***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفان
فقط یک روز تا رفتنِ لیها به فرانسه باقی مانده بود. شبِ سردی بود و هوا چنان سنگین بود که انگار میتوانست پوست را بسوزاند، اما داخلِ استخر، برخلافِ هوا، گرمایِ آبِ جوش را داشت؛ گرمایی که بیشتر شبیه به یک تله بود تا یک آرامش.
لیها، با نیمتنهای نازک و شلوارکی کوتاه که تا بالای رانهایش میرسید، با قدمهایی آرام وارد آب شد. او میخواست در این گرمایِ بیش از حد، خود را گم کند. در حالی که داشت در سکوتِ آب غوطهور میشد، صدایِ قدمهایی را شنید. جونگکوک وارد استخر شد. او بدون اینکه کلامی بگوید، به سمت لیها آمد و در فاصلهی کوتاهی ایستاد.
جونگکوک، با نگاهی که سعی میکرد پشتِ آن آرامشِ ظاهری، نگرانیاش را پنهان کند، پرسید: «الان... بهتری؟»
لیها، بدون اینکه سرش را بلند کند، با لحنی که انگار از اعماقِ یک چاهِ یخ بیرون میآمد، پاسخ داد: «مگه مهمه؟»
جونگکوک آهی کشید و یک قدم جلوتر آمد. «باز هم همون زرهی سرد رو زدی، لیها.»
لیها بالاخره سرش را بالا آورد. چشمانش، برخلافِ گرمایِ آب، هنوز مثل یخ سرد بودند. «این زره نیست، جونگکوک. این غروریه که بهم رسیده. چیزی که دیگه از من جدا نیست.»
جونگکوک با لحنی جدی و هشداردهنده گفت: «مغروری هیچ سودی برات نداره، لیها. فقط خودت رو تنها میکنه.»
«داره،» لیها با قاطعیت پاسخ داد.
جونگکوک، که دیگر نمیتوانست با این بیتفاوتیِ او کنار بیاید، به سمتِ مرکز استخر حرکت کرد. او در میانهی آب ایستاد و با نگاهی نافذ، مستقیماً به چشمان لیها خیره شد: «مغروری، جز تنفر، هیچی برات باقی نمیذاره.»
لیها هم از گوشهی استخر به سمت مرکز حرکت کرد. او در مقابلِ او ایستاد، طوری که جریانِ گرمِ آب میان آنها بود، اما فاصلهی روحیشان فرسنگها. او با صدایی آرام اما گزنده گفت: «من دوست دارم همه ازم متنفر باشن. ترجیح میدم نفرت داشته باشن، تا اینکه بخوان بهم نزدیک بشن و بفهمن چقدر داغونم.»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش از خشم به یک نوع درکِ تلخ تغییر کرد. «پس یعنی... تو در زندگی به هیچ پناهی نیاز نداری؟»
این سؤال، مثلِ تیغ، لایهی محافظتیِ لیها را برید. چشمانِ لیها لرزید. او به جای انکار، برای اولین بار، حقیقتِ وحشتناکش را رها کرد. «پناه داشتم... پدرم پناه من بود... اما الان چی؟ تنها کارم شده پیروی کردن. تنها کاری که بلدم، با ترس زندگی کردنه؛ ترس از اینکه نکنه اشتباهی بکنم و به مرز مرگ برسم. فقط هر شب دعا میکنم که نکنه... نکنه برم به اون دنیا.»
سکوتِ سنگینی فضایِ استخر را پر کرد. صدایِ خفهی آب، تنها موسیقیِ آن لحظهی مرگبار بود. جونگکوک، بدون اینکه از او فاصله بگیرد، با صدایی که حالا نرمتر و عمیقتر شده بود، گفت: «همه مثل هم نیستن، لیها. بعضیا تو طوفان، پناهِ تو هستن... و بعضیا... خودِ طوفان.»
لیها، که انگار منتظرِ این جملهی او بود، نگاهش را به چشمانِ جونگکوک دوخت. او میخواست بداند با چه کسی روبروست. با یک نجاتدهنده یا یک ویرانگر؟ با لرزشِ خفیفِ صدا پرسید: «و تو چی هستی؟ پناه... یا طوفان؟»
جونگکوک برای لحظهای به او خیره شد. نگاهش ترکیبی از قدرت و یک وعدهی پنهان بود. او پاسخ داد: «من هم میتونم پناه باشم... و هم میتونم طوفان باشم.»
# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفان
فقط یک روز تا رفتنِ لیها به فرانسه باقی مانده بود. شبِ سردی بود و هوا چنان سنگین بود که انگار میتوانست پوست را بسوزاند، اما داخلِ استخر، برخلافِ هوا، گرمایِ آبِ جوش را داشت؛ گرمایی که بیشتر شبیه به یک تله بود تا یک آرامش.
لیها، با نیمتنهای نازک و شلوارکی کوتاه که تا بالای رانهایش میرسید، با قدمهایی آرام وارد آب شد. او میخواست در این گرمایِ بیش از حد، خود را گم کند. در حالی که داشت در سکوتِ آب غوطهور میشد، صدایِ قدمهایی را شنید. جونگکوک وارد استخر شد. او بدون اینکه کلامی بگوید، به سمت لیها آمد و در فاصلهی کوتاهی ایستاد.
جونگکوک، با نگاهی که سعی میکرد پشتِ آن آرامشِ ظاهری، نگرانیاش را پنهان کند، پرسید: «الان... بهتری؟»
لیها، بدون اینکه سرش را بلند کند، با لحنی که انگار از اعماقِ یک چاهِ یخ بیرون میآمد، پاسخ داد: «مگه مهمه؟»
جونگکوک آهی کشید و یک قدم جلوتر آمد. «باز هم همون زرهی سرد رو زدی، لیها.»
لیها بالاخره سرش را بالا آورد. چشمانش، برخلافِ گرمایِ آب، هنوز مثل یخ سرد بودند. «این زره نیست، جونگکوک. این غروریه که بهم رسیده. چیزی که دیگه از من جدا نیست.»
جونگکوک با لحنی جدی و هشداردهنده گفت: «مغروری هیچ سودی برات نداره، لیها. فقط خودت رو تنها میکنه.»
«داره،» لیها با قاطعیت پاسخ داد.
جونگکوک، که دیگر نمیتوانست با این بیتفاوتیِ او کنار بیاید، به سمتِ مرکز استخر حرکت کرد. او در میانهی آب ایستاد و با نگاهی نافذ، مستقیماً به چشمان لیها خیره شد: «مغروری، جز تنفر، هیچی برات باقی نمیذاره.»
لیها هم از گوشهی استخر به سمت مرکز حرکت کرد. او در مقابلِ او ایستاد، طوری که جریانِ گرمِ آب میان آنها بود، اما فاصلهی روحیشان فرسنگها. او با صدایی آرام اما گزنده گفت: «من دوست دارم همه ازم متنفر باشن. ترجیح میدم نفرت داشته باشن، تا اینکه بخوان بهم نزدیک بشن و بفهمن چقدر داغونم.»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش از خشم به یک نوع درکِ تلخ تغییر کرد. «پس یعنی... تو در زندگی به هیچ پناهی نیاز نداری؟»
این سؤال، مثلِ تیغ، لایهی محافظتیِ لیها را برید. چشمانِ لیها لرزید. او به جای انکار، برای اولین بار، حقیقتِ وحشتناکش را رها کرد. «پناه داشتم... پدرم پناه من بود... اما الان چی؟ تنها کارم شده پیروی کردن. تنها کاری که بلدم، با ترس زندگی کردنه؛ ترس از اینکه نکنه اشتباهی بکنم و به مرز مرگ برسم. فقط هر شب دعا میکنم که نکنه... نکنه برم به اون دنیا.»
سکوتِ سنگینی فضایِ استخر را پر کرد. صدایِ خفهی آب، تنها موسیقیِ آن لحظهی مرگبار بود. جونگکوک، بدون اینکه از او فاصله بگیرد، با صدایی که حالا نرمتر و عمیقتر شده بود، گفت: «همه مثل هم نیستن، لیها. بعضیا تو طوفان، پناهِ تو هستن... و بعضیا... خودِ طوفان.»
لیها، که انگار منتظرِ این جملهی او بود، نگاهش را به چشمانِ جونگکوک دوخت. او میخواست بداند با چه کسی روبروست. با یک نجاتدهنده یا یک ویرانگر؟ با لرزشِ خفیفِ صدا پرسید: «و تو چی هستی؟ پناه... یا طوفان؟»
جونگکوک برای لحظهای به او خیره شد. نگاهش ترکیبی از قدرت و یک وعدهی پنهان بود. او پاسخ داد: «من هم میتونم پناه باشم... و هم میتونم طوفان باشم.»
- ۳۵۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط