سناریو باکودکو

مرحم عشق
پارت ۳۵



کاتسوکی ایزوکو رو برد تو اتاقش و بعد یه نگاهی به دور ور کرد و در رو بست و بعد رفت سمت ایزوکو
💥: دکو تو اینجا چیکار میکنی هان
🥦: من برای کار اومدم ولی اصلا فکر نمیکردم کاچان تو اینجا باشی خیلی تعجب کردم تازه میخواستم برسم اونجا برات نامه بنویسم تا بیای پیشم ولی تو اینجا بودی و ... و.... ص.ص.صبرررر کنننن ببینم اینجا قصر و دنکی گفت که شاهزاده ای یعنییییی تمامممم اینننن مدتتتتت تو شاهزادهههه بودییی 😵🤯
💥: هوی نفله ببند گاله رو چرا تعجب میکنی من که بهت گفتم ولی تو باور نکردی
🥦: من چه میدونست داری راست میگی فکر کردم داری شوخی میکنی
💥: من کی با تو شوخی کردم نفله که این دومی بارش باشه
💥: حالا چرا برای کار اومدی تو که کار داشتی
🥦: خ‌خب‌..یه..ا.اتفاقی ... ا.افتاد
💥: اتفاق🤨
🥦: ا.اره
💥: چی شده
🥦: حالا ول کن
💥: بگو ببینم چی شده
🥦: م‌مغازم ..ن.نابود شد
💥: چی
🥦: اره نابود شده
💥: چجوری
🥦: خ.خب..... اوم...اه
💥: بگو 💢
🥦: اه....ک.کار دن بود اون..م.مغازمو ... نابود کرد
💥: چی گفتی 😡💢
💥: خودم تیکه تیکش میکنم جنازشو میندازم جلوت از نبود من استفاده کرده ایندفعه واقعا میکشمش🤬
^بنده: افرین کاتسوکی برو پسرم حسابشو برس😃
کاتسوکی میخواست بره که ایزوکو دستشو گرفت
^بنده: اههه ایزو ضد حال نباش تازه میخواستم حال کنم😑
🥦: واستا کاچان نرو ول کن الان نمیشه
💥: یعنی چی دکو هان باید حسابشو برسم ولم کن برم
🥦: واستا کاچان الان نه باشه بخاطر من
💥: اه... دکو باشه ولی از این قضیه نمیگزم باشه
🥦: باشه
🥦: کاچان من خیلی دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
💥: منم دکو منم میدونی چقدر سعی کردم بیام پیشت
کاتسوکی ایزوکو رو بغل کرد و سرشو گذاشت رو شونش
💥: خب دکو بیای اتاق کارتو و اتاق خودتو نشونت بدم
🥦: باشه
💥: اول اینکه اتاق کارت بیرون قصر تو حیاطه چون میدونی که کارت مربوطه به گیاه ها ولی اتاقت دو تا اتاق اونور تر اتاق منه
🥦: اتاقم کنار اتاق تویه مگه من جز کارکنان نیستم
💥: چرا هستی ولی من نمی زارم بری تو اتاق کارکنان پیش خودم می مونی نفله اعتراضی هم قابل قبول نیست
🥦: باشه
💥: حالا خوبه بیا بریم
و کاتسوکی دست ایزوکو رو گرفت و رفتن


............................................................

ایزاوا همینطور که سرشو می مالوند رفت تو دفتر کارش و شوتو هم پشت سرش رفت ایزاوا رفت پشت میزش نشست و با دستاش سرشو گرفت
ایزاوا: اه اخر کاتسوکی منو میکشه پسره‌ی نفهم بازم میخواست در بره تا الان ۶ بار وقتی داشت در میرفت گرفتیمش ولی همچنان سعی داره فرار کنه بچه‌ی کله شق
شوتو: درسته کاتسوکی یه ذره یه دندست ولی فکر نکنم دیگه در بره
ایزاوا: و تو اینو از کجا مطمئنی شوتو
شوتو : من میدونم و شک ندارم
شوتو اروم به سمت پنجره قدم برداشت و به حیاط نگاه کرد و چشماش بست و یه لبخند ریز زد
شوتو: خیلی سادست من دلیلشو میدونم ... میدونم چرا سعی داره در بره ولی الان یقین دارم که هیچ وقت دیگه در نمیره
ایزاوا: تو دقیقا چت شده تو الان از کاتسوکی هم عجیب تر شدی
شوتو: ایزاوا سان لازم نیست دیگه جوش بزنید من بهتون قول میدم که کاتسوکی دیگه نمیره حتی تا جایی که میتونه اینجا می‌مونه شک نکنید
و شوتو با قدم های اروم ولی محکم از دفتر خارج میشه
ایزاوا: اگه اینطوره بیا ببینیم درست میگی یا نه
شوتو از دفتر خارج شد و رفت تو اتاق خودش روی تخت نشست و به اسمونی که از پنجره‌ی اتاقش به وضوع میشد دیدش نگاه کرد
شوتو: کاتسوکی نمیره چون اون اومده چیزی که من سال ها سعی در پیدا کردنش داشتم بالاخره اومد و حالا نوبت منه که کارمو شروع کنم
و شوتو یه لبخند زد و به اسمون نگاه کرد

_________________________________________

پایان😃
دیدگاه ها (۲۲)

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

الان متوجه شدم ک شایدباکوگو حدود ی سال از ایزوکو بزرگ تر با...

سناریو: زخم التیامی/ پارت ۱۳نه...ناخودآگاه دویدم سمت اتاقش. ...

ترجمه:"یادتون باشه که کاتسوکی اولین کسی بود که در طول جنگ نه...

ریاکشن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط