{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 7

part 7

ویو سرینا

روی تخت خوابیده بودم چشم هام بسته بود ولی پلک هام تکون میخورد. که کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم

همه جا تاریک بود.... یه راهرو بلند و سرد ...... صدای خش خش نیومد از دور ..... ناگهان صدای جیغ بلند شد ...... صدای لیانا بود !
با ترس دویدن سمت اتاق صدا واضح تر میشد .......
« لیانا کجاییییییییی ؟!»
هیچ کس جواب نمی‌داد ‌‌...... فقط یه نور ضعیف از زیر یه در نیمه باز بیرون میزد ....‌‌
آروم دستمو بردم سمت دست گیره .....
قلبم تند تند میزد درو باز کردم با صحنه ای که دیدم وجودم یخ زد
لیا اونجا بود ....... با موهای آشفته ، چشم های اشک آلود و لباسه پاره .......
اما..... صورتش در از خون بود ..... همه جای بدنش زخم بود که نگاهی بهم کرد و با صدایی خفه بهم گفت :
« چرا نجاتم ندادی ؟ چرا گزاشتی گم بشم ، چرا تنهام گزاشتیییی»

با صدای جیغی از خواب بیدار شدم نفس نفس میزدم عرق سرد از پیشونیم می‌چکید .
دستام می‌لرزید بلند شدم و رو تخت نشستم
به دورو ور نگاه کردم جیمین نبود تنها تو اتاق بودن نتو نستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر گریه خیلی دلم واسه آبجیم تنگ شده به دونه اون نمیتونم صبر کنم انگار نیمه ای از وجودم نیست

از اتاق خارج شدم به سمت آشپز خونه به چیزی خوردم و از عمارت خارج شدم
از گوشه خیابون آروم آروم راه میرفتم زیاد کسی نبود
که هوا ابری شد و شروع به باریدن کرد دستامو تو جیبم گزاشتم و شروع به گریه کردن کردم دلتنگ آبجیم بودم
اون روزه بارونی رو دوست داشت همیشه وقتی بارون میومد باهم تو خیابون ها قدم می‌زدیم اما الان پیشم نیست

ناگهان گوشیم ویبره رفت
ترسیدم گوشیمو از جیبم در آوردم

یه پیام ناشناس

( من می‌دونم آبجیت کجاست اگه میخوای نجاتش بدی بیا دنباله این آدرس )

کل وجودم شروع به لرزیدن کرد

و به طرف ادرس حرکت کردم بعد از یک ساعتی رسیدن به خونه یه چوبی میان جنگل

رفتم طرف خونه در زدم به یک پیره زن درو باز کرد

پیرزن : سلام دخترم

سرینا : سلام

پیرزن : بیا تو دلمه در بده

سرینا : ممنون

وارد خونه شدم و روی یکی از صندلی های چوبی نشستم

پیرزن : منو می‌شناسی

سرینا : نه براچی باید بشناسم

پیرزن : خوب من خاله ی مامانت هستم

سرینا : واقعا

پیرزن: آره عزیزم

سرینا : پس چرا مادرم تا حالا بهم چیزی نگفته

پیرزن: اون فکر می‌کنه من موردم

سرینا : چرا

پیرزن: به خاطره اتفاق گذشته

سرینا : گذشته مگه چه جوری بوده شما چه جوری میدونی خواهرم کجاست

پیرزن : خوب بهتره بریم سراغ اصل متلب

سرینا : بله حتما

پیرزن : اون کسی که آبجیتو دست گیر کرده باباته

سرینا : بابام ؟! اون یه مرده سادست

پیرزن : آقای پارک بابای تو هست نه آقای لی

سرینا : چی داری میگی من از وقتی بزرگ شدم آقالی بابام بوده تا همین امروز

خوشگلای منید شما
دیدگاه ها (۱)

My professorChapter:2Part:115نفسای آشنا و گرمش مثل جریان ملا...

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

پارت دوم | سفارشِ همیشگیروز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط