57
---
[همون شب – چند دقیقه بعد – داخل حموم عمارت]
بخار داغ، مثل مهی نرم، روی آینهها نشسته بود. صدای شرشر آب از دوش، تنها صدای این اتاق لعنتی بود… تا وقتی جونگکوک ات رو بلند کرد و روی دیوار گذاشت.
لبهاش هنوز مزهی بوسهی قبل رو داشتن، اما حالا عمیقتر، گرسنهتر، انگار توی نگاهش چیزی شکسته بود.
«هنوز تموم نشده، نه؟» صدای خشدارش، نزدیک گوش ات، زمزمه شد.
ات لب پایینشو بین دندون گرفت. با چشمای خمار و لبای مرطوب، فقط یه جمله گفت:
«تا وقتی چشمهاتو ببندم، نه…»
جونگکوک با یه حرکت آروم، ولی کنترلشده، پاشو بین پاهای ات گذاشت. گرمای پوستش، ترکیب خیس و داغ بدنشون، اونقدری شدید بود که ات حتی نفسش رو هم گم کرد.
«تو… لعنتیترین قمار زندگی منی.»
بوسهای روی استخون ترقوهاش گذاشت. بعد گردن، بعد چونه.
و وقتی ات آروم زیر گوشش ناله کرد، جونگکوک بدون لحظهای درنگ، گفت:
«قول نمیدم عاشقت نشم… ولی اگه شدم، هیچکس جز من حق نداره بهت دست بزنه. حتی خودت.»
-
[همون شب – چند دقیقه بعد – داخل حموم عمارت]
بخار داغ، مثل مهی نرم، روی آینهها نشسته بود. صدای شرشر آب از دوش، تنها صدای این اتاق لعنتی بود… تا وقتی جونگکوک ات رو بلند کرد و روی دیوار گذاشت.
لبهاش هنوز مزهی بوسهی قبل رو داشتن، اما حالا عمیقتر، گرسنهتر، انگار توی نگاهش چیزی شکسته بود.
«هنوز تموم نشده، نه؟» صدای خشدارش، نزدیک گوش ات، زمزمه شد.
ات لب پایینشو بین دندون گرفت. با چشمای خمار و لبای مرطوب، فقط یه جمله گفت:
«تا وقتی چشمهاتو ببندم، نه…»
جونگکوک با یه حرکت آروم، ولی کنترلشده، پاشو بین پاهای ات گذاشت. گرمای پوستش، ترکیب خیس و داغ بدنشون، اونقدری شدید بود که ات حتی نفسش رو هم گم کرد.
«تو… لعنتیترین قمار زندگی منی.»
بوسهای روی استخون ترقوهاش گذاشت. بعد گردن، بعد چونه.
و وقتی ات آروم زیر گوشش ناله کرد، جونگکوک بدون لحظهای درنگ، گفت:
«قول نمیدم عاشقت نشم… ولی اگه شدم، هیچکس جز من حق نداره بهت دست بزنه. حتی خودت.»
-
- ۶.۰k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط