چندپارتی
ا/ت خم شد.
«حالت خوبه خانم کوچولو؟ باید حواست به خودت باشه.»
دخترک با یک خنده کودکانه پاسخ داد: «چشم خاله!» سپس با صدای بلند و هیجان زده، انگشت کوچکش را به سمت ساختمان روبرو گرفت و فریاد زد: «بابایی! زود باشید! الان فیلم شروع میشه!»
ا/ت به آرامی برخاست و چرخید تا ببیند دخترک با چه کسی حرف می زند.
آنچه دید، زانوهایش را سست کرد و دنیا دوباره چرخید.
آنجا بود. جیمین. او ایستاده بود، کمی جا افتاده تر، اما همان چهره، همان هیکل. دست در دست یک زن دیگر داشت؛ زنی که با آرامش به او تکیه داده بود. زندگی ای که برای ا/ت در یک شب نابود شده بود، اکنون در مقابلش، کامل و سرپا بود.
ا/ت نتوانست بماند. نمی توانست صدای خنده دخترک را تحمل کند که با لذت او را «بابایی» صدا می کرد. او برگشت و شروع به دویدن کرد، دویدنی بدون مقصد، به سمت تاریک ترین گوشه ای که می توانست او را پنهان کند.
در میان هق هق های سنگینش که گلویش را میفشرد، ذهنش غرق در یادآوری پیمان شکسته بود: «مگه نگفتی عاشقمی؟ مگه نگفتی همیشه کنارمی؟ چرا الان دست یکی دیگه رو گرفتی؟ چرا؟»
قلبش فریاد می زد، اما او مجبور بود آن را با لبخندی زورکی بپوشاند، لبخندی که بیش از هر گریه ای دردناک بود. او به سوی خیابان خالی پناه برد و در تاریکی، آخرین کلمات را برای مردی که هرگز او را نشناخت، زمزمه کرد:
«جیمین... مگه قول ندادی؟ ولی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی، عشق بدقول من... امیدوارم خوشبخت باشی بدون من.»
پایان..........
«حالت خوبه خانم کوچولو؟ باید حواست به خودت باشه.»
دخترک با یک خنده کودکانه پاسخ داد: «چشم خاله!» سپس با صدای بلند و هیجان زده، انگشت کوچکش را به سمت ساختمان روبرو گرفت و فریاد زد: «بابایی! زود باشید! الان فیلم شروع میشه!»
ا/ت به آرامی برخاست و چرخید تا ببیند دخترک با چه کسی حرف می زند.
آنچه دید، زانوهایش را سست کرد و دنیا دوباره چرخید.
آنجا بود. جیمین. او ایستاده بود، کمی جا افتاده تر، اما همان چهره، همان هیکل. دست در دست یک زن دیگر داشت؛ زنی که با آرامش به او تکیه داده بود. زندگی ای که برای ا/ت در یک شب نابود شده بود، اکنون در مقابلش، کامل و سرپا بود.
ا/ت نتوانست بماند. نمی توانست صدای خنده دخترک را تحمل کند که با لذت او را «بابایی» صدا می کرد. او برگشت و شروع به دویدن کرد، دویدنی بدون مقصد، به سمت تاریک ترین گوشه ای که می توانست او را پنهان کند.
در میان هق هق های سنگینش که گلویش را میفشرد، ذهنش غرق در یادآوری پیمان شکسته بود: «مگه نگفتی عاشقمی؟ مگه نگفتی همیشه کنارمی؟ چرا الان دست یکی دیگه رو گرفتی؟ چرا؟»
قلبش فریاد می زد، اما او مجبور بود آن را با لبخندی زورکی بپوشاند، لبخندی که بیش از هر گریه ای دردناک بود. او به سوی خیابان خالی پناه برد و در تاریکی، آخرین کلمات را برای مردی که هرگز او را نشناخت، زمزمه کرد:
«جیمین... مگه قول ندادی؟ ولی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی، عشق بدقول من... امیدوارم خوشبخت باشی بدون من.»
پایان..........
- ۳۳.۱k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط