شاگرد لوس من

پارت 23

بعد از اینکه جونگکوک با اون جوابش باعث شد تهیونگ لبخند پیروزمندانه‌ای بزنه، دوباره سکوت داخل ماشین رو فرا گرفت.
اما این بار سکوت جونگکوک از جنس آرامش نبود.
اون کاملاً حواسش به رانندگی تهیونگ بود و سعی می‌کرد اصلاً به حرف‌هایی که چند دقیقه قبل زده بود فکر نکنه.
ولی مگه می‌شد؟
تهیونگ با یه نگاه کوتاه بهش لبخند زد.
ته: فرشته؟
کوک: چیه؟
ته: چرا انقدر ساکتی؟
کوک: هیچی.
ته: وقتی تو میگی هیچی، یعنی یه چیزی شده.
کوک: گفتم هیچی.
ته: باشه.
جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد.
کوک: همین؟
ته: همین.
کوک: قرار نیست حرصم بدی؟
ته: نه.
کوک: مشکوکی.
تهیونگ خندید.
ته: تو خیلی منو خوب شناختی.
کوک: متأسفانه.
ته: ولی خب.
تهیونگ کمی مکث کرد و دوباره نگاهش رو به جاده داد.
ته: خوشحالم که قراره بریم خونه.
کوک: خونه؟
ته: آره.
کوک: هنوزم برام عجیبه.
ته: بهش عادت می‌کنی.
کوک: به چی؟
ته: به اینکه هر روز منو ببینی.
کوک: فکر نکنم سخت باشه.
تهیونگ با شنیدن حرف جونگکوک سریع سرش رو سمتش برگردوند.
ته: چی گفتی؟
کوک: هیچی.
ته: نه، شنیدم.
کوک: پس چرا می‌پرسی؟
ته: چون می‌خوام دوباره بگی.
کوک: نمیگم.
ته: شکلات؟!
کوک: تهیونگ حواست به رانندگی باشه.
ته: داری خجالت می‌کشی؟
کوک: نه!
ته: صورتت میگه آره.
کوک: خفه شو.
ته: چشم.
کوک: واقعاً؟
ته: نه.
کوک: آیششش.
تهیونگ با صدای بلند خندید و جونگکوک با حرص نگاهش رو به بیرون داد.
............
چند دقیقه بعد ماشین جلوی خونهٔ تهیونگ توقف کرد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و با تعجب به خونه نگاه کرد.
کوک: واو...
تهیونگ در ماشین رو بست.
ته: چی؟
کوک: هیچی.
ته: چرا؟
کوک: فقط فکر نمی‌کردم انقدر بزرگ باشه.
ته: انتظار داشتی کوچیک باشه؟
کوک: نه دیگه، ولی...
ته: بیا داخل.
کوک: دستور دادی؟
تهیونگ برگشت سمتش.
ته: آره.
کوک: و اگه نیام؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
ته: خودم میبرمت.
کوک: از کجا معلوم؟
ته: چون منو می‌شناسی.
کوک: مغرور.
ته: واقع‌بین.
کوک: خودشیفته.
ته: خوشتیپ.
کوک: تهیونگ!
تهیونگ خندید.
ته: بیا دیگه جوجه.
جونگکوک با حرص از کنارش رد شد و وارد خونه شد.
کوک: فقط بدون من هنوز از اینجا خوشم نیومده.
ته: دو روز دیگه نمی‌خوای ازش بری.
کوک: مطمئنی؟
ته: کاملاً.
کوک: از کجا؟
ته: چون من اینجام.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
کوک: اعتماد به نفست خیلی زیاده.
ته: لازمه.
کوک: برای چی؟
ته: برای تحمل تو.
کوک: هوی!
............
ویو جیمین؛
جیمین با خستگی کیفش رو روی تخت انداخت و خودش هم روی تخت پرت شد.
امروز یکی از بدترین روزهای مدرسه بود
نه به خاطر درس‌ها بلکه به خاطر اینکه معلم جدیدی که همه درباره‌ش حرف می‌زدن، از صبح حتی یک بار هم به جیمین نگاه نکرده بود.
جیمین: چه آدم مغروری.
گوشیش رو برداشت و وارد چت خودش و جونگکوک شد.
جیمین: کوککککک.
چند ثانیه بعد جواب اومد.
کوک: چی شده؟
جیمین: اون معلم جذابت رو پیدا کردی یا نه؟
کوک: دیگه معلمم نیست 😌
جیمین: چی؟!
کوک: نامزدمه 😌
جیمین از روی تخت بلند شد.
جیمین: جئون جونگکوک.
کوک: بله؟
جیمین: خفه شو.
کوک: حسود شدی؟😂
جیمین: من فقط بهت شماره دادم!
کوک: و ممنونم دوست عزیزم.
جیمین:من شماره معلم خصوصی دادم، نه شوهر آینده.
کوک: قسمت بود.
جیمین با حرص گوشی رو روی تخت پرت کرد.
جیمین: قسمت بود؟! خیلی هم عالی!
✨
✨
‌قفه تموم زود تر اومدم پارت پشت سر پارت میدم بیاید برای حمایت عجقاممم💃🏻💃🏻🎀
Like:65
Comment:65
Republish:10
#شیپ.فیک.اسمات.تهکوک
دیدگاه ها (۷۳)

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

سناریو

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

سناریو

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط