You are mine...¹¹
You are mine...¹¹
حدودا ساعت ۷شب بود
نور ماه روی قصر افتاده بود..داخل اون تاریکی،فقط نور ماه نمایش داده میشد
تقریبا میشد گفت جونگکوک رو بعد از صبح ندیدم
نه اینکه نخوام ببینمش..فقط فرصتی نداشتم
امروز متاسفانه بعضی از کارهای قصر ریخته بود سرم..و دلم بعضی وقتا درد میگرفت و غیرقابل تحمل بود
و چون جونگکوک مجبور بود بره برای فوت مادرش،منم زیاد ندیدمش
پتوی روی تخت رو روی خودم انداختم و چشمام رو بستم
کمی بعد،صدای در زدن اومد
-کیه؟
:خدمتکار سلطنتی،بانوی من
-وارد شو
یه سینی دمنوش توی دستش بود..
:امروز خیلی خسته شدین..گفتم شاید لازم باشه براتون دمنوشی اماده کنیم
-ممنونم
سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت..بعد قوری کوچولو رو برداشت و داخل فنجون ریخت
فنجون رو برداشتم
و برای اولین بار،توی امروز،احساس آرامش میکردم
-ممنونم..میتونی بری
سر خم کرد و از اتاق خارج شد
چند ثانیه نگذشت،که جونگکوک در اتاق رو باز کرد
چشماش از خستگی بسته میشدن..ولی سعی میکرد باز نگهشون داره
اومد و خودشو انداخت روی تخت
-بلند شو لباستو عوض کن..دوباره میخوای سیکسپک هاتو به رخم بکشی؟
+خوابم میاد
مثل یه بچه ی دوساله اینو گفت
تکخنده ای کردم
با وجود خستگی خودم،از روی تخت بلند شدم..از داخل کشو،یه شلوار در اوردم و پرت کردم سمتش..
-ببخشید..ولی دیگه نمیتونم لباست رو عوض کنم
از جاش بلند شد
در عرض چند ثانیه لباسشو عوض کرد و دوباره روی تخت خوابید
+خیلی خوابم میاد
-خب بخواب
+ولی خوابم نمیبره
پتو رو روش کشیدم..
-یعنی الان میخوای بخوابونمت؟
+نمیدونم..فقط خوابم کن
-ادامو در میاری؟
+تقریبا..
اروم زدم به شونهاش..کمی تکون خورد
بعد دوباره اومد پیشم
دستمو روی سرش گذاشتم و با تار موهاش بازی میکردم
-اینطوری میخوابی؟
+اره..عادت بچگیمه
با موهاش بازی میکردم تا خوابش ببره
اما ظاهرا خودم زودتر خوابم برد...
نور خورشید توی تخم چشمم بود
چشمامو مالیدم و سرم رو توی بالشت فرو کردم
چرا انقدر زود صبح شد اخههههه؟
اگه ساعت یک شب بخوابم و ساعت ۶ صبح بیدار شم،یا ساعت ۷ شب بخوابم و دوباره ۶صبح بیدار شم،تفاوتی احساس نمیکنم که!
چرا باید زود بخوابمممم؟
اوه..راستی جونگکوک!
با فکر کردن به اسمش،سرم رو از روی بالشت بلند کردم
هنوز خواب بود..
موهاش روی پیشونیش بودن..ژه هاش سایه ای زیر چشمش اندازه بودن..و دستم رو گرفته بود
انقدر محکم که تکون دادنش غیر ممکن بود
اولش کمی سعی کردم دستم رو بکشم..ولی نمیشد
هربار تلاش میکردم،اخمی میکرد و دستم رو محکم تر میگرفت
اخرش بیخیال شدم..گناه داره..بزاریم بخوابه
که یهو در با شتاب زده شد..
هم من و هم جونگکوک از ترس روی تخت نشستیم
-چه مرگتونه؟فقط بیاید تو تا زندگی رو براتون جهنم کنم
+اروم باش
-نه خیر..غلط میکنن اینجوری در میزنن
از روی تخت اومدم و با عصبانیت در رو باز کردم
و با قیافه ی پدر چوسانی جونگکوک مواجه شد
لبخند اجباری زدم:
-سلام
نگاه سردی بهم کرد
نگاهی به جونگکوک کردم..کنجکاو به در نگاه میکرد
پدر جونگکوک گفت:
:چرا برای مراسم ختم ملکه نیومدی؟
-مشکلی برام پیش اومده بود،عالیجناب
:چه مشکلی؟
-بعضی چیز های شخصی هستند،سرورم
:پسرم کجاست؟
-اینجا هستن
کنار رفتم..
جونگکوک نشست روی تخت
پدر جونگکوک با صدای عصبی گفت:
:این چه وضع لباس پوشیدنه؟
+اینطوری راحتم
:بدون لباس؟
+زنم دوست داره!
واتتتتت؟
به من چهههههههه؟
پدر جونگکوک برگشت سمت من
عصبانیت از توی چشماش معلوم بود
داد زد:
:گمشو بیرون
-با من بودین؟
:اره..برو بیرون
خدایا صبر..خدایا صبرررررر
جونگکوک انگار از نگاهم فهمیده بود دارم جوش میارم
-شما وارد اتاق من شدین..حالا میگین برم بیرون؟اگر حرفی با شوهرم دارین..
وای!
این چه حرفی بود زدم؟
-میتونید با خودش برید بیرون..نه اینکه از اتاقم خودم،منو بیرون کنید
با جمله ی اخر،کل قصر لرزید...
*ادامه دارد...
حدودا ساعت ۷شب بود
نور ماه روی قصر افتاده بود..داخل اون تاریکی،فقط نور ماه نمایش داده میشد
تقریبا میشد گفت جونگکوک رو بعد از صبح ندیدم
نه اینکه نخوام ببینمش..فقط فرصتی نداشتم
امروز متاسفانه بعضی از کارهای قصر ریخته بود سرم..و دلم بعضی وقتا درد میگرفت و غیرقابل تحمل بود
و چون جونگکوک مجبور بود بره برای فوت مادرش،منم زیاد ندیدمش
پتوی روی تخت رو روی خودم انداختم و چشمام رو بستم
کمی بعد،صدای در زدن اومد
-کیه؟
:خدمتکار سلطنتی،بانوی من
-وارد شو
یه سینی دمنوش توی دستش بود..
:امروز خیلی خسته شدین..گفتم شاید لازم باشه براتون دمنوشی اماده کنیم
-ممنونم
سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت..بعد قوری کوچولو رو برداشت و داخل فنجون ریخت
فنجون رو برداشتم
و برای اولین بار،توی امروز،احساس آرامش میکردم
-ممنونم..میتونی بری
سر خم کرد و از اتاق خارج شد
چند ثانیه نگذشت،که جونگکوک در اتاق رو باز کرد
چشماش از خستگی بسته میشدن..ولی سعی میکرد باز نگهشون داره
اومد و خودشو انداخت روی تخت
-بلند شو لباستو عوض کن..دوباره میخوای سیکسپک هاتو به رخم بکشی؟
+خوابم میاد
مثل یه بچه ی دوساله اینو گفت
تکخنده ای کردم
با وجود خستگی خودم،از روی تخت بلند شدم..از داخل کشو،یه شلوار در اوردم و پرت کردم سمتش..
-ببخشید..ولی دیگه نمیتونم لباست رو عوض کنم
از جاش بلند شد
در عرض چند ثانیه لباسشو عوض کرد و دوباره روی تخت خوابید
+خیلی خوابم میاد
-خب بخواب
+ولی خوابم نمیبره
پتو رو روش کشیدم..
-یعنی الان میخوای بخوابونمت؟
+نمیدونم..فقط خوابم کن
-ادامو در میاری؟
+تقریبا..
اروم زدم به شونهاش..کمی تکون خورد
بعد دوباره اومد پیشم
دستمو روی سرش گذاشتم و با تار موهاش بازی میکردم
-اینطوری میخوابی؟
+اره..عادت بچگیمه
با موهاش بازی میکردم تا خوابش ببره
اما ظاهرا خودم زودتر خوابم برد...
نور خورشید توی تخم چشمم بود
چشمامو مالیدم و سرم رو توی بالشت فرو کردم
چرا انقدر زود صبح شد اخههههه؟
اگه ساعت یک شب بخوابم و ساعت ۶ صبح بیدار شم،یا ساعت ۷ شب بخوابم و دوباره ۶صبح بیدار شم،تفاوتی احساس نمیکنم که!
چرا باید زود بخوابمممم؟
اوه..راستی جونگکوک!
با فکر کردن به اسمش،سرم رو از روی بالشت بلند کردم
هنوز خواب بود..
موهاش روی پیشونیش بودن..ژه هاش سایه ای زیر چشمش اندازه بودن..و دستم رو گرفته بود
انقدر محکم که تکون دادنش غیر ممکن بود
اولش کمی سعی کردم دستم رو بکشم..ولی نمیشد
هربار تلاش میکردم،اخمی میکرد و دستم رو محکم تر میگرفت
اخرش بیخیال شدم..گناه داره..بزاریم بخوابه
که یهو در با شتاب زده شد..
هم من و هم جونگکوک از ترس روی تخت نشستیم
-چه مرگتونه؟فقط بیاید تو تا زندگی رو براتون جهنم کنم
+اروم باش
-نه خیر..غلط میکنن اینجوری در میزنن
از روی تخت اومدم و با عصبانیت در رو باز کردم
و با قیافه ی پدر چوسانی جونگکوک مواجه شد
لبخند اجباری زدم:
-سلام
نگاه سردی بهم کرد
نگاهی به جونگکوک کردم..کنجکاو به در نگاه میکرد
پدر جونگکوک گفت:
:چرا برای مراسم ختم ملکه نیومدی؟
-مشکلی برام پیش اومده بود،عالیجناب
:چه مشکلی؟
-بعضی چیز های شخصی هستند،سرورم
:پسرم کجاست؟
-اینجا هستن
کنار رفتم..
جونگکوک نشست روی تخت
پدر جونگکوک با صدای عصبی گفت:
:این چه وضع لباس پوشیدنه؟
+اینطوری راحتم
:بدون لباس؟
+زنم دوست داره!
واتتتتت؟
به من چهههههههه؟
پدر جونگکوک برگشت سمت من
عصبانیت از توی چشماش معلوم بود
داد زد:
:گمشو بیرون
-با من بودین؟
:اره..برو بیرون
خدایا صبر..خدایا صبرررررر
جونگکوک انگار از نگاهم فهمیده بود دارم جوش میارم
-شما وارد اتاق من شدین..حالا میگین برم بیرون؟اگر حرفی با شوهرم دارین..
وای!
این چه حرفی بود زدم؟
-میتونید با خودش برید بیرون..نه اینکه از اتاقم خودم،منو بیرون کنید
با جمله ی اخر،کل قصر لرزید...
*ادامه دارد...
- ۵۱۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط