مهم ترین دارایی بانتن
فصل ۶ پارت ۳ ( پایان داستان )
هینا این روزا کمتر میخنده و بیشتر تو دفترش از روزش مینویسه. مایکی تایم بیشتری تو سازمانه و محافظا جمعیتشون خیلی زیاد شده
رسما هینا احساس میکنه تو قفس گیر افتاده
ساعت ۷ عصر:
" میای بریم بیرون؟" هینا به نوتیف روی گوشیش خیره بود. دو دل بود چون ته دلش میخواست با مایکی حرف بزنه و بگه این فاصله و رفتارای سردو تموم کنه اما از طرفی دلش میخواست کمی از دنیای شرارت فاصله بگیره.
تایپ کرد" باشه" و گوشیشو کلافه روی تخت پرت کرد. از روی صندلی بلند شد و آماده برای بیرون رفتن که دوباره صدای نوتیف پیام اومد . همونطور ک داشت موهاشو میبست سمت گوشیش رفت و برش داشت.
" میدونم این مدت کمتر پیشت بودم و ازت معذرت میخوام. قول میدم به زودی همه چیزو برات تعریف کنم اما تا اون موقع فقط بهم اعتماد کن. مثل همیشه"
هینا کمی آروم میشه انگار متوجه شد که تمام این سرد بودنا و فاصله ها عمدی نیست . برای مایکی تایپ میکنه" میدونم که توضیح میدی. بهت اعتماد دارم مایکی" و بعد دوباره گوشیشو کنار میزاره و میره لباساشو عوض کنه.
حدود ۴۰ دقیقه بعد کاملا آماده بود. آرایش و مدل مو و لباس و ... همه چیز پرفکت و خوش رنگ .
هینا اروم به سمت تخت قدم برداشت تا به مایکی پیام بده ببینه اون کی میرسه . نگاه کرد دید گوشیش ۳ بار از طرف مایکی زنگ خورده و سایلنت بوده. با خودش گفت اگه مایکی نزدیک خونه باشه میتونه به راحتی بیاد بالا پس شاید مشکلی پیش اومده. به مایکی زنگ زد اما فقط صدای بوق شنید.کمی بیستر نگران شد . تصمیم گرفتم بره پیش کوکونوی که طبقه پایین عمارت بود . وارد سالن اصلی خونه شد ولی همه جا خلوت و ساکت. حتی تعداد نگهبان ها هم کم شده بود و این خیلی عجیب بود. هینا با استرس دوباره ب مایکی زنگ زد
بوق ... بوق ... بوق ...
تنها صدایی ک قابل شنیدن بود
هینا: چرا باید همه چیز یهو تغیر کنه؟ مایکی... حالش خوبه؟
هینا با استرس به سمت اتاق خودش رفت و تو راه حس میکرد ی اتفاقی افتاده . معمولا تحت هر شرایطی یکی از اعضای اصلی در نبود مایکی کنار هینا میموند اما الان هیچکس نیست!
هینا نزدیک اتاقش بود که دید در اتاق نیمه بازه. با چشمای گرد به در خیره شد . مطمئن بود که پشت سرش درو بسته بود اما الان...
هینا اروم درو باز کرد و وارد اتاق شد. روبه روی در اتاق پنجره ی بزرگی قرار داشت که جلوش مردی وایساده بود . هینا اول ترسید اما بعد کمی بیشتر دقت کرد. استایل کلاسیک و موهای سفید... داشت یاد خاطرات گذشته میوفتاد که مرد به سمتش برگشت درحالی ک دوتا دستاش تو جیب کت مشکی رنگش بود گفت" پیدات کردم .. ملکه"
هینا با استرس به صحنه رو ب روش خیره بود . ایزانا بعد این همه مدت بدون خبری پیداش شده بود. دختر سعی کرد خودشو کنترل کنه اما ذهنش بیش از حد درگیر مایکی بود.
هینا: تو....زنده ای!
ایزانا : تو هم باورت شد؟ پس خیلی خوب نقش بازی کردم
ایزانا کمی نزدیکتر شد " نمیخوام چیزی رو توضیح بدی .... همه چیزو میدونم "
هینا : بقیه... کجان؟
ایزانا کمی کلافه شد " بقیه؟ یا مایکی؟ .. هوم؟"
هینا سعی کرد مرور کردن خاطرات گذشته تو ذهنش رو متوقف کنه و چشماشو ببنده اما در همون لحظه دستی روی شونش قرار گرفت .
ایزانا اروم لب زد" تو همیشه ملکه بودی ... اما این بار .. مطمئن میشم ملکه ی من باشی"
#مهمترینداراییبانتن #توکیوریونجرز #انیمه #مایکی #ایزانا
هینا این روزا کمتر میخنده و بیشتر تو دفترش از روزش مینویسه. مایکی تایم بیشتری تو سازمانه و محافظا جمعیتشون خیلی زیاد شده
رسما هینا احساس میکنه تو قفس گیر افتاده
ساعت ۷ عصر:
" میای بریم بیرون؟" هینا به نوتیف روی گوشیش خیره بود. دو دل بود چون ته دلش میخواست با مایکی حرف بزنه و بگه این فاصله و رفتارای سردو تموم کنه اما از طرفی دلش میخواست کمی از دنیای شرارت فاصله بگیره.
تایپ کرد" باشه" و گوشیشو کلافه روی تخت پرت کرد. از روی صندلی بلند شد و آماده برای بیرون رفتن که دوباره صدای نوتیف پیام اومد . همونطور ک داشت موهاشو میبست سمت گوشیش رفت و برش داشت.
" میدونم این مدت کمتر پیشت بودم و ازت معذرت میخوام. قول میدم به زودی همه چیزو برات تعریف کنم اما تا اون موقع فقط بهم اعتماد کن. مثل همیشه"
هینا کمی آروم میشه انگار متوجه شد که تمام این سرد بودنا و فاصله ها عمدی نیست . برای مایکی تایپ میکنه" میدونم که توضیح میدی. بهت اعتماد دارم مایکی" و بعد دوباره گوشیشو کنار میزاره و میره لباساشو عوض کنه.
حدود ۴۰ دقیقه بعد کاملا آماده بود. آرایش و مدل مو و لباس و ... همه چیز پرفکت و خوش رنگ .
هینا اروم به سمت تخت قدم برداشت تا به مایکی پیام بده ببینه اون کی میرسه . نگاه کرد دید گوشیش ۳ بار از طرف مایکی زنگ خورده و سایلنت بوده. با خودش گفت اگه مایکی نزدیک خونه باشه میتونه به راحتی بیاد بالا پس شاید مشکلی پیش اومده. به مایکی زنگ زد اما فقط صدای بوق شنید.کمی بیستر نگران شد . تصمیم گرفتم بره پیش کوکونوی که طبقه پایین عمارت بود . وارد سالن اصلی خونه شد ولی همه جا خلوت و ساکت. حتی تعداد نگهبان ها هم کم شده بود و این خیلی عجیب بود. هینا با استرس دوباره ب مایکی زنگ زد
بوق ... بوق ... بوق ...
تنها صدایی ک قابل شنیدن بود
هینا: چرا باید همه چیز یهو تغیر کنه؟ مایکی... حالش خوبه؟
هینا با استرس به سمت اتاق خودش رفت و تو راه حس میکرد ی اتفاقی افتاده . معمولا تحت هر شرایطی یکی از اعضای اصلی در نبود مایکی کنار هینا میموند اما الان هیچکس نیست!
هینا نزدیک اتاقش بود که دید در اتاق نیمه بازه. با چشمای گرد به در خیره شد . مطمئن بود که پشت سرش درو بسته بود اما الان...
هینا اروم درو باز کرد و وارد اتاق شد. روبه روی در اتاق پنجره ی بزرگی قرار داشت که جلوش مردی وایساده بود . هینا اول ترسید اما بعد کمی بیشتر دقت کرد. استایل کلاسیک و موهای سفید... داشت یاد خاطرات گذشته میوفتاد که مرد به سمتش برگشت درحالی ک دوتا دستاش تو جیب کت مشکی رنگش بود گفت" پیدات کردم .. ملکه"
هینا با استرس به صحنه رو ب روش خیره بود . ایزانا بعد این همه مدت بدون خبری پیداش شده بود. دختر سعی کرد خودشو کنترل کنه اما ذهنش بیش از حد درگیر مایکی بود.
هینا: تو....زنده ای!
ایزانا : تو هم باورت شد؟ پس خیلی خوب نقش بازی کردم
ایزانا کمی نزدیکتر شد " نمیخوام چیزی رو توضیح بدی .... همه چیزو میدونم "
هینا : بقیه... کجان؟
ایزانا کمی کلافه شد " بقیه؟ یا مایکی؟ .. هوم؟"
هینا سعی کرد مرور کردن خاطرات گذشته تو ذهنش رو متوقف کنه و چشماشو ببنده اما در همون لحظه دستی روی شونش قرار گرفت .
ایزانا اروم لب زد" تو همیشه ملکه بودی ... اما این بار .. مطمئن میشم ملکه ی من باشی"
#مهمترینداراییبانتن #توکیوریونجرز #انیمه #مایکی #ایزانا
- ۸.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط