شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت سوم🔍
این قسمت=[قوانین نانوشته عمارت]

ساعت ۵ صبح بود که با صدای ضربه‌ی محکم عصای خانم هوانگ پیر به در اتاقم، از خواب پریدم. اون زن حتی وقتی راه می‌رفت هم ترسناک بود؛ صدای تق‌تق عصاش توی سکوت عمارت، مثل صدای تیک‌تاک بمبِ ساعتی بود.

"بلند شو! اینجا عمارتِ کیم تهیونگه، نه پانسیونِ دانشجویی. ساعت ۵ و نیم صبحونه باید روی میز باشه."

با چشم‌های پف‌کرده از تخت بلند شدم. هنوز بدنم کوفته بود. با عجله لباس خدمتکاری رو پوشیدم. خانم هوانگ پیر، که انگار هیچ‌وقت نمی‌خوابید، لیست وظایف رو کف دستم گذاشت:

«تمیز کردن کتابخونه، برق انداختن راهرویِ اصلی، و... مواظب باش حتی یه لکه‌یِ کوچیک هم روی میز کار آقای کیم نبینی. اون روی نظم وسواس داره.»

دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم؛ اجازه داشتم به کتابخونه و دفترش نزدیک بشم. ولی قبل از اینکه بتونم حتی یه قدم بردارم، در انبار وسایل با ضرب باز شد و یه دخترِ جوون، با آرایش غلیظ و پیرهنی که خیلی برای کار کردن نامناسب بود، وارد شد.(به اصطلاح خودمون لباسش باز بود😂😅)
هوانگ دایون ۲۷ ساله. از همون لحظه‌ی اول، نگاهش بهم مثل یه حشره‌ی موذی بود.
دایون با ناز و عشوه چرخید و دستش رو کشید رویِ میزِ کارِ تهیونگ که اونجا بود. رو به من گفت:

٪"تو خدمتکارِ جدیدی؟"

قبل از اینکه جواب بدم، دایون با پوزخند ادامه داد:

٪"قوانین رو بهت می‌گم. هر کاری می‌خوای بکن، اما یه قانون طلایی داریم: دور تهیونگ نپلک. اون متعلق به اینجاست، متعلق به منه. هرکس بخواد با اون چشم خرمایی و قیافه‌ی معصومش که معلوم نیست چقدر واقعیه دل تهیونگ رو ببره، قبل از اینکه بفهمه چی شده، از این عمارت پرت شده بیرون."

خانم هوانگ پیر با چشم‌غره‌ای به دایون گفت:

«دایون! سرت به کارِ خودت باشه. اون فقط اینجاست که کار کنه.»

دایون با خنده از کنارم رد شد، جوری که شونه‌اش محکم خورد به شونه‌ام.

٪"امیدوارم کارش رو خوب بلد باشه، چون اینجا جای اشتباه نیست... مخصوصاً برای دخترای تازه‌وارد."

وقتی دایون رفت، خانم هوانگ پیر نگاهی سرد بهم انداخت و گفت:

«به حرفش توجه نکن، ولی دایون راست می‌گه. اینجا جای لغزش نیست. اگه می‌خوای زنده بمونی و حقوقت رو بگیری، سرت پایین باشه.»

من فقط سرم رو تکون دادم.

+"چشم."

اما توی دلم داشتم می‌خندیدم. دایون نمی‌دونست که من اینجا نیستم که دل کسی رو ببرم؛ من اینجا بودم که اون مرد رو پایین بکشم. ولی... دایون یه خطر جدی بود. اگه اون متوجه می‌شد که من یه خدمتکارِ معمولی نیستم، سریع‌تر از تهیونگ، خودش دست‌به‌کار می‌شد تا حذفم کنه

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
دیدگاه ها (۷)

پارت 59

Cold melody~» 💜پارت۱درِ استودیو رو آروم باز کردم. صدای بمِ ب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط