عشق پر مشغله: پارت بیست و ششم
تو با نگاهی پریشون به پدرت چشم دوختی و ازش پرسیدی:
ا٫ ت : شما چی پدر ؟ نظر شما هم همینه ؟
پدرت با تکون دادن سرش حرف برادرت رو تاکید کرد ، نگاهی به برادرت انداختی که اونم سرش رو با تاسف انداخت پایین و تو از این حرکتش فهمیدی که با حرف چند دقیقه پیشش موافقه ، نگاهی به خواهرت انداختی که اونم مثل پدر و برادرت ، حرف برادرت رو تاکید کرد.
با چشمانی اشکبار و پر از نا امیدی به سمت کمد وسایل جنگیت رفتی.
زرهت رو درآوردی و سریعا پوشیدی ، شمشیر و تیرکمانت رو هم برداشتی و همین طور خنجرت رو .
و بعدش هم به پدر و برادرت و خواهرت با سرت بهشون علامت دادی و وقتی که اونا از سر راهت کنار رفتن ، تو به سمت زمین تمرین تون حرکت کردی.
( ادمین صحبت میکنه 🍓🎀: خب خوشگلام قراره از تمرین ا٫ ت یه تیکه فیلم بزارم که در پارت بعد واقع شده ، اون رو ببینید تا بهتر نوشته هام براتون مفهوم پیدا کنه)
اول از تیر اندازی روی اسب در حال حرکتت شروع کردی ، همون طور که اسبت به سرعت برق و باد میدوید توام همزمان نشونه می گرفتی و تیرت رو به سمت آدمک هایی که از چوب و چیزای بدرد نخور دیگه که ساخته شده بود پرتاب می کردی.
بعد از اون هم رفتی سراغ ضربات رزمی.
پرقدرت مشت میزدی جوری که کم مونده بود دستات خون بیاد هر چند که تا همین الانش هم آسیب دیده بود دستات ولی تو به هیچ کدوم از اینا توجه نکردی ، بهتره بگم که اصن برات مهم نبود ، تنها چیزی که برات مهم بود ، انتقام خون پایمال شده مادرت بود.
شمشیرت رو با شدت زیادی می چرخوندی و هر چیزی سر راهت بود رو به هزار تیکه مساوی تقسیم می کردی.
ا٫ ت : شما چی پدر ؟ نظر شما هم همینه ؟
پدرت با تکون دادن سرش حرف برادرت رو تاکید کرد ، نگاهی به برادرت انداختی که اونم سرش رو با تاسف انداخت پایین و تو از این حرکتش فهمیدی که با حرف چند دقیقه پیشش موافقه ، نگاهی به خواهرت انداختی که اونم مثل پدر و برادرت ، حرف برادرت رو تاکید کرد.
با چشمانی اشکبار و پر از نا امیدی به سمت کمد وسایل جنگیت رفتی.
زرهت رو درآوردی و سریعا پوشیدی ، شمشیر و تیرکمانت رو هم برداشتی و همین طور خنجرت رو .
و بعدش هم به پدر و برادرت و خواهرت با سرت بهشون علامت دادی و وقتی که اونا از سر راهت کنار رفتن ، تو به سمت زمین تمرین تون حرکت کردی.
( ادمین صحبت میکنه 🍓🎀: خب خوشگلام قراره از تمرین ا٫ ت یه تیکه فیلم بزارم که در پارت بعد واقع شده ، اون رو ببینید تا بهتر نوشته هام براتون مفهوم پیدا کنه)
اول از تیر اندازی روی اسب در حال حرکتت شروع کردی ، همون طور که اسبت به سرعت برق و باد میدوید توام همزمان نشونه می گرفتی و تیرت رو به سمت آدمک هایی که از چوب و چیزای بدرد نخور دیگه که ساخته شده بود پرتاب می کردی.
بعد از اون هم رفتی سراغ ضربات رزمی.
پرقدرت مشت میزدی جوری که کم مونده بود دستات خون بیاد هر چند که تا همین الانش هم آسیب دیده بود دستات ولی تو به هیچ کدوم از اینا توجه نکردی ، بهتره بگم که اصن برات مهم نبود ، تنها چیزی که برات مهم بود ، انتقام خون پایمال شده مادرت بود.
شمشیرت رو با شدت زیادی می چرخوندی و هر چیزی سر راهت بود رو به هزار تیکه مساوی تقسیم می کردی.
- ۱.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط