{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۶ 杂交种
....: ببینید کی اینجاست جیمین پارک
مگه میشد این صدا رو نشناخت چه کسی میتونست توی یه لحظه هم دشمنت بشه هم دوباره دلتو به دست بیاره و جوری رفتار کنه هیچی نشده ؟!.
رنتو با کت شلوار رسمی مقابل جیمین ایستاد : تو هنوز عوض نشدی
مرد یه لحظه مکث کرد و مستقیما در چشم هایش نگاه کرد : دلت میخواست عوض بشم ؟
رنتو خنده کوتاهی کرد : نه همینجوری بهتری خوش اومدی
در نهایت جدی خوش آمد گفت و رسمی بغلش کرد
مادر جیمین زن با وقار و محترم خطاب به ندیمه ها که آنها هم لباس سنتی پوشیده بودند گفت : اتاق رییس جوان رو نشون بدین
جیمین تا قدم برداشت تا برود دوباره صدای رنتو پسرعمویش به گوش رسید : راحت باش اینجا
جیمین فقط نگاه جدی انداخت و رفت اون جوری صحبت کرد که مثلا جیمین مهمانه و ریس اونه ؟ اما جیمین به دل نگرفت چرا که اون پسر عموش همیشه از این حرفا میزد و مهم نبود برایش « به وقتش نشون میدم کی رییس کی مهمون» ...
اومدن جیمین یه لرزه ای به قصر وارده کرده بود مثل رعد و برق، همه حال داشتند درمورد اون صحبت میکردند...
آخرین شب برای آن دو دونفر هم درحال گذشتن بود چنانکه که این سه سال نامزد هم بودند ولی حتا یه لحظه هم دیگه را ندیده بودند!...لی آرو واثهت کنجکاو بود برای دیدن شوهر آینده اش گرچه سنی نداشت برای ازدواج اما هر دختری برای دیدن مردش کنجکاو بود شاید اون زندگی بهتری برایش میساخت البته این فقط تصور دختر بود
لی آرو دو رگه کره ای و ژاپنی دختری که همیشه بخاطر کره ای بودن مادرش مورد تحقیر و نفرت قرار میگرفت...
نیمه شب بود اما دختر خوابش نمی آمد روی تختش غلط خورد و روبه سقف دراز کشید از استرس فردا شب امشب نمیتونست بخوابه کلافه پایش را به تخت زد : ای بابا چرا نمیتونم بخوابم باید واسه فردا انرژی کافی داشته باشم،
جیمین در کنار پنجره اتاق ایستاده به بیرون نگاه میکرد
فردا همه چی عوض میشد با وجود اینکه مخالفان زیادی با ازدواجش بودند....
.......
هوای تاریک خیلی وقت بود پرده اش را جمع کرده بود و رنگ طلایی خورشید تازه از پشت کوه ها بالا می آمد
امروز عروسی بود روزی که تمام کشور هم خبر دار بودند و مشتاق دیدن عروس دو رگه جیمین پارک بودن
اما هیچکس دل خوشی به این ازدواج نداشتند چرا که فقط تصمیم جیمین بود نه کس دیگری
جیمین جلوی آینه ای که تصویرش را سر تا پا نشان میداد ایستاده بود بهترین طراحان مشغول درست کردن کت شلوار مشکیش بودن
رنتو از پشت سرش روی مبل راحتی سلطنتی مدل بهش نگاه میکرد : دومینیک هنوز نیومده بهتر نبود یکم عروسی رو عقب میانداختیم ؟
رنتو گفت و منتظر حرف جیمین ماند، مرد کمی مکث کرد جدی پلک زد صدایش جوری بود که حتا طراحها و بقیه افراد اتاق حاضر نمیشدند به چشم هایش نگاه کند همانقدر با نفوذ جدی و خشن : همین الانشم خیلی دیر کردیم اگه دومینیک واسم احترامی قائل بود حتما واسه مهم ترین شب زندگیم می اومد
part ۶ 杂交种
....: ببینید کی اینجاست جیمین پارک
مگه میشد این صدا رو نشناخت چه کسی میتونست توی یه لحظه هم دشمنت بشه هم دوباره دلتو به دست بیاره و جوری رفتار کنه هیچی نشده ؟!.
رنتو با کت شلوار رسمی مقابل جیمین ایستاد : تو هنوز عوض نشدی
مرد یه لحظه مکث کرد و مستقیما در چشم هایش نگاه کرد : دلت میخواست عوض بشم ؟
رنتو خنده کوتاهی کرد : نه همینجوری بهتری خوش اومدی
در نهایت جدی خوش آمد گفت و رسمی بغلش کرد
مادر جیمین زن با وقار و محترم خطاب به ندیمه ها که آنها هم لباس سنتی پوشیده بودند گفت : اتاق رییس جوان رو نشون بدین
جیمین تا قدم برداشت تا برود دوباره صدای رنتو پسرعمویش به گوش رسید : راحت باش اینجا
جیمین فقط نگاه جدی انداخت و رفت اون جوری صحبت کرد که مثلا جیمین مهمانه و ریس اونه ؟ اما جیمین به دل نگرفت چرا که اون پسر عموش همیشه از این حرفا میزد و مهم نبود برایش « به وقتش نشون میدم کی رییس کی مهمون» ...
اومدن جیمین یه لرزه ای به قصر وارده کرده بود مثل رعد و برق، همه حال داشتند درمورد اون صحبت میکردند...
آخرین شب برای آن دو دونفر هم درحال گذشتن بود چنانکه که این سه سال نامزد هم بودند ولی حتا یه لحظه هم دیگه را ندیده بودند!...لی آرو واثهت کنجکاو بود برای دیدن شوهر آینده اش گرچه سنی نداشت برای ازدواج اما هر دختری برای دیدن مردش کنجکاو بود شاید اون زندگی بهتری برایش میساخت البته این فقط تصور دختر بود
لی آرو دو رگه کره ای و ژاپنی دختری که همیشه بخاطر کره ای بودن مادرش مورد تحقیر و نفرت قرار میگرفت...
نیمه شب بود اما دختر خوابش نمی آمد روی تختش غلط خورد و روبه سقف دراز کشید از استرس فردا شب امشب نمیتونست بخوابه کلافه پایش را به تخت زد : ای بابا چرا نمیتونم بخوابم باید واسه فردا انرژی کافی داشته باشم،
جیمین در کنار پنجره اتاق ایستاده به بیرون نگاه میکرد
فردا همه چی عوض میشد با وجود اینکه مخالفان زیادی با ازدواجش بودند....
.......
هوای تاریک خیلی وقت بود پرده اش را جمع کرده بود و رنگ طلایی خورشید تازه از پشت کوه ها بالا می آمد
امروز عروسی بود روزی که تمام کشور هم خبر دار بودند و مشتاق دیدن عروس دو رگه جیمین پارک بودن
اما هیچکس دل خوشی به این ازدواج نداشتند چرا که فقط تصمیم جیمین بود نه کس دیگری
جیمین جلوی آینه ای که تصویرش را سر تا پا نشان میداد ایستاده بود بهترین طراحان مشغول درست کردن کت شلوار مشکیش بودن
رنتو از پشت سرش روی مبل راحتی سلطنتی مدل بهش نگاه میکرد : دومینیک هنوز نیومده بهتر نبود یکم عروسی رو عقب میانداختیم ؟
رنتو گفت و منتظر حرف جیمین ماند، مرد کمی مکث کرد جدی پلک زد صدایش جوری بود که حتا طراحها و بقیه افراد اتاق حاضر نمیشدند به چشم هایش نگاه کند همانقدر با نفوذ جدی و خشن : همین الانشم خیلی دیر کردیم اگه دومینیک واسم احترامی قائل بود حتما واسه مهم ترین شب زندگیم می اومد
- ۲.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط