داستان
نیمهشب شده بود.
همه تصمیم گرفتن توی پذیرایی بخوابن.
اما و دراکن کنار هم بودن.
هینا و تاکهمیچی هم کنار هم دراز کشیده بودن؛ البته تاکهمیچی هنوز از خجالت نمیدونست باید دستهاش رو کجا بذاره! 😂
نابی روی مبل دراز کشیده بود و پتو تا روی شونههاش کشیده شده بود.
مایکی از آشپزخونه برگشت و دید نصف پتو روی زمین افتاده.
آروم برداشتش و دوباره روی نابی کشید.
نابی که هنوز بیدار بود، چشمهاش رو باز کرد.
نابی: چرا این کارو کردی؟
مایکی مکث کرد.
مایکی: چون اگه سرما بخوری، فردا صدات مثل صدای قورباغه میشه و کل روز غر میزنی.
نابی پتو رو به طرفش پرت کرد.
نابی: برو بمیر، احمق! 😭
مایکی خندید.
مایکی: شب بخیر، عقاب تنها.
نابی: شب بخیر، سیبزمینی متحرک!
مایکی چند قدم دور شد.
اما قبل از اینکه بره، صدای آروم نابی رو شنید.
نابی: ...مایکی؟
برگشت.
مایکی: هوم؟
نابی کمی مکث کرد.
نابی: من هنوز ازت خوشم نمیاد.
مایکی لبخند زد.
مایکی: باشه.
نابی: ولی...
مایکی منتظر موند.
نابی پتو رو تا روی بینیاش بالا کشید.
نابی: ...امشب میتونی اینجا بخوابی. اگه خواستی.
مایکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد لبخند شیطانی همیشگیاش برگشت.
مایکی: اووووه! یعنی عقاب تنها دلش نمیخواد تنها بخوابه؟! 😂
نابی: عوضش کردی! نظرم عوض شد! گمشو!
مایکی: نه دیگه! خودت دعوت کردی!
نابی: مایکیییییی! 😭
مایکی خندید و روی مبل روبهروی نابی دراز کشید.
مایکی: شب بخیر، نابی.
نابی چند لحظه به سقف نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنوه، لبخند زد.
نابی: ...شب بخیر، مانجیرو.
اون طرف اتاق، هینا که تمام مکالمه رو شنیده بود، آروم گوشیاش رو برداشت و توی گروه چت نوشت:
هینا: 🚨🚨🚨 خبر فوری! عقاب و سیبزمینی دارن عاشق هم میشن! 🚨🚨🚨
دراکن: فردا صبح این پیام رو پاک کن.
هینا: هرگز! 😭💗
همه تصمیم گرفتن توی پذیرایی بخوابن.
اما و دراکن کنار هم بودن.
هینا و تاکهمیچی هم کنار هم دراز کشیده بودن؛ البته تاکهمیچی هنوز از خجالت نمیدونست باید دستهاش رو کجا بذاره! 😂
نابی روی مبل دراز کشیده بود و پتو تا روی شونههاش کشیده شده بود.
مایکی از آشپزخونه برگشت و دید نصف پتو روی زمین افتاده.
آروم برداشتش و دوباره روی نابی کشید.
نابی که هنوز بیدار بود، چشمهاش رو باز کرد.
نابی: چرا این کارو کردی؟
مایکی مکث کرد.
مایکی: چون اگه سرما بخوری، فردا صدات مثل صدای قورباغه میشه و کل روز غر میزنی.
نابی پتو رو به طرفش پرت کرد.
نابی: برو بمیر، احمق! 😭
مایکی خندید.
مایکی: شب بخیر، عقاب تنها.
نابی: شب بخیر، سیبزمینی متحرک!
مایکی چند قدم دور شد.
اما قبل از اینکه بره، صدای آروم نابی رو شنید.
نابی: ...مایکی؟
برگشت.
مایکی: هوم؟
نابی کمی مکث کرد.
نابی: من هنوز ازت خوشم نمیاد.
مایکی لبخند زد.
مایکی: باشه.
نابی: ولی...
مایکی منتظر موند.
نابی پتو رو تا روی بینیاش بالا کشید.
نابی: ...امشب میتونی اینجا بخوابی. اگه خواستی.
مایکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد لبخند شیطانی همیشگیاش برگشت.
مایکی: اووووه! یعنی عقاب تنها دلش نمیخواد تنها بخوابه؟! 😂
نابی: عوضش کردی! نظرم عوض شد! گمشو!
مایکی: نه دیگه! خودت دعوت کردی!
نابی: مایکیییییی! 😭
مایکی خندید و روی مبل روبهروی نابی دراز کشید.
مایکی: شب بخیر، نابی.
نابی چند لحظه به سقف نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنوه، لبخند زد.
نابی: ...شب بخیر، مانجیرو.
اون طرف اتاق، هینا که تمام مکالمه رو شنیده بود، آروم گوشیاش رو برداشت و توی گروه چت نوشت:
هینا: 🚨🚨🚨 خبر فوری! عقاب و سیبزمینی دارن عاشق هم میشن! 🚨🚨🚨
دراکن: فردا صبح این پیام رو پاک کن.
هینا: هرگز! 😭💗
- ۸۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط