آدمهایی بودیم که با نقشههای بزرگ در سر و چشمهای روشن ا
آدمهایی بودیم که با نقشههای بزرگ در سر و چشمهای روشن از فردا، به صف ایستاده بودیم تا دنیا را از نو بسازیم. فکر میکردیم کائنات منتظر ارادهی ماست تا به ساز ما بچرخد؛ پلهای معلقِ میان زمین و آسمان را در خیالمان با آجرِ ستارهها چیده بودیم و برای هر قلهی فتحنشدهای، پرچمی آماده کرده بودیم. خیال میکردیم زمان، موم نرمی است در دستهای ما تا هر شکلی که دلمان خواست به تنش بپوشانیم.
اما روزگار، ماشینِ حساب کوچکی گذاشت کف دستمان و گفت: «حالا حساب کنید.»
حالا، در این سکوتِ کشدارِ میانِ روز و شب، نشستهایم و فهرست آرزوهایمان را تکتک ورق میزنیم. نه برای انتخاب کردن، که برای خط زدن. داریم دانه دانه سبکسنگین میکنیم که کدام رویا را باید همین امشب سر ببُریم تا بتوانیم خورشیدِ فردا را به قیمتِ جان بخریم. سفر؟ بگذار بماند برای سالها بعد؛ وقتی که دیگر پایی نمانده باشد. کتابِ تازه؟ ورقهای سفیدش ارزشِ هزینهاش را ندارند. کتابخانهای که قرار بود پر از پنجره باشد، حالا کوچک شده به اندازهی یک کورسوِ نان و چراغ.
داریم حساب میکنیم که از کدام تکه از خویشتنِ خویش بگذریم تا دخلوخرجِ فردا با هم بخواند. آرزوها، یکییکی از میزِ زندگی جمع میشوند و جای خود را به حسابوکتابهای محنتبارِ روزمره میدهند. شگفتا از این نسل که قرار بود معمارِ قصرها باشد، و حالا معمارِ صبورِ خرابههای آرزوهای خویش است؛ نسلی که آموخت چطور با هر خط زدن، بخشی از روحش را هم خط بزند
اما روزگار، ماشینِ حساب کوچکی گذاشت کف دستمان و گفت: «حالا حساب کنید.»
حالا، در این سکوتِ کشدارِ میانِ روز و شب، نشستهایم و فهرست آرزوهایمان را تکتک ورق میزنیم. نه برای انتخاب کردن، که برای خط زدن. داریم دانه دانه سبکسنگین میکنیم که کدام رویا را باید همین امشب سر ببُریم تا بتوانیم خورشیدِ فردا را به قیمتِ جان بخریم. سفر؟ بگذار بماند برای سالها بعد؛ وقتی که دیگر پایی نمانده باشد. کتابِ تازه؟ ورقهای سفیدش ارزشِ هزینهاش را ندارند. کتابخانهای که قرار بود پر از پنجره باشد، حالا کوچک شده به اندازهی یک کورسوِ نان و چراغ.
داریم حساب میکنیم که از کدام تکه از خویشتنِ خویش بگذریم تا دخلوخرجِ فردا با هم بخواند. آرزوها، یکییکی از میزِ زندگی جمع میشوند و جای خود را به حسابوکتابهای محنتبارِ روزمره میدهند. شگفتا از این نسل که قرار بود معمارِ قصرها باشد، و حالا معمارِ صبورِ خرابههای آرزوهای خویش است؛ نسلی که آموخت چطور با هر خط زدن، بخشی از روحش را هم خط بزند
- ۲.۳k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط