p19
ات که انگار برق سه فاز بهش وصل شده بود، خشکش زده بود. چشمش بین حلقه و صورتِ به شدت ریلکسِ تهیونگ میچرخید. سکوتِ سنگینی که فضای اتاق رو پر کرده بود، با صدای خنده ی نامجون که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه، شکسته شد.
نامجون دستش رو گذاشت روی پیشونیاش و با درماندگی گفت: چقدر من احمقم که فکر کردم اینجا یه گروه منطقی داریم... تهیونگ داداش، تو الان داری با یه حلقه تاتا یکی از جدیترین مشکلاتِ بیزینسیِ کمپانی رو حل میکنی؟
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، ادامه داد: خب چیه؟ پیدینیم میخواد ات رو بندازه بیرون... منم با ازدواج، کارت اقامت دائمِ کنار ما بودن رو بهش میدم. کجاش عجیبه منطقِ من از ریاضیاتِ نامجون هم قویتره!تازه....
با صدای آروم تر ادامه داد...
تهیونگ: من از ات خوشم میاد...
جیمین که گوشیاش رو درآورده بود و داشت لایو میگرفت (و احتمالا داشت برای فنها سکتهی قلبیِ دسته جمعی رقم میزد)، با خنده گفت: هیااااا! تهیونگ، داری با ابهتِ گروه بازی میکنی ولی انصافاً، اگه قبول کنه، عروسی رو کجا بگیریم؟ من مسئولِ انتخاب لباس دامادم، اصلاً بحثی هم نداریم!
جیسو که هنوز توی بغل اونها بود، سرش رو آورد بالا و با شیطنت گفت: تهیونگ، داداشِ گلم! اگه ات حلقه رو نپوشید، حلقه رو میدی به من؟ من که پایه ازدواجم، تازه حقوقم هم میگیرم، خرجت رو هم میدم!
ات که بالاخره زبونش باز شده بود، یهو زد زیر خنده. اون خندهی عصبی که تهِ دلش پر از ذوق بود ولی میخواست کم نیاره. دستش رو دراز کرد، جعبه رو از دست تهیونگ گرفت و با صدای بلند گفت:تهیونگ، تو واقعاً داری جلوی هشت نفر آدمِ دیگه، با یه جعبهی تاتا از من خواستگاری میکنی؟ الان جدیِ جدیه؟ اگه فردا پیدینیم زنگ زد گفت: خانمِ کیم تهیونگ لطفا تشریف بیارید دفتر، من باید چی جواب بدم؟
شوگا که تا اون لحظه ساکت بود، یهو بلند شد، رفت سمت درِ اتاق تمرین و گفت: من دیگه رد دادم! برید ازدواج کنید، برید ماه عسل، فقط لطفاً فردا ساعت ۶ صبح برای تمرینِ رقص نیاید که من طاقتِ دیدنِ زوجِ خوشبخت رو ندارم تهیونگ، اگه جوابِ منفی شنیدی، این حلقه رو بده به من، میفروشمش پیتزا میخرم برای همه!
جونگکوک که انگار تازه دوزاریاش افتاده بود، با هیجان پرید وسط: هووووو! پس اینجوریه؟ یعنی ما قراره به ات بگیم زنِ داداش؟ من از همین الان رزرو میکنم که بچهتون فقط با من بازی کنه...(جونگکوک برادر یکم صبر کن)
تهیونگ که حالا کمکم داشت صورتش از خجالت گل میانداخت (چون تازه فهمیده بود چه حرکتِ انتحاریای زده)، با صدای بلند گفت: خیلی خب، خیلی خب! مسخرهبازی بسه ات، جواب بده... بله یا نه؟ چون اگه نه بگی، باید همین الان تا اون سرِ سئول دوی ماراتون که خوبه...باید فقط فرار کنی بری که من بگیرمت کشتمت..
همه ساکت شدن و با چشمای گرد به ات خیره شدن. ات به صورتِ تهیونگ نگاه کرد؛ همون تهیونگی که چند دقیقه پیش باهاش گریه کرده بود و حالا داشت با مسخرهترین حالتِ ممکن ازش خواستگاری میکرد...
ادامه دارد...
نامجون دستش رو گذاشت روی پیشونیاش و با درماندگی گفت: چقدر من احمقم که فکر کردم اینجا یه گروه منطقی داریم... تهیونگ داداش، تو الان داری با یه حلقه تاتا یکی از جدیترین مشکلاتِ بیزینسیِ کمپانی رو حل میکنی؟
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، ادامه داد: خب چیه؟ پیدینیم میخواد ات رو بندازه بیرون... منم با ازدواج، کارت اقامت دائمِ کنار ما بودن رو بهش میدم. کجاش عجیبه منطقِ من از ریاضیاتِ نامجون هم قویتره!تازه....
با صدای آروم تر ادامه داد...
تهیونگ: من از ات خوشم میاد...
جیمین که گوشیاش رو درآورده بود و داشت لایو میگرفت (و احتمالا داشت برای فنها سکتهی قلبیِ دسته جمعی رقم میزد)، با خنده گفت: هیااااا! تهیونگ، داری با ابهتِ گروه بازی میکنی ولی انصافاً، اگه قبول کنه، عروسی رو کجا بگیریم؟ من مسئولِ انتخاب لباس دامادم، اصلاً بحثی هم نداریم!
جیسو که هنوز توی بغل اونها بود، سرش رو آورد بالا و با شیطنت گفت: تهیونگ، داداشِ گلم! اگه ات حلقه رو نپوشید، حلقه رو میدی به من؟ من که پایه ازدواجم، تازه حقوقم هم میگیرم، خرجت رو هم میدم!
ات که بالاخره زبونش باز شده بود، یهو زد زیر خنده. اون خندهی عصبی که تهِ دلش پر از ذوق بود ولی میخواست کم نیاره. دستش رو دراز کرد، جعبه رو از دست تهیونگ گرفت و با صدای بلند گفت:تهیونگ، تو واقعاً داری جلوی هشت نفر آدمِ دیگه، با یه جعبهی تاتا از من خواستگاری میکنی؟ الان جدیِ جدیه؟ اگه فردا پیدینیم زنگ زد گفت: خانمِ کیم تهیونگ لطفا تشریف بیارید دفتر، من باید چی جواب بدم؟
شوگا که تا اون لحظه ساکت بود، یهو بلند شد، رفت سمت درِ اتاق تمرین و گفت: من دیگه رد دادم! برید ازدواج کنید، برید ماه عسل، فقط لطفاً فردا ساعت ۶ صبح برای تمرینِ رقص نیاید که من طاقتِ دیدنِ زوجِ خوشبخت رو ندارم تهیونگ، اگه جوابِ منفی شنیدی، این حلقه رو بده به من، میفروشمش پیتزا میخرم برای همه!
جونگکوک که انگار تازه دوزاریاش افتاده بود، با هیجان پرید وسط: هووووو! پس اینجوریه؟ یعنی ما قراره به ات بگیم زنِ داداش؟ من از همین الان رزرو میکنم که بچهتون فقط با من بازی کنه...(جونگکوک برادر یکم صبر کن)
تهیونگ که حالا کمکم داشت صورتش از خجالت گل میانداخت (چون تازه فهمیده بود چه حرکتِ انتحاریای زده)، با صدای بلند گفت: خیلی خب، خیلی خب! مسخرهبازی بسه ات، جواب بده... بله یا نه؟ چون اگه نه بگی، باید همین الان تا اون سرِ سئول دوی ماراتون که خوبه...باید فقط فرار کنی بری که من بگیرمت کشتمت..
همه ساکت شدن و با چشمای گرد به ات خیره شدن. ات به صورتِ تهیونگ نگاه کرد؛ همون تهیونگی که چند دقیقه پیش باهاش گریه کرده بود و حالا داشت با مسخرهترین حالتِ ممکن ازش خواستگاری میکرد...
ادامه دارد...
- ۲.۲k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط