پارت 10
یک هفته شده بود که کل خونه رو دو نفری تمیز کردیم...
دست به کمر به جاهای برق انداخته شده داشتم نگاه میکردم..
که یکی از پشت بهم تنه زد..
& از سر راه برو کنار🙄
و با ظرف های دستش سمت آشپزخونه رفت..
دهنمو باز کردم تا یه چیزی بگم که چشمام به جیمین افتاد..
در حالیکه کتابش دستش بود داشت بهم چشم غره میرفت...
با حرص دهنمو بستم و رفتم دسشویی..
دست و صورتمو شستم و یه نگاهی به خودم توی آیینه انداختم..
+(جیــــــــــــــــــــــــــــــغ)
همچین جیغم بلند و بنفش بود که یکی در دسشویی رو زد..
× لیرین؟؟؟ لیرین چیشد؟؟
+ خاک تو سرم😬(زیرلب)...... هی... هیچی نشده یه سوسک مرده دیدم...
× امم... مطمئنی خوبی؟
+ آ.. آره چیزی نیست..
ووییی خاک به سرم کنن مگه جن دیدی آبرو خودتو بردی؟
تو این مدت خونه تکونی و حتی قبلش هم اصلا به خودم نگاه نکرده بودم..
صورتم عین مرده ها شده بود...
زیر چشمام گود افتاده بود... لبام سفید و ترک خورده شده بودن و جوش های ریز اطراف صورتم میدیدم...
به دستام نگاه کردم..
پشت دستم دیگه از قبل هم خشک تر شده بود... مثل همیشه انقد سرد بودن که بی حس شده بودن..
موهام به هم ریخته و چرب شده بودن...
+ آییشش... باید یه حموم برم.. انگار از آشغال دونی منو اوردن...
꧁꧂
با حوله روی تخت نشستم...
موهامو داشتم ماساژ میدادم و خشک میکردم..
+ هووفف.. سبک شدم..
داشتم نرم کننده میزدم به دستام..
فردا قرار بود برای سال نو خونه رو تزیین کنن..
رفتم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم..
پر از برف شده بود..
لباسام رو که پوشیدم جلوی آیینه نشستم تا هم سشووار بزنم هم چندتا چیز بزنم صورتم تا بهتر بشم..
که گوشیم زنگ خورد..
+ الو؟
÷ سلام دختر قشنگم... خوبی مامان؟
+ مامان تویی؟ چقد خوشحالم صداتو میشنوم!
÷ چه خبر؟ زندگی با اون مادرشوهره..... عزیزت چطور میگذره؟
+ خب.... چی بگم مامان..
÷ معلومه خیلی ازت کار میکشه نه؟ از همون اول هم که بهت گفتیم!
+ حالا هرچی..
÷ سال نو رو میای اینجا؟
+ واقعا؟
÷ آره دیگه میدونم که با اونا حال نمیکنی بیا با خانواده خودت باش عزیزدلم!
+ امم... باشه حالا بهت خبر میدم..
÷ باشه عزیزم خدافظ!
+ خدافظ مامانی!
گوشی رو گذاشتم کنار و شروع کردم به شونه کردن موهام...
+.. خب... بهتر نیست که.. سال نو رو با خانواده خودم بگذرونم؟... برای هیچکس اینجا مهم نیست پس... ترجیح میدم با کسایی باشم که بهم خوش بگذره..
تو فکر این بودم که فردا برم ولی اونا فردا صبح میخوان تزیینات رو شروع کنن منم که واسه جشن اینجا نیستم... پس.. بهتره همین الان برم..
رفتم لباس زمستونی هام رو پوشیدم..یه میکاپ ریزی هم کردم و کلاه باکت پشمالوم هم گرفتم دستم.. وسایل لازم رو هم جمع کردم تو یه کیف و رفتم پایین..
داشتم میرفتم سمت در که...
_ کجا به سلامتی؟
+ به تو ربطی داره؟
که خیلی بد نگام کرد حس کردم الان بلند میشه از سقف آویزونم میکنه..
+ خب... دارم میرم یکم بگردم..
_ وایسا ببینم... تو داهات شما با ساک میرن دور دور؟
& اهههه.. ولش کن پسرم به جهنم بزار هر گورستونی میخواد بره بره!!
_ ولی..
منم سریع در و باز کردم و رفتم بیرون و پشت سرم بستم..
وقتی از ساختمون خارج شدم...پاهام روی برف های تازه فرو میرفت.... سرمو گرفتم بالا..
دونه های برف روی صورتم مینشستن..
یه نفس عمیق کشیدم و دادم بیرون..
+ حس میکنم... انگار از زندان آزاد شدم..
زنگ زدم به مامان تا بهش اطلاع بدم دارم میام...
---
ها چیه؟😂 برو پارت بعد بیا🗿
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
دست به کمر به جاهای برق انداخته شده داشتم نگاه میکردم..
که یکی از پشت بهم تنه زد..
& از سر راه برو کنار🙄
و با ظرف های دستش سمت آشپزخونه رفت..
دهنمو باز کردم تا یه چیزی بگم که چشمام به جیمین افتاد..
در حالیکه کتابش دستش بود داشت بهم چشم غره میرفت...
با حرص دهنمو بستم و رفتم دسشویی..
دست و صورتمو شستم و یه نگاهی به خودم توی آیینه انداختم..
+(جیــــــــــــــــــــــــــــــغ)
همچین جیغم بلند و بنفش بود که یکی در دسشویی رو زد..
× لیرین؟؟؟ لیرین چیشد؟؟
+ خاک تو سرم😬(زیرلب)...... هی... هیچی نشده یه سوسک مرده دیدم...
× امم... مطمئنی خوبی؟
+ آ.. آره چیزی نیست..
ووییی خاک به سرم کنن مگه جن دیدی آبرو خودتو بردی؟
تو این مدت خونه تکونی و حتی قبلش هم اصلا به خودم نگاه نکرده بودم..
صورتم عین مرده ها شده بود...
زیر چشمام گود افتاده بود... لبام سفید و ترک خورده شده بودن و جوش های ریز اطراف صورتم میدیدم...
به دستام نگاه کردم..
پشت دستم دیگه از قبل هم خشک تر شده بود... مثل همیشه انقد سرد بودن که بی حس شده بودن..
موهام به هم ریخته و چرب شده بودن...
+ آییشش... باید یه حموم برم.. انگار از آشغال دونی منو اوردن...
꧁꧂
با حوله روی تخت نشستم...
موهامو داشتم ماساژ میدادم و خشک میکردم..
+ هووفف.. سبک شدم..
داشتم نرم کننده میزدم به دستام..
فردا قرار بود برای سال نو خونه رو تزیین کنن..
رفتم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم..
پر از برف شده بود..
لباسام رو که پوشیدم جلوی آیینه نشستم تا هم سشووار بزنم هم چندتا چیز بزنم صورتم تا بهتر بشم..
که گوشیم زنگ خورد..
+ الو؟
÷ سلام دختر قشنگم... خوبی مامان؟
+ مامان تویی؟ چقد خوشحالم صداتو میشنوم!
÷ چه خبر؟ زندگی با اون مادرشوهره..... عزیزت چطور میگذره؟
+ خب.... چی بگم مامان..
÷ معلومه خیلی ازت کار میکشه نه؟ از همون اول هم که بهت گفتیم!
+ حالا هرچی..
÷ سال نو رو میای اینجا؟
+ واقعا؟
÷ آره دیگه میدونم که با اونا حال نمیکنی بیا با خانواده خودت باش عزیزدلم!
+ امم... باشه حالا بهت خبر میدم..
÷ باشه عزیزم خدافظ!
+ خدافظ مامانی!
گوشی رو گذاشتم کنار و شروع کردم به شونه کردن موهام...
+.. خب... بهتر نیست که.. سال نو رو با خانواده خودم بگذرونم؟... برای هیچکس اینجا مهم نیست پس... ترجیح میدم با کسایی باشم که بهم خوش بگذره..
تو فکر این بودم که فردا برم ولی اونا فردا صبح میخوان تزیینات رو شروع کنن منم که واسه جشن اینجا نیستم... پس.. بهتره همین الان برم..
رفتم لباس زمستونی هام رو پوشیدم..یه میکاپ ریزی هم کردم و کلاه باکت پشمالوم هم گرفتم دستم.. وسایل لازم رو هم جمع کردم تو یه کیف و رفتم پایین..
داشتم میرفتم سمت در که...
_ کجا به سلامتی؟
+ به تو ربطی داره؟
که خیلی بد نگام کرد حس کردم الان بلند میشه از سقف آویزونم میکنه..
+ خب... دارم میرم یکم بگردم..
_ وایسا ببینم... تو داهات شما با ساک میرن دور دور؟
& اهههه.. ولش کن پسرم به جهنم بزار هر گورستونی میخواد بره بره!!
_ ولی..
منم سریع در و باز کردم و رفتم بیرون و پشت سرم بستم..
وقتی از ساختمون خارج شدم...پاهام روی برف های تازه فرو میرفت.... سرمو گرفتم بالا..
دونه های برف روی صورتم مینشستن..
یه نفس عمیق کشیدم و دادم بیرون..
+ حس میکنم... انگار از زندان آزاد شدم..
زنگ زدم به مامان تا بهش اطلاع بدم دارم میام...
---
ها چیه؟😂 برو پارت بعد بیا🗿
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۲.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط