خون رنگی(پارت ۳۵)

پریدم بغل تهیونگ و کوک اونا هم متقابل بغلم کردن .

تهیونگ:بیبی خوبی چیزیت نشده بهت دست نزدکه حالت خوبه

ا.ت:من خوبم ددی چیزیم هم نشده....ولی....ولی...

کوک:ولی چی

ا.ت:اون مرده به من دست زده

کوک:تو چیکار کردی

ا.ت:...(شروع کرد به گریه کردن)ددی...هق....اون دست و پام رو بست....هق....من نمیتونستم کاری بک...بکنم...هق

کوک:هشششش بیبی گریه نکن خوشگلم

تهیونگ:بیبی باید بریم دکتر

ا.ت:دکتر واسه چی

تهیونگ: بعدن میفهمی

کوک: و قرار ازدواج کنیم

ا.ت:.......(شوکه😳)

کوک:چی شد (خنده)

ا.ت:یعنی میخواید با من ازدواج کنید

تهیونگ:اره خوشگلم

تهیونگ و کوک دست ا.ت رو میگیرن و به سمت بیمارستان میرن ا.ت رو میبرن بخش زنان ا.ت میپرسه

ا.ت:ددی چرا منو اوردی این جا

کوک:بعدن میفهمی

ا.ت:خب الان بگو

تهیونگ:بریم تو متوجه میشی

(رفتن داخل اتاق)

دکتر:خانم ا.ت لطفا روی اون تخت بخوابید

ا.ت روی تخت میخوابه دکتر لباس ا.ت رو از رو شکمش بالا میکشه و یه دستگاهی روی شکم ا.ت میزاره و میگه

دکتر:مبارک باشه

ا.ت:چی مبارک باشه

دکتر:نی نی کوچولو تو راه

ا.ت: واقعا

دکتر: اره عزیزم

ا.ت: شما از کجا میدونستید

کوک :دکتر شخصی مون بهمون گفت

ا.ت: یعنی من وقتی پیش جیمین بودم حامله بودم

تهیونگ:اره بیبی ببخشید بیشتر مواظبت نبودیم حالا پاشو بریم پیش مامان های ما و باهم برید خرید عروس منو کوک هم همراه بابا هامون میریم خرید برای داماد

ا.ت:باشه ددی(ذوق)

کوک:بیبی نمیخوای به بوس به ما بدی اخه الان چند وقته بوست نکردین

ا.ت:بیا اینجا خرگوش کوچولو من

کوک:چی خرگوش کوچولو

ا.ت:اره

کوک:اگه به من میگی خرگوش حد اقل بگو خرگوش پر عضله

تهیونگ: اون وقت به من چی میگی

ا.ت:ببر کوچولو

تهیونگ:به من نگو ببر کوچولو به من بگو ببر جذاب

ا.ت:باشه ببره جذاب باشه خرگوش پر عضله

همه خندیدن کوک خنده های خرگوشیش رو کرد تهیونگ هم خنده های مستطیلی شو(اخ من فداشون بشم)

کوک و تهیونگ ا.ت رو بردن پیش مامان هاشون خودشن هم رفتن پیش پدر هاشون ا.ت همراه با مادر هاش رفت ولی یهو یاد یه چیزی افتاد

ا.ت:مامانم

م کوک:چی

ا.ت:الان مامانم کجاست اصلا ازش خبری ندارم اون همیشه میخواست عروسی منو ببین

م تهیونگ:الاهی من فدات بشم الان به تهیونگ زنگ میزنم تا به مادرت همه چیز رو بگه و بیاردش اینجا

ا.ت:واقعا

م تهیونگ: ار خوشگلم

ا.ت :ممنونم

(فلش بک به روز عروسی)

ویو ا.ت

خیلی خوشحال بودم نمیدونم قرار چی بشه
لباس عروس خیلی خوشگل(عکسش رو میزارم)بود تهیونگ و کوک منو یه بار هم با لباس عروس ندیده بودن پدر یکیشون باید میومد دنبال من چون من نه برادر داشتم نه پدر یهو در اتاق زده شد و پدر کوک امد تو گفت دختر پاشو بریم بلند شدم و همراه پدر کوک رفتم.....ادامه دارد.....

شرط پارت بعد
۵لایک
۵کامنت
همایت
دیدگاه ها (۱۱)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love①⑤چشم‌هام رو باز کردم توی بیمارستان روی تخت در...

سناریو (درخواستی)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

p24²عروس فراریولی این جعبه کاملا سالمه ریندو کاکوچو هم جعبه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط