{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفهمیدی پریشانم

نفهمیدی پریشانم
از این چشمان پژمرده؟

از این شعری که حرفش را
میانِ بغض‌ها خورده؟

دلم می‌خواست تا یک شب
بگویم «دوستَت دا…» نه!

امان از عقلِ مغروری
که من را تا جُنون برده .
دیدگاه ها (۳)

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ ا...

عاشقانه های شبنم

در تلاطم بی‌امان روزگار، من تنها شاهد گذر زمانمآن هم با آرزو...

جاده بی راهه

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۳(last part)+کوک م...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفانفقط یک روز ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط