p1
علامت جونگکوک _<br>
علامت تهیونگ +<br>
علامت سوجون *<br>
علامت مادر تهیونگ ~<br>
علامت بقیه افراد•<br>
... <br>
جونگکوک عصبی دستش رو برد لا به لای موهاش<br>
*بهتره به اعصابت مسلط باشی جیکی وگرنه هیچ چیز درست پیش نمیره<br>
_سوجون خودت میفهمی داری چیمیگی.؟ میفهمی؟ <br>
چجوری با این اوضاع من اروم باشم<br>
*حالا که شده... بعدشم نوا از قصد پرونده رو نسوزونده که قطعا کار یکی دیگه بوده<br>
_الان من چجوری اون گمشده رو پیداش کنم ها؟ <br>
*چاره ای نداریم جز... <br>
_جز..؟ <br>
*با مادر اون گمشده حرف بزنیم... <br>
"دو هفته قبل"<br>
*رئیس <br>
_بله؟ <br>
*یه خانومی خیلی بی قرار اومدن با پرونده ای که فکر نکنم شما قبولش کنید<br>
تا کوک اومد حرف بزنه <br>
اون خانوم با گریه شدید اومد داخل<br>
سوجون جلوشو گرفت: مگه نگفتم منتظر وایستین؟ <br>
_ایرادی نداره برو براشوت یه لیوان اب بیار<br>
*چشم قربان<br>
سوجون رفت بیرون <br>
_هی خانوم اروم تر کل کلانتریو گذاشتی رو سرت اتفاقی افتادع؟ میشنوم<br>
خانم پرونده رو گذاشت روی میز جونگکوک<br>
با گریه گفت: التماست میکنم ازت تمنا میکنم پسرم رو پیدا کنید... هیق<br>
کوک همینجور که به زن گوش میداد شروع کرد به ورق زدن پرونده<br>
~این بچه خیلی ضعیفه... از هرکسی پرسیدم گفتن شما.. شما قطعا پیداش میکنید<br>
من به هرکی سپردم<br>
هنوز پیداش نکردن<br>
زن متوجه اخمه کمرنگی روی صورت کوک شد<br>
زن ساکت شدو لیوان اب رو از دست سوجون گرفت و یه قورت ازش خورد<br>
_سوجون برو بیرون...(سرد) <br>
سوجون رفت بیرون<br>
_فرزند شما. امگاعه؟ <br>
~ب.. بله! <br>
_این پرونده خیلی مشکوک میزنه<br>
میتونی توضیح بدی چجوری و می و کجا این اتفاق افتاد؟؟؟! <br>
~بـ بله<br>
صبح روز جمعه بود<br>
فلش بک<br>
صبح روز جمعه بود<br>
تهیونگ توی اتاقش نشسته بودو توی گوشیش میچرخید<br>
~پسرم... نمیخوای بری بیرون هوای به کلت بخوره؟ <br>
+اوه مامان... چرا که نه<br>
تهیونگ بلند شدو لباساشو عوض<br>
کرد<br>
ساعت2 شب شده بود<br>
تهیونگ هنوز برنگشته بود گوشیشم خاموش بود<br>
مامان تهیونگ گریه میکردو نگران بود<br>
اقای کیم همون پدر ته اومد خونه<br>
کیم؛ زن اروم باش چیشده؟ تهیونگ کجاست؟ <br>
~صبح.. هیق به تهیونگ گفتم... که بره بیرون هوای به سرش بخوره<br>
از صبح تا الان نیومده خونه<br>
تلفنش هم خاموشهـ.. <br>
اقای کیم با استرس گفت: کاره... کارهـ... مین.. یونگیه<br>
~چ.. چی؟؟؟ <br>
پایان فلش بک<br>
_میخوام با اقای کیم صحبت کنم... حتمی بهشون همین الان زنگ بزنید... <br>
پرش زمانی<br>
اقای کیم رسید<br>
_بفرمایین بشینید<br>
نشست<br>
کیم: چیشده؟ پیدا شدش بچمون؟ <br>
_خیر میخواستم اول بگم که من پروندع رو قبول میکنم اما... <br>
کیم: ا.. اما؟ <br>
_اول درباره اقای مین یونگی برامون توضیح بدی... <br>
کیم: خب... مین یونگی پسر یکی از دوست های قدیمیه بندست
ادامه.
علامت تهیونگ +<br>
علامت سوجون *<br>
علامت مادر تهیونگ ~<br>
علامت بقیه افراد•<br>
... <br>
جونگکوک عصبی دستش رو برد لا به لای موهاش<br>
*بهتره به اعصابت مسلط باشی جیکی وگرنه هیچ چیز درست پیش نمیره<br>
_سوجون خودت میفهمی داری چیمیگی.؟ میفهمی؟ <br>
چجوری با این اوضاع من اروم باشم<br>
*حالا که شده... بعدشم نوا از قصد پرونده رو نسوزونده که قطعا کار یکی دیگه بوده<br>
_الان من چجوری اون گمشده رو پیداش کنم ها؟ <br>
*چاره ای نداریم جز... <br>
_جز..؟ <br>
*با مادر اون گمشده حرف بزنیم... <br>
"دو هفته قبل"<br>
*رئیس <br>
_بله؟ <br>
*یه خانومی خیلی بی قرار اومدن با پرونده ای که فکر نکنم شما قبولش کنید<br>
تا کوک اومد حرف بزنه <br>
اون خانوم با گریه شدید اومد داخل<br>
سوجون جلوشو گرفت: مگه نگفتم منتظر وایستین؟ <br>
_ایرادی نداره برو براشوت یه لیوان اب بیار<br>
*چشم قربان<br>
سوجون رفت بیرون <br>
_هی خانوم اروم تر کل کلانتریو گذاشتی رو سرت اتفاقی افتادع؟ میشنوم<br>
خانم پرونده رو گذاشت روی میز جونگکوک<br>
با گریه گفت: التماست میکنم ازت تمنا میکنم پسرم رو پیدا کنید... هیق<br>
کوک همینجور که به زن گوش میداد شروع کرد به ورق زدن پرونده<br>
~این بچه خیلی ضعیفه... از هرکسی پرسیدم گفتن شما.. شما قطعا پیداش میکنید<br>
من به هرکی سپردم<br>
هنوز پیداش نکردن<br>
زن متوجه اخمه کمرنگی روی صورت کوک شد<br>
زن ساکت شدو لیوان اب رو از دست سوجون گرفت و یه قورت ازش خورد<br>
_سوجون برو بیرون...(سرد) <br>
سوجون رفت بیرون<br>
_فرزند شما. امگاعه؟ <br>
~ب.. بله! <br>
_این پرونده خیلی مشکوک میزنه<br>
میتونی توضیح بدی چجوری و می و کجا این اتفاق افتاد؟؟؟! <br>
~بـ بله<br>
صبح روز جمعه بود<br>
فلش بک<br>
صبح روز جمعه بود<br>
تهیونگ توی اتاقش نشسته بودو توی گوشیش میچرخید<br>
~پسرم... نمیخوای بری بیرون هوای به کلت بخوره؟ <br>
+اوه مامان... چرا که نه<br>
تهیونگ بلند شدو لباساشو عوض<br>
کرد<br>
ساعت2 شب شده بود<br>
تهیونگ هنوز برنگشته بود گوشیشم خاموش بود<br>
مامان تهیونگ گریه میکردو نگران بود<br>
اقای کیم همون پدر ته اومد خونه<br>
کیم؛ زن اروم باش چیشده؟ تهیونگ کجاست؟ <br>
~صبح.. هیق به تهیونگ گفتم... که بره بیرون هوای به سرش بخوره<br>
از صبح تا الان نیومده خونه<br>
تلفنش هم خاموشهـ.. <br>
اقای کیم با استرس گفت: کاره... کارهـ... مین.. یونگیه<br>
~چ.. چی؟؟؟ <br>
پایان فلش بک<br>
_میخوام با اقای کیم صحبت کنم... حتمی بهشون همین الان زنگ بزنید... <br>
پرش زمانی<br>
اقای کیم رسید<br>
_بفرمایین بشینید<br>
نشست<br>
کیم: چیشده؟ پیدا شدش بچمون؟ <br>
_خیر میخواستم اول بگم که من پروندع رو قبول میکنم اما... <br>
کیم: ا.. اما؟ <br>
_اول درباره اقای مین یونگی برامون توضیح بدی... <br>
کیم: خب... مین یونگی پسر یکی از دوست های قدیمیه بندست
ادامه.
- ۳.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط