رمان جونگکوک
نام رمان :ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت دهم
________________________
چشمامو باز کردم و چند لحظه طول کشید تا بفهمم
کجام
نور کم صبح از لای پرده های بلند اتاق به داخل میتابید و صدای آروم پرنده ها از بیرون میومد
پتو تا زیر چونم بالا کشیده شده بود و بدنم از خوابیدن روی مبل کمی درد میکرد
آروم از جام بلند شدم و نگاهی به تخت انداختم
جونگکوک اونجا نبود
نگاهم روی تخت ثابت موند و متوجه شدم تخت کاملا مرتب شده انگار اصلا دیشب کسی روش نخوابیده
شاید تمام شب رو توی اتاق دیگه ای خوابیده باشه
پتو رو مرتب کردم و به سمت حموم رفتم، تا صورتمو بشورم
چند دقیقه بعد وقتی از حموم بیرون اومدم صدای باز شدن در اتاق باعث شد برگردم
جونگکوک با یه پیراهن سفید و شلوار مشکی وارد شد در حالی که یه فنجون قهوه دستش بود
نگاهش برای چند ثانیه روی من موند
"_صبح بخیر
" +صبح بخیر.... (آروم)
فنجون رو روی میز گذاشت و ساعت مچیشو تنظیم کرد
"_خوب خوابیدی
" +بله....
نگاهش به مبل افتاد و بعد دوباره به من نگاه کرد
"_باید بهت یه اتاق جدا بدیم اینجوری راحت تر میتونی بخوابی
از حرفش کمی تعجب کردم
" +یعنی میتونم اتاق خودمو داشته باشم
"_مگه قرار بود زندانیت کنم
از لحن سردش چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم
گوشیش زنگ خورد و بدون اینکه جواب بده تماس رو رد کرد...
" _باید بریم پایین صبحونه بخوریم بعدش هم باید یه سری کار انجام بدیم
"+چه کارایی....
نگاهش رو از گوشیش گرفت و بهم خیره شد
" _کارای مربوط به ازدواجمون
با شنیدن این حرف دوباره استرس عجیبی توی دلم افتاد
هنوز نمیدونستم قراره توی این خونه چه اتفاقی بیفته و از همه مهم تر نمیدونستم چرا جونگکوک با وجود اینکه خودش هم هیچ علاقه ای به این ازدواج نداشت قبول کرده بود با من ازدواج کنه
" +جونگکوک
" _چیه
"+میشه...... یه سوال بپرسم
" _بپرس
چند لحظه مکث کردم و بالاخره چیزی که از دیشب ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم
"+تو چرا با من ازدواج کردی
برای اولین بار حالت صورتش تغییر کرد
چند ثانیه سکوت کرد و بعد فنجون قهوه رو برداشت
"_بیا پایین
همین
نه توضیح داد و نه حتی سعی کرد نگاهم کنه
از جوابش لبخند تلخی زدم
" +هوم.... باشه...
جونگکوک هیچی نگفت و از اتاق خارج شد
"+هوف...
تا کی باید اینجوری زندگی کنم.
از اتاق بیرون اومدم و بعد از چند دقیقه راهرو رو پیدا کردم و از پله ها پایین رفتم
خونه خیلی بزرگتر از چیزی بود که دیشب تصور میکردم همه چی مرتب و شیک بود و انگار هیچکس اجازه نداشت حتی یه وسیله رو جابه جا کنه
_____________________________
اگه کامنت نزارید 🔪🔪
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت دهم
________________________
چشمامو باز کردم و چند لحظه طول کشید تا بفهمم
کجام
نور کم صبح از لای پرده های بلند اتاق به داخل میتابید و صدای آروم پرنده ها از بیرون میومد
پتو تا زیر چونم بالا کشیده شده بود و بدنم از خوابیدن روی مبل کمی درد میکرد
آروم از جام بلند شدم و نگاهی به تخت انداختم
جونگکوک اونجا نبود
نگاهم روی تخت ثابت موند و متوجه شدم تخت کاملا مرتب شده انگار اصلا دیشب کسی روش نخوابیده
شاید تمام شب رو توی اتاق دیگه ای خوابیده باشه
پتو رو مرتب کردم و به سمت حموم رفتم، تا صورتمو بشورم
چند دقیقه بعد وقتی از حموم بیرون اومدم صدای باز شدن در اتاق باعث شد برگردم
جونگکوک با یه پیراهن سفید و شلوار مشکی وارد شد در حالی که یه فنجون قهوه دستش بود
نگاهش برای چند ثانیه روی من موند
"_صبح بخیر
" +صبح بخیر.... (آروم)
فنجون رو روی میز گذاشت و ساعت مچیشو تنظیم کرد
"_خوب خوابیدی
" +بله....
نگاهش به مبل افتاد و بعد دوباره به من نگاه کرد
"_باید بهت یه اتاق جدا بدیم اینجوری راحت تر میتونی بخوابی
از حرفش کمی تعجب کردم
" +یعنی میتونم اتاق خودمو داشته باشم
"_مگه قرار بود زندانیت کنم
از لحن سردش چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم
گوشیش زنگ خورد و بدون اینکه جواب بده تماس رو رد کرد...
" _باید بریم پایین صبحونه بخوریم بعدش هم باید یه سری کار انجام بدیم
"+چه کارایی....
نگاهش رو از گوشیش گرفت و بهم خیره شد
" _کارای مربوط به ازدواجمون
با شنیدن این حرف دوباره استرس عجیبی توی دلم افتاد
هنوز نمیدونستم قراره توی این خونه چه اتفاقی بیفته و از همه مهم تر نمیدونستم چرا جونگکوک با وجود اینکه خودش هم هیچ علاقه ای به این ازدواج نداشت قبول کرده بود با من ازدواج کنه
" +جونگکوک
" _چیه
"+میشه...... یه سوال بپرسم
" _بپرس
چند لحظه مکث کردم و بالاخره چیزی که از دیشب ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم
"+تو چرا با من ازدواج کردی
برای اولین بار حالت صورتش تغییر کرد
چند ثانیه سکوت کرد و بعد فنجون قهوه رو برداشت
"_بیا پایین
همین
نه توضیح داد و نه حتی سعی کرد نگاهم کنه
از جوابش لبخند تلخی زدم
" +هوم.... باشه...
جونگکوک هیچی نگفت و از اتاق خارج شد
"+هوف...
تا کی باید اینجوری زندگی کنم.
از اتاق بیرون اومدم و بعد از چند دقیقه راهرو رو پیدا کردم و از پله ها پایین رفتم
خونه خیلی بزرگتر از چیزی بود که دیشب تصور میکردم همه چی مرتب و شیک بود و انگار هیچکس اجازه نداشت حتی یه وسیله رو جابه جا کنه
_____________________________
اگه کامنت نزارید 🔪🔪
- ۳.۹k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط