چندپارتی تهیونگ ۵
چند ساعت از ملاقاتم با تهیونگ گذشته بود و من هنوز تو خیابانو سردرگم بودم،تهیون خونه ی مامانم بود،خیالم ازش راحت بود مامانم چندین بچه ی سالم بزرگ کرده میتونه چند ساعت از نوه ش نگه داری کنه،ولی بازم سعی میکردم گوش به زنگ باشم تا اگه زیاد بیتابی کرد سر برم پیشه یکی یدونم
صدای"دینگ" گوشیم توجهمو جلب کرد،گوشیم رو برداشتم تا چکش کنم،شاید مامان باشه
ولی با دیدن اسم و این پیام طولانی،خون به مغزم نرسید
بعد از خونوش فقط دوییدم،تا جایی که میشد و با نهایت سرعت،اونقدری شب نبود که هیجکس تو خیابون نباشه حتی وقت ترافیک هم بود،به محض رسیدن به جایی که تاکسی خور باشه دستمو دراز کردم که همون لحظه یه اقایی واسم وایساد"برج ...؟"
"بفرمایید خانم"
سریع سوار شدم"اقا میشه تند تر برید؟لطفا تند تر برید،شاید بتونید با این کارتون جون یک نفر رو نجات بدید،جریمه ش هرچی بشه من میدم فقط لطفا تند برید"
از احساساتم بگم؟فقط و فقط ترس عضطراب پشیمونی،نمیرم تهیونگم،نمیر ،برای من نمیر،برای بچمون نمیر
"خانم معذرت میخوام،ترافیکه،من نمیتونم از رو ماشینا پرواز کنم که"
مرتیکه شوخیش گرفته،این اشغال نفهمید جون یکی تو خطره؟
پولو انداختم رو صندلی شاگرد و بدونه توجه به اینکه الان وسط خیابونه از ماشین پیاده شدم و از لابه لای بقیه ماشینا گذشتم،چون ترافیک بود،کسی درحال حرکت نبود،فقط دوییدم و خدا خدا میکردم تهیونگ وداع با خودش و دنیا رو طول بده تا من برسم،لطفا لطفا
بالاخره رسیدم،برج ... یه برج شیک و کامله که اصلا شبیه برجای متروکه که معمولا برای خودکشی نیست،تهیونگ یه بار منو اینجا اورده بود و گفته بود،میخواسته قبلا اینجا خودکشی کنه تا تو زندگی بعدش زندگیه خوبی داشته باشه،پر از پول و عشق،از ته دلم امیدوارم بودم الانم همین جارو انتخاب کرده باشه،سوار اسانسور شدم و دکمه طبق اخر و پشت بودم رو فشار دادم،خدایا لطفا،اماده بودم در اسانسور باز بشه و بپرم بیرون،طول میکشید،طول نیکشد چون دنیا با منه بدبخت لجه،یا شایدم چون داشتم میرفتم طبقه اخر،احتمالا بخاطر دلیل اول،ولی به محضه اینکه در باز شد پریدم بیرون،دیدمش،دیدمش دقیقا لبه برج وایستاده بود و داشت پایین رو نگاه میکرد"تهیونگ"با بیشترین توانی که داشتم اسمشو داد زدم که اروم برگشت و نگاهم کرد
تهیونگ"دایون"
دستمو به به طرفش گرفتم و همون جوری که داشتم میرفتم سمش دوباره داد زدم"بیا اینجا تهیونگ،بیا این ور"
تهیونگ"مگه این خواسته ی تو نیست"
دایون"تو نگه نمیدونی من چقدر حرفایی میزنم که پشیمون میشم؟اینم یکی از اونا،بیا اینجا که دوباره مثله قبلا پشیمونم از حرفام و نیاز دارم بخاطر ناراحتی از دست خودم تو بغلت گریه کنم،بیا تهیونگ سرمو نوازش کنو ارومم کن که یک سال و ۴۵ روزه که اروم و قرار نداشتم،بیا به بیتابیم پایان بده تهیونگ"
تهیونگ"اینارو میگی،چون نقطه ضعفمو میدونی و حس انسان دوستیت روشن شده"
دایون"اینارو میگم چون دیوونه وار عاشقتم،اینارو میگم چون هیجکس نمیتونه جاتو بگیره،اینارو میگم چون دلم به طرز وحشتناکی برای قهقه خنده هات تنگ شده،اینارو میگم چون دلم میخواد با عشق پسرمون رو بزرگ کنیم،تهیونگ،به تهیون فکر کن،نمیخوای ببینیش؟"
تهیونگ"تو که نامزد داشتی"
دایون"زر زدم،هیچکس نیست،تهیونگ من سه ماه بچم به دنیا اومده تو این سه ماه فقط درگیر شناسنامه گرفتن براش بودم،کی وقت کردم نامزد داشته باشم،بیا اینجا تهیونگ،بیا تو ارامش باهم حرف بزنیم بعد اگه باز خواستی خودتو پرت کن پایین"
تهیونگ"کی بهت گفته بیای اینجا نجاتم بدی"
دیدم داره به لبه برج خودشو نزدیک تر میکنه که بلند تر جیغ زدم"تهیونگ خودتو پرت کن پایین به دو ثانیه نکشیده خودمو پشت سرت پرت میکنم"
تهیونگ"اگه خودمو پرت کنم چی رو از دست دادم؟"
با شنیدش دستمو باز کردم،همیشه وقتی میخواستم بغلش کنم اینکارو میکردم و اون سریع میومد بغلم"اینو"
تهیونگ"مثله قبله؟"
منی که اشکام شروع به ریختن کرده بودن گفتم "از قبلم محکم تر و تسکین دهنده تره"
تهیونگ از لبه اومد پایین،چند قدم به سمتم برداشت،بعد دوییم سمتم،بیشتر راهو من اومده بودم واسه همین سریع جسمشو تو بغلم احساس کردم،اونم اشکال شروع کرده بود به ریختن و تو بغلم حق حق میکرد،جوری دستاشو دور کمرم انداخته بود که هر گونه راه فراری رو سد میکرد،حالا کی خواست فرار کنه
صدای"دینگ" گوشیم توجهمو جلب کرد،گوشیم رو برداشتم تا چکش کنم،شاید مامان باشه
ولی با دیدن اسم و این پیام طولانی،خون به مغزم نرسید
بعد از خونوش فقط دوییدم،تا جایی که میشد و با نهایت سرعت،اونقدری شب نبود که هیجکس تو خیابون نباشه حتی وقت ترافیک هم بود،به محض رسیدن به جایی که تاکسی خور باشه دستمو دراز کردم که همون لحظه یه اقایی واسم وایساد"برج ...؟"
"بفرمایید خانم"
سریع سوار شدم"اقا میشه تند تر برید؟لطفا تند تر برید،شاید بتونید با این کارتون جون یک نفر رو نجات بدید،جریمه ش هرچی بشه من میدم فقط لطفا تند برید"
از احساساتم بگم؟فقط و فقط ترس عضطراب پشیمونی،نمیرم تهیونگم،نمیر ،برای من نمیر،برای بچمون نمیر
"خانم معذرت میخوام،ترافیکه،من نمیتونم از رو ماشینا پرواز کنم که"
مرتیکه شوخیش گرفته،این اشغال نفهمید جون یکی تو خطره؟
پولو انداختم رو صندلی شاگرد و بدونه توجه به اینکه الان وسط خیابونه از ماشین پیاده شدم و از لابه لای بقیه ماشینا گذشتم،چون ترافیک بود،کسی درحال حرکت نبود،فقط دوییدم و خدا خدا میکردم تهیونگ وداع با خودش و دنیا رو طول بده تا من برسم،لطفا لطفا
بالاخره رسیدم،برج ... یه برج شیک و کامله که اصلا شبیه برجای متروکه که معمولا برای خودکشی نیست،تهیونگ یه بار منو اینجا اورده بود و گفته بود،میخواسته قبلا اینجا خودکشی کنه تا تو زندگی بعدش زندگیه خوبی داشته باشه،پر از پول و عشق،از ته دلم امیدوارم بودم الانم همین جارو انتخاب کرده باشه،سوار اسانسور شدم و دکمه طبق اخر و پشت بودم رو فشار دادم،خدایا لطفا،اماده بودم در اسانسور باز بشه و بپرم بیرون،طول میکشید،طول نیکشد چون دنیا با منه بدبخت لجه،یا شایدم چون داشتم میرفتم طبقه اخر،احتمالا بخاطر دلیل اول،ولی به محضه اینکه در باز شد پریدم بیرون،دیدمش،دیدمش دقیقا لبه برج وایستاده بود و داشت پایین رو نگاه میکرد"تهیونگ"با بیشترین توانی که داشتم اسمشو داد زدم که اروم برگشت و نگاهم کرد
تهیونگ"دایون"
دستمو به به طرفش گرفتم و همون جوری که داشتم میرفتم سمش دوباره داد زدم"بیا اینجا تهیونگ،بیا این ور"
تهیونگ"مگه این خواسته ی تو نیست"
دایون"تو نگه نمیدونی من چقدر حرفایی میزنم که پشیمون میشم؟اینم یکی از اونا،بیا اینجا که دوباره مثله قبلا پشیمونم از حرفام و نیاز دارم بخاطر ناراحتی از دست خودم تو بغلت گریه کنم،بیا تهیونگ سرمو نوازش کنو ارومم کن که یک سال و ۴۵ روزه که اروم و قرار نداشتم،بیا به بیتابیم پایان بده تهیونگ"
تهیونگ"اینارو میگی،چون نقطه ضعفمو میدونی و حس انسان دوستیت روشن شده"
دایون"اینارو میگم چون دیوونه وار عاشقتم،اینارو میگم چون هیجکس نمیتونه جاتو بگیره،اینارو میگم چون دلم به طرز وحشتناکی برای قهقه خنده هات تنگ شده،اینارو میگم چون دلم میخواد با عشق پسرمون رو بزرگ کنیم،تهیونگ،به تهیون فکر کن،نمیخوای ببینیش؟"
تهیونگ"تو که نامزد داشتی"
دایون"زر زدم،هیچکس نیست،تهیونگ من سه ماه بچم به دنیا اومده تو این سه ماه فقط درگیر شناسنامه گرفتن براش بودم،کی وقت کردم نامزد داشته باشم،بیا اینجا تهیونگ،بیا تو ارامش باهم حرف بزنیم بعد اگه باز خواستی خودتو پرت کن پایین"
تهیونگ"کی بهت گفته بیای اینجا نجاتم بدی"
دیدم داره به لبه برج خودشو نزدیک تر میکنه که بلند تر جیغ زدم"تهیونگ خودتو پرت کن پایین به دو ثانیه نکشیده خودمو پشت سرت پرت میکنم"
تهیونگ"اگه خودمو پرت کنم چی رو از دست دادم؟"
با شنیدش دستمو باز کردم،همیشه وقتی میخواستم بغلش کنم اینکارو میکردم و اون سریع میومد بغلم"اینو"
تهیونگ"مثله قبله؟"
منی که اشکام شروع به ریختن کرده بودن گفتم "از قبلم محکم تر و تسکین دهنده تره"
تهیونگ از لبه اومد پایین،چند قدم به سمتم برداشت،بعد دوییم سمتم،بیشتر راهو من اومده بودم واسه همین سریع جسمشو تو بغلم احساس کردم،اونم اشکال شروع کرده بود به ریختن و تو بغلم حق حق میکرد،جوری دستاشو دور کمرم انداخته بود که هر گونه راه فراری رو سد میکرد،حالا کی خواست فرار کنه
- ۲۳.۴k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط