی.(خنده)
ا.ت:*نگاهی به یونگی انداخت و یه پوزخند ترسناک زد کهیهو صدای گلوله اومد و یونگی داد بلندی زد که بقیه متوجه شدن از زیر میز ا.ت به گلوله به پای یونگی زد*
ا.ت:خب دیگه بسه تا دوماه دیگه خبری از اسل**حه ها نباشه..کله هاتون جلوی دروازه ای عمارتاتونه(جدی،عصبی)
راوی: ا.ت از باند زد بیرون و کای رو صدا زد تا ماشین رو براش بیاره و بعد رفت خونه یه لباس ساده ای که آدم های عادی میپوشن پوشید نقابشو برداشت و یه آرایش نچرال کرد و تفنگشو تو کیفش گذاشت و از خونه اش رفت بیرون و به مرکز شهر سئول رفت تا یکم هوا بخوره...
وقتی به اونجا یه دونه کورن داگ از غذا فروشی های خیابونی سئول گرفت و رفت داخل یه پارک که بچه ها داشتن بازی میکردن روی یه نیمکت نشست و با خوردن کورن داگ به بچه ها و آدم ها نگاه میکرد که داشتن لبخند میزدن..باخودش میگفت که چرا نمیتونه لبخند بزنه مثل آدم های عادی باشه چرا باید درگیر اون باند بشه..چرا باید تو زمانی که جوون بود و باید خوش میگذروند اینقدر سختی میکشید؟؟
این سوال ها همیشه تو ذهنش بود ولی خب جوابی براشون نداشت یا بهتره بگه نبود کلا..
ویو جونگکوک:
با لوکا از باند زدم بیرون حدود ۱۹ ساعت اونجا بودم به لوکا گفتم بره عمارت خودم موتورم رو برداشتم و رفتم به مرکز شهر(ذهن منcore) که یه دکه دیدم که داشت دوکبوکی میفروخت رفتم جلو و یه ظرف سفارش دادم..بهموتورم تکیه دادم و اروم شروع کردم به خوردنش..که یه دختر توجه همو به خودش جلب کرد، یه کورت داگ دستش بود و داشت به سمت پارک میرفت، ولی تتوی د..دستش اون تتوی ا.ت بود ولی اون اینجا چیکار م..میکرد..چشمام پر شد ولی نمیتونستم اجازه بگم اشکام بریزن دوکبوکی رو تموم کردم که دیدم تازه از روی نیمکت پارک پاشد. سریع دویدم تا به پارک برسم*اونور خیابون بود* و اروم پشت سرش راه رفتم با فاصله ای ۵،۶ قدمیش شروع کردم خیلی ریلکس راه رفتن ولی چشمام میسوخت میدونستم الان چشمام قرمز شده و منتظر اراده ای منه تا بگم که سرازیر بشن ولی من نمیخواستم الان این اتفاق بیوفته،
رفته بودم تو فکر که دیدم یه بچه ها با سرعت و جیغ و گریه به سمتم اومد که توجه تمام کسایی که اون اطراف بودن به من جمع شد که بچه یهو چسبید به پام..
نمیدونم چی شد فک کنم منو با کسی اشتباه گرفته بود ولی نگاه یه نفر رو خودم خیره حس میکردم ولی فرصت اینکه سرم رو بالا بگیرم نداشتم فقط فهمیدم اون بچه مادرش رو گم کرد و فک کرد من پدرشم و سمتم اومد که دیدم با گریه یه زن دارا داد میزنه سولی...سولی..سولییی کجاییی؟؟
که گفتم:
کوک:دختر کوچولو اون مامانت نیست؟؟
سولی*همون بچه*: ال..آله خودشه بابا(گریه،بچگونه)
کوک:من بابات نیستم اشتباه گرفتی فسقلی برو پیش مامانت تا بیشتر از این نگرانش نکردی(لبخند،مهربون)
*تو این مدت جونگکوک وسط پارک رو زانو هاش خم شده بود تا هم قد اون بچه بشه*
وقتی بچه سمت مامانش رفت و مامانش با سر تکون دادن ازم تشکر کرد اومدم پاشم که نگام افتاد به همون دختر...ا.ت بود خودش بود که داشت با تعجب و ترس نگام میکرد، انگار میدونست چقدر ازش عصبیم ولی نگاش یهو به تعجب و نفرت تغییر پیدا کرد و سریع دوید و از پارک رفت بیرون که سریع دنبالش دویدم که رفت تو یه کوچه تاریک و باریک ، خلوت و البته بنبست که یهو برگشت چند قدم با دیوار فاصله داشت فقط که سمت رفتم اول تکون نخورد فقط با یه نگاه خنثی نگام میکرد ولی میتونستم از تو چشماش ترش رو بخونم، چشمام دوباره پر شد انگار هر دقیقه میخواستم گریه کنم که چند قدم دیگه رفتم جلو که اونم چند قدم عقب رفت و چسبید دیوار رفتم جلو تر که نگاش کاملن شکل ترس به خودش گرفت؛ چشماش پر شد معدوم بود که بغض کرده ولی نمیخواد گریه کنه یعنی در واقع غرورش نمیذاشت اینو...فاصله مون فقط یه وجب[یه کف دست] بود که یهو....
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_ پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی#دنس#کره#اسمات#چالش#سرگرمی#تیک تاک
- ۱.۱k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط