غروب دهمین روز مهمانی:
غروب دهمین روز مهمانی:
غروب افتاب،گذشتن دهمین روز مهمانی ات را به رخم میکشد و به دلم هشدار میدهد که زمان منتطر بیدار شدن آن نمی ایستد....
میگذرد...
تند وسریع....
گاهی به اندازه ی سی سال اکسیژن بلعیده ای اما به اندازه ی ده روز نفس کشیده ای فقط...
دیگر خیلی حال و حوصله ی ور رفتن با گوشی ام را ندارم،لپ تاپم دیگر وسوسه هایش برایم رنگی ندارد...
انگار که این ده روز دلم بجای آویزان شدن به تکنولوژی،مانند پرنده ای مدام به گرد قرآنت می چرخد و صفحات مفاتیح الجنان را ورق میزند...
چه قدر آرامش دارد این با *تو*بودن....
چقدر دل شوره هایم،نگرانی ها و دغدغه هایم کمتر شده است....
خدایا نکند روزی بیاید که تمام کنم اکسیژنی را که در این چند روز عزیز به من بخشیده ای....
خدایا تو عزیزترین میزبانی...
نه به اندازه آسمان و زمین که به وسعت بزرگی خودت دوستت دارم
غروب افتاب،گذشتن دهمین روز مهمانی ات را به رخم میکشد و به دلم هشدار میدهد که زمان منتطر بیدار شدن آن نمی ایستد....
میگذرد...
تند وسریع....
گاهی به اندازه ی سی سال اکسیژن بلعیده ای اما به اندازه ی ده روز نفس کشیده ای فقط...
دیگر خیلی حال و حوصله ی ور رفتن با گوشی ام را ندارم،لپ تاپم دیگر وسوسه هایش برایم رنگی ندارد...
انگار که این ده روز دلم بجای آویزان شدن به تکنولوژی،مانند پرنده ای مدام به گرد قرآنت می چرخد و صفحات مفاتیح الجنان را ورق میزند...
چه قدر آرامش دارد این با *تو*بودن....
چقدر دل شوره هایم،نگرانی ها و دغدغه هایم کمتر شده است....
خدایا نکند روزی بیاید که تمام کنم اکسیژنی را که در این چند روز عزیز به من بخشیده ای....
خدایا تو عزیزترین میزبانی...
نه به اندازه آسمان و زمین که به وسعت بزرگی خودت دوستت دارم
- ۸۷۷
- ۰۶ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط