{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**پارت ۱: سایه‌های سرد یک زندگی**

**پارت ۱: سایه‌های سرد یک زندگی**

می‌کیونگ، دختری ۲۵ ساله، وارث تاج‌وتخت یک امپراتوری زیرزمینی بود. از بچگی یاد گرفته بود احساساتش رو دفن کنه و بی‌رحم باشه. توی دنیای مافیا، جایی برای مهربونی و ضعف نبود. اون دختر رئیس، دختری که همه ازش حساب می‌بردن و جرئت نمی‌کردن حتی بهش نزدیک بشن، مظهر بی‌تفاوتی و قدرت بود. خودش از این زندگی راضی بود. قدرت براش مثل یه ماده مخدر عمل می‌کرد و هر روز بیشتر از قبل تشنه‌اش می‌کرد.

صبح با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد. یه نگاه به ساعت انداخت. ۶ صبح! حوصله‌اش سر رفته بود. این روزها دیگه هیچ‌چیز سرگرم‌ش نمی‌کرد. بلند شد، یه دوش سریع گرفت و لباس‌های مشکی و چرمش رو پوشید. همیشه مشکی می‌پوشید، انگار رنگ سیاهی با روحش گره خورده بود.

رفت پایین و سوار ماشینش شد. یه لامبورگینی مشکی مات که انگار خود شیطان طراحی‌اش کرده بود. گاز داد و به سمت یکی از کافه‌های شهر رفت. این روزها فقط یه چیز بود که کمی سرگرم‌ش می‌کرد: دیدن یه پسر خوشگل توی یه کافه کوچیک. اسمش جیمین بود و اونجا کار می‌کرد.

وقتی رسید، جیمین پشت میز قهوه‌ساز بود. با دیدن می کیونگ لبخندی زد که قلب دختر مافیا رو لرزوند. "صبح بخیر، می کیونگ!"

می کیونگ یه لبخند خیلی کوتاه زد و روی یکی از صندلی‌ها نشست. "یه قهوه لطفا، همون همیشگی."

جیمین مشغول درست کردن قهوه شد. می کیونگ بهش خیره شده بود. پوست سفید و موهای قهوه‌ای‌اش، لبخند مهربونش... همه چیزش با دنیای سرد و تاریک می کیونگ فرق داشت.

قهوه رو آورد و گذاشت روی میز. "امروز چطوری؟"

"خوبم." می کیونگ یه قلپ از قهوه‌اش خورد. "مثل همیشه."

جیمین یه کم مکث کرد. "می‌دونی، من همیشه فکر می‌کنم تو خیلی قوی هستی. انگار هیچ‌چیز نمی‌تونه ناراحتت کنه."

می کیونگ یه کم جا خورد. "شاید."

جیمین ادامه داد: "ولی من فکر می‌کنم همه یه جورایی آسیب‌پذیرن. حتی تو."

می کیونگ هیچی نگفت. جیمین خیلی چیزها رو نمی‌دونست. اون نمی‌دونست که می کیونگ مجبور شده خیلی چیزها رو قربانی کنه تا به اینجا برسه.

قهوه‌اش رو تموم کرد و بلند شد. "ممنون جیمین. روز خوبی داشته باشی."

جیمین لبخند زد. "تو هم همینطور."

می کیونگ از کافه بیرون رفت و سوار ماشینش شد. حرف‌های جیمین تو ذهنش می‌چرخید. آسیب‌پذیر؟ اون؟ غیرممکن بود. اون یاد گرفته بود که هیچ‌وقت به کسی اعتماد نکنه.

به سمت قرار ملاقاتش با یکی از رقبای پدرش رفت. امروز روز حساب‌کتاب بود. و می کیونگ آماده بود تا بهشون نشون بده که کی رئیسه.
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساد...

𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)چند ماه بعد...همه‌چیز تغییر ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

Last leaves/رمان جیمین

پارت ۲۷ | یه دعوتروز جمعه...آرا از صبح جلوی آینه ایستاده بود...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

dark life = ۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط