#سناریو
#سناریو
#درخواستی
#اد__jennie ☘️🌱
وقتی باهاشون قهریم و شب میریم رو مبل میخوابیم
🐺 بنگچان
شب روی مبل خوابیدی. چان پتو را روت انداخت و آروم گفت: — هنوز قهری؟ جواب ندادی. لبخند تلخی زد: — باشه... ولی مواظبت هستم.
🐰 لینو
با دیدنت روی مبل گفت: — تخت کم بود؟ — باهات قهرم. لینو بالش را کنارت گذاشت: — قهر باش، ولی حداقل راحت بخواب.
🐷🐰 چانگبین
— ا.ت، بیا تخت. — نمیام. — پس منم اینجا میمونم. — لازم نیست. — میدونم، ولی دلم میخواد.
🦙 هیونجین
پتو را آرام رویت کشید. — هنوز ناراحتی؟ سکوت کردی. — باشه... هر وقت آماده شدی باهام حرف بزن.
🐿️ هان
با دیدنت روی مبل گفت: — چرا اینجایی؟ — چون قهرم. هان بالش آورد و گفت: — حداقل بذار راحت بخوابی.
🐥 فلیکس
پتو را آورد و رویت انداخت. — سردت نشه. — هنوز باهات قهرم. لبخند زد: — اشکالی نداره. شب بخیر، ا.ت.
🐶 سونگمین
بالش را کنارت گذاشت. — برای تو. — ممنون. — هنوز قهری؟ — آره. — باشه، فردا دوباره تلاش میکنم.
🦊 آیاِن
— نمیای تخت؟ — نه. آروم گفت: — باشه... فقط راحت بخواب. بعد چراغ را خاموش کرد.
#درخواستی
#اد__jennie ☘️🌱
وقتی باهاشون قهریم و شب میریم رو مبل میخوابیم
🐺 بنگچان
شب روی مبل خوابیدی. چان پتو را روت انداخت و آروم گفت: — هنوز قهری؟ جواب ندادی. لبخند تلخی زد: — باشه... ولی مواظبت هستم.
🐰 لینو
با دیدنت روی مبل گفت: — تخت کم بود؟ — باهات قهرم. لینو بالش را کنارت گذاشت: — قهر باش، ولی حداقل راحت بخواب.
🐷🐰 چانگبین
— ا.ت، بیا تخت. — نمیام. — پس منم اینجا میمونم. — لازم نیست. — میدونم، ولی دلم میخواد.
🦙 هیونجین
پتو را آرام رویت کشید. — هنوز ناراحتی؟ سکوت کردی. — باشه... هر وقت آماده شدی باهام حرف بزن.
🐿️ هان
با دیدنت روی مبل گفت: — چرا اینجایی؟ — چون قهرم. هان بالش آورد و گفت: — حداقل بذار راحت بخوابی.
🐥 فلیکس
پتو را آورد و رویت انداخت. — سردت نشه. — هنوز باهات قهرم. لبخند زد: — اشکالی نداره. شب بخیر، ا.ت.
🐶 سونگمین
بالش را کنارت گذاشت. — برای تو. — ممنون. — هنوز قهری؟ — آره. — باشه، فردا دوباره تلاش میکنم.
🦊 آیاِن
— نمیای تخت؟ — نه. آروم گفت: — باشه... فقط راحت بخواب. بعد چراغ را خاموش کرد.
- ۴۲۸
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط