part 37
part 37
نامجون آروم بهش کمک کرد دراز بکشه و پتو رو روش مرتب کرد، بعدش خودشم آروم دراز کشید اون سمت تخت.
آلینا یکم روی تخت این پهلو اون پهلو شد هی پتو رو کشید روش و یکم بعد از روش کنار زد!
نامجون که فهمید نمیتونه بخوابه چرخید سمتش و با دستش برای سرش تکیه گاه درست کرد و نگاش کرد.
نامجون« آلینا؟»
&بله
نامجون« کوچولو،چیزی اذیتت میکنه؟»
&داداش
نامجون« جانم؟»
& میتونم یه چیزی بخوام؟
نامجون« معلومه که میتونی این دیگه چه سوالیه.....چی دلت میخواد؟ گرسنه ای؟»
& نه نه
نامجون« پس چی»
& میشه یه چراغ کوچیکی روشن کنید
نامجون« البته که میشه کوچولو»
نامجون بدون هیچ حرف دیگه ای نشست و خم شد و چراغ خواب که طرف آلینا بود رو روشن کرد.
نامجون« الان بهتره؟»
& آره مرسی
نامجون«اگه بخوای میتونم طرف خودمم روشن کنم»
& نه همین خوبه
نامجون دوباره دراز کشید و به سمت آلینا به پهلو خوابید.
نامجون« آلینا؟»
& جانم
نامجون« از تاریکی میترسی؟»
&خوب..... آره یکم
نامجون« دیگه از چی میترسی؟»
&دیگه از چیز خاصی نمیترسم
نامجون« باشه......ولی اگه از چیز دیگه ای ترسیدی حتما بهم میگی مگه نه؟»
&بله میگم
نامجون« آفرین »
آلینا ناخودآگاه بعد حرف های نامجون راحتر روی تخت دراز کشید با اینکه خودش متوجه نشد اما نامجون فهمید و یه لبخند کوتاه زد.
آلینا آروم برگشت سمت نامجون و گفت:
&داداش نامجون
نامجون« بله »
& شب بخیر
نامجون« شب توم بخیر،خوابای خوب ببینی کوچولو»
آلینا لبخندی زد.
&ممنونم شما هم همینطور
ادامه دارد...
نامجون آروم بهش کمک کرد دراز بکشه و پتو رو روش مرتب کرد، بعدش خودشم آروم دراز کشید اون سمت تخت.
آلینا یکم روی تخت این پهلو اون پهلو شد هی پتو رو کشید روش و یکم بعد از روش کنار زد!
نامجون که فهمید نمیتونه بخوابه چرخید سمتش و با دستش برای سرش تکیه گاه درست کرد و نگاش کرد.
نامجون« آلینا؟»
&بله
نامجون« کوچولو،چیزی اذیتت میکنه؟»
&داداش
نامجون« جانم؟»
& میتونم یه چیزی بخوام؟
نامجون« معلومه که میتونی این دیگه چه سوالیه.....چی دلت میخواد؟ گرسنه ای؟»
& نه نه
نامجون« پس چی»
& میشه یه چراغ کوچیکی روشن کنید
نامجون« البته که میشه کوچولو»
نامجون بدون هیچ حرف دیگه ای نشست و خم شد و چراغ خواب که طرف آلینا بود رو روشن کرد.
نامجون« الان بهتره؟»
& آره مرسی
نامجون«اگه بخوای میتونم طرف خودمم روشن کنم»
& نه همین خوبه
نامجون دوباره دراز کشید و به سمت آلینا به پهلو خوابید.
نامجون« آلینا؟»
& جانم
نامجون« از تاریکی میترسی؟»
&خوب..... آره یکم
نامجون« دیگه از چی میترسی؟»
&دیگه از چیز خاصی نمیترسم
نامجون« باشه......ولی اگه از چیز دیگه ای ترسیدی حتما بهم میگی مگه نه؟»
&بله میگم
نامجون« آفرین »
آلینا ناخودآگاه بعد حرف های نامجون راحتر روی تخت دراز کشید با اینکه خودش متوجه نشد اما نامجون فهمید و یه لبخند کوتاه زد.
آلینا آروم برگشت سمت نامجون و گفت:
&داداش نامجون
نامجون« بله »
& شب بخیر
نامجون« شب توم بخیر،خوابای خوب ببینی کوچولو»
آلینا لبخندی زد.
&ممنونم شما هم همینطور
ادامه دارد...
- ۶۸۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط