{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ه

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها در میان سکوت این خانه‌ی بی‌هیاهو، نبضشان به کندی می‌زند. اما عجیب است؛ در این برهوتِ بی‌حضور، چراغی که روزهای اول از دستِ تو در سینه‌ام روشن شد، نه تنها خاکستر نشد که هر چه بادِ فراموشی وزید، شعله‌ورتر شد.

میان ما دیواری از زمان و تقدیر فاصله انداخته و هر کدام در جغرافیای غریبی از این جهان نفس می‌کشیم؛ اما مگر فاصله حریف خاطره می‌شود؟ تو در تمام این سال‌های غیبت، نه یک مهمانِ گذرا که ساکنِ همیشگیِ امن‌ترین گوشه‌ی دل من بوده‌ای. گاهی وقت‌ها در ازدحامِ این روزهای ملال‌آور، عطرِ تو از لابلای باد می‌گذرد و تمامِ حصارهای عقل را ویران می‌کند. آن وقت من می‌مانم و یک بغضِ کهنه‌‌ی لجوج که سال‌هاست راهِ گلو را بسته است.

دلتنگیِ من از جنسِ حسرتِ روزهای رفته نیست؛ دلتنگیِ من، دردِ عمیقِ حضورِ غیابِ توست. اینکه نیستی، اما همه‌جا هستی؛ اینکه دستم به آسمانِ نگاهت نمی‌رسد، اما سایه‌ات بر تمام لحظه‌هایم جاریست. کاغذی و قلمی نیست که نامه‌ای به دستت برساند، و شاید هم اگر باشد، کلمه‌ها در برابرِ این حجم از دلتنگی زانو بزنند. فقط گاهی در خلوتِ این شب‌های بی‌انتهایی که تمام نمی‌شوند، رو به پنجره‌ی تاریک زمزمه می‌کنم: ای که دور از چشم‌های منی، در جانی‌ترین نقطه‌ی دلِ من، همچنان روشنی...
دیدگاه ها (۰)

چقدر دردناک است که در روزگار ما، لبخند را به پای ساده‌لوحی م...

هر کدام از ما در این پهنه‌ی هستی، مسافرانِ جاده‌ای هستیم که ...

«در میانِ تمامِ کلمات، نامِ تو تنها واژه‌ای‌ست که تپش‌های ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط