چنان مباش !
چنان مباش !
خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت : روزى ، كسى از من خواست تا از حكايت هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شيخ مى خواند. رفتم چون نزد شيخ رسيدم ، گفت : عبدالكريم !در چه كارى ؟ گفتم : درويشى ، چند حكايت از حكايت هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت : اى عبدالكريم !حكايت نويس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند
خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت : روزى ، كسى از من خواست تا از حكايت هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شيخ مى خواند. رفتم چون نزد شيخ رسيدم ، گفت : عبدالكريم !در چه كارى ؟ گفتم : درويشى ، چند حكايت از حكايت هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت : اى عبدالكريم !حكايت نويس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند
- ۸۴۰
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط