پرنسس ناخواسته
P۱۸
آلیس:
به تصویر خودم در آینه خیره شده ام. موهایم را بالا بسته و لباس پیشخدمتی به تن کرده ام.
لباس سفید و سرمه ای با دامنی بلند تا مچ پاهایم.
«خب از این بدتر هم ممکن بود بشه.»
«آلیس...عجله کن!»
«اومدم.»
از اتاق بیرون و به دنبال مارتا میروم.
«مارتا.»
«بله؟»
«اون....»
بغضم را فرو میخورم.
«به نظرت الان...
خوش حاله؟»
مارتا که جلویم قدم برمیدارد سرش را کج کرده و طعنه آمیز میگوید «اون رو نمیدونم ولی من اگه کسی که دوسش دارم میومد بهم میگفت بیا جدا بشیم و بعد به زور با کسی که دوسش ندارم ازدواج میکردم خیلی خوش حال میشدم😑.»
«خودت هم خوب میدونی بخاطر خودش و... خودم بود که این کار رو کردم.»
«میدونی نظر من چیه آلیس؟
تو فقط خودخواهی.
اصلا به احساس اون فکر نمیکنی و فقط کاری که خودت میدونی درسته رو انجام میدی در حالی که بهترین کار این بود که با هم حرف بزنید و حلش کنید.»
مکثی میکند و می ایستد.
رو به من برمیگردد و ادامه میدهد«شما دو تا داشتید خیلی خوب پیش میرفتید حتی بهترین زوجی که تو عمرم دیدم بودید.»
«اما اون ها تهدیدم...»
«تو باید بهش میگفتی.»
صدایش را کمی بالا میبرد و حرفم را قطع میکند.
انگار از من عصبانی است.
«مارتا تو چرا انقدر عصبانی هستی؟ این موضوعات به تو چه ربطی داره؟»
نفس عمیقی میکشد و چشم هایش را میبندد و سپس باز میکند و با لحن آرام تری میگوید:
«دوست احمقم،من فقط از اینکه میبینم چقدر اون رو دوست داری ولی به روی خودت نمیاری ناراحتم.»
دستانم را در دستانش میگیرد «من خوب میدونم این مدت بهت سخت گذشته و سعی داری اون رو فراموش کنی اما تقصیر خودت هم هست.
اگه اون موقع باهاش درباره تهدید پادشاه حرف زده بودی،اون میتونست درستش کنه.... نمیذاشت آسیبی ببینی و هیچکدوم این اتفاق ها نمی افتاد. ولی تو چیکار کردی؟
مثل احمق ها فقط هر چی که میشه میری و میگی ما به درد هم نمیخوریم و بیا جدا بشیم.»
اخم میکنم«هِی صبر کن ببینم تو طرف اونی یا طرف من؟»
پوزخندی میزند«البته که طرف تو ام... متاسفانه بهترین دوستمی و البته یه احمق بزرگی.»
«اصلا من کی هر وقت به مشکل خوردیم طریع جدا شدم؟ فقط این دفعه بود.»
«بعد از اینکه بهت گفت پدرم به زور میخواد من رو با اون پرنسس نامزد کنه یادت نیست؟
تو سریع قهر کردی و تازه بهش میگفتی کبوتر با کبوتر باز با باز و کلی چرت و پرت دیگه.😂»
«مگه دروغ گفتم؟
هنوز هم همین رو میگم.»
دستانم را رها میکند و طوری که انگار از من ناامید شده نفس عمیقی میکشد.
«ببین ... من نمیگم حرفت اشتباه بوده اما حقیقت هم نبود. شما دو تا میتونستید با هم برای آینده تون و زندگی مشترکتون بجنگید.
اما تو فقط فرار کردی.»
نمیخواهم اعتراف کنم اما حرف هایش رویم تاثیر گذاشته.
با اینکه سعی دارم خود را کنترل کنم چشم هایم پر از اشک شده است.
او راست میگوید. هر بار ویلیام بود که برای عشقمان میجنگید و اجازه نمیداد که من به همین راحتی خرابش کنم.
«آلیس شما عشق قشنگی داشتید. عشقتون واقعی بود و میتونست آینده خوبی داشته باشه اما...
متاسفانه خیلی دیر شده.»
به تالار قصر که حالا پر از مهمان است و همه منتظر آمدن پادشاه سلستیا هستند اشاره میکند.
«اون حالا داره ازدواج میکنه.»
به تالار نگاه میکنم و بعد چشمم به او می افتد.
با آن جامه سلطنتی چقدر جذاب شده است.
چشمانم را میدزدم و دوباره به مارتا نگاه میکنم که نگران به من زل زده.
من،دارم گریه میکنم؟
حتی خودم هم نفهمیدم کی اشکانم جاری شدند.
مارتا درست میگوید.
من واقعا احمقم.
ای کاش فرصتی دوباره برای جبران داشتم اما حالا...
برای همیشه از دستش داده ام....
💔🥺
آلیس:
به تصویر خودم در آینه خیره شده ام. موهایم را بالا بسته و لباس پیشخدمتی به تن کرده ام.
لباس سفید و سرمه ای با دامنی بلند تا مچ پاهایم.
«خب از این بدتر هم ممکن بود بشه.»
«آلیس...عجله کن!»
«اومدم.»
از اتاق بیرون و به دنبال مارتا میروم.
«مارتا.»
«بله؟»
«اون....»
بغضم را فرو میخورم.
«به نظرت الان...
خوش حاله؟»
مارتا که جلویم قدم برمیدارد سرش را کج کرده و طعنه آمیز میگوید «اون رو نمیدونم ولی من اگه کسی که دوسش دارم میومد بهم میگفت بیا جدا بشیم و بعد به زور با کسی که دوسش ندارم ازدواج میکردم خیلی خوش حال میشدم😑.»
«خودت هم خوب میدونی بخاطر خودش و... خودم بود که این کار رو کردم.»
«میدونی نظر من چیه آلیس؟
تو فقط خودخواهی.
اصلا به احساس اون فکر نمیکنی و فقط کاری که خودت میدونی درسته رو انجام میدی در حالی که بهترین کار این بود که با هم حرف بزنید و حلش کنید.»
مکثی میکند و می ایستد.
رو به من برمیگردد و ادامه میدهد«شما دو تا داشتید خیلی خوب پیش میرفتید حتی بهترین زوجی که تو عمرم دیدم بودید.»
«اما اون ها تهدیدم...»
«تو باید بهش میگفتی.»
صدایش را کمی بالا میبرد و حرفم را قطع میکند.
انگار از من عصبانی است.
«مارتا تو چرا انقدر عصبانی هستی؟ این موضوعات به تو چه ربطی داره؟»
نفس عمیقی میکشد و چشم هایش را میبندد و سپس باز میکند و با لحن آرام تری میگوید:
«دوست احمقم،من فقط از اینکه میبینم چقدر اون رو دوست داری ولی به روی خودت نمیاری ناراحتم.»
دستانم را در دستانش میگیرد «من خوب میدونم این مدت بهت سخت گذشته و سعی داری اون رو فراموش کنی اما تقصیر خودت هم هست.
اگه اون موقع باهاش درباره تهدید پادشاه حرف زده بودی،اون میتونست درستش کنه.... نمیذاشت آسیبی ببینی و هیچکدوم این اتفاق ها نمی افتاد. ولی تو چیکار کردی؟
مثل احمق ها فقط هر چی که میشه میری و میگی ما به درد هم نمیخوریم و بیا جدا بشیم.»
اخم میکنم«هِی صبر کن ببینم تو طرف اونی یا طرف من؟»
پوزخندی میزند«البته که طرف تو ام... متاسفانه بهترین دوستمی و البته یه احمق بزرگی.»
«اصلا من کی هر وقت به مشکل خوردیم طریع جدا شدم؟ فقط این دفعه بود.»
«بعد از اینکه بهت گفت پدرم به زور میخواد من رو با اون پرنسس نامزد کنه یادت نیست؟
تو سریع قهر کردی و تازه بهش میگفتی کبوتر با کبوتر باز با باز و کلی چرت و پرت دیگه.😂»
«مگه دروغ گفتم؟
هنوز هم همین رو میگم.»
دستانم را رها میکند و طوری که انگار از من ناامید شده نفس عمیقی میکشد.
«ببین ... من نمیگم حرفت اشتباه بوده اما حقیقت هم نبود. شما دو تا میتونستید با هم برای آینده تون و زندگی مشترکتون بجنگید.
اما تو فقط فرار کردی.»
نمیخواهم اعتراف کنم اما حرف هایش رویم تاثیر گذاشته.
با اینکه سعی دارم خود را کنترل کنم چشم هایم پر از اشک شده است.
او راست میگوید. هر بار ویلیام بود که برای عشقمان میجنگید و اجازه نمیداد که من به همین راحتی خرابش کنم.
«آلیس شما عشق قشنگی داشتید. عشقتون واقعی بود و میتونست آینده خوبی داشته باشه اما...
متاسفانه خیلی دیر شده.»
به تالار قصر که حالا پر از مهمان است و همه منتظر آمدن پادشاه سلستیا هستند اشاره میکند.
«اون حالا داره ازدواج میکنه.»
به تالار نگاه میکنم و بعد چشمم به او می افتد.
با آن جامه سلطنتی چقدر جذاب شده است.
چشمانم را میدزدم و دوباره به مارتا نگاه میکنم که نگران به من زل زده.
من،دارم گریه میکنم؟
حتی خودم هم نفهمیدم کی اشکانم جاری شدند.
مارتا درست میگوید.
من واقعا احمقم.
ای کاش فرصتی دوباره برای جبران داشتم اما حالا...
برای همیشه از دستش داده ام....
💔🥺
- ۷۴۵
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط