✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستوهفتم: کسی که ماند
---
از مهمانخانه رفتم.
صبح. زود. قبل از طلوع. سایه در بغلم. پاتیل در کیفم. و دستی که میلرزید.
به سمت شهر رفتم. به سمت عمارت. به سمت زخم.
عمارت روینتا.
از دور دیدمش. سنگِ سیاه. برجهای نوکتیز. پنجرههای قوسی. مثل همیشه. مثل همیشه.
مرده.
از دیوار بالا رفتم. از همانجایی که شب فرار کردم. از قبرستان. از آن درختِ خشکیده. از آن قبرهای بینام.
به پنجرهی ایزولده رسیدم.
باز بود.
داخل شدم. آرام. مثل سایه.
او. روی تخت. بیدار. به سقف نگاه میکرد. موهای طلایی. پریشان. چشمهایش سرخ.
— ایزولده.
برگشت. سریع. نگاهم کرد. گرد. ترسیده.
— کاساندرا؟
— بیا.
— چی؟
— بیا. با من.
سکوت.
او نگاهم کرد. طولانی. و بعد... بلند شد. بدون سؤال. بدون تردید.
پتویش را برداشت. کفشهایش. و به سمتم آمد.
— کجا؟
— جنگل. دور. هر جا که نباشد.
— و پدر؟
— پدر... — مکث کردم. — پدر دیگر مهم نیست.
او نگاهم کرد. و بعد... لبخند زد. لبخندی خسته. شکسته. اما واقعی.
— برویم.
---
از دیوار پایین رفتیم.
ایزولده لرزید. از ارتفاع میترسید. مثل من. دستش را گرفتم. محکم.
— نگاه نکن. فقط من.
او نگاهم کرد. و پایین آمد.
---
جنگل.
مه. تاریکی. سکوت.
راه رفتیم. کنار هم. سایه جلومان. ایزولده کنارم.
و بعد... ایستاد.
— کاساندرا.
— بله؟
— من... — مکث کرد. — من نمیدانم چرا آمدم.
— چون خواهرم هستی.
— نه. — به من نگاه کرد. — چون تو... تو برگشتی. برای من. کسی هیچوقت برنگشته بود. برای من.
سکوت.
و بعد... بغلم کرد.
محکم. گرم. لرزان.
من بغلش کردم. محکمتر.
و گریه کردیم. آرام. بیصدا. مثل بچهها. مثل دو خواهر که سالها تنها بودند.
---
راه.
— پدر... — گفت. — بعد از رفتنت...
— چی کرد؟
— دیوانه شد. — به زمین نگاه کرد. — شب و روز. در اتاقت. در کلکسیونت. در کتابهایت. دنبال چیزی میگشت.
— چه چیزی؟
— تو. — نگاهم کرد. — دنبال تو. دنبال... — مکث کرد. — دنبال خونِ تو.
سکوت.
— چرا؟
— چون تو رفتی. و او... — لبخند تلخ. — او نمیتواند کسی را از دست بدهد. نه چون دوستت دارد. چون تو مالِ او بودی. و رفتنِ مال... دزدی است.
— و چه کرد؟
— فرستاد. دنبال تو. مردها. جاسوسها. به هر شهر. به هر دهکده. — به من نگاه کرد. — **کاساندرا. او تو را میخواهد. نه بهخاطر عشق. بهخاطر مالکیت. بهخاطر آبرو. بهخاطر خون.
سکوت.
— و مادر؟
— مادر... — شانه بالا انداخت. — مادر مثل همیشه. چای مینوشد. مهمانی میگیرد. میگوید تو مُردی. میگوید فراموشت کرده.
— و تو؟
— من... — ایستاد. نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک. — **من هر شب پشت درِ اتاقت میایستادم. مثل قبل. گوش میدادم. به سکوت. به خالی. و گریه میکردم. چون... چون تو نبودی. و من تنها بودم.
بغلم کرد.
— من دیگر تنها نیستم.
---
جنگل.
عمیقتر.
سایه خواب بود. در بغلِ ایزولده. او نوازشش میکرد.
— این گربه؟
— سایه.
— اسمش قشنگه.
— مثل تو.
سکوت.
— کاساندرا.
— بله؟
— آن مرد... — مکث کرد. — آن مردی که در عمارت دیدم. در عروسی. آن مرد با پالتوی سیاه...
قلبم ایستاد.
— چی؟
— کی بود؟
سکوت.
— هیچکس.
— دروغ نگو.
سکوت.
— کاساندرا.
— بله؟
— تو عاشق شدی.
نایستادم.
— نه.
— چشمانت میگویند.
سکوت.
— او رفت.
— میدانم. — کنارم آمد. — همه میروند. اما...
— اما چه؟
— اما تو برگشتی. برای من. پس...
مکث.
— پس او هم برمیگردد.
سکوت.
قلبم.
لرزید.
— نه.
— چرا؟
— چون من... — صدایم شکست. — چون من نفرینش کردم.
ایزولده ایستاد.
نگاهم کرد.
طولانی.
— چه کردی؟
— نفرینش کردم. — اشک. ریخت. — انتقامش را. آرزویش را. دستهایش را. من... من نمیتوانستم بگذارم برود. نمیتوانستم بگذارم مرا ترک کند. مثل... مثل همه. پس... پس...
گریه.
بلند.
طولانی.
ایزولده بغلم کرد. محکم.
— کاساندرا.
— بله؟
— تو هیولا نیستی.
— هستم.
— نه. — موهایم را نوازش کرد. — **تو فقط... تو فقط درد کشیدی. زیاد. و حالا... حالا میسوزی.
سکوت.
— **میشود... میشود نفرین را شکست؟
ایزولده سکوت کرد.
و بعد... آرام.
— نمیدانم. اما...
— اما چه؟
— اما اگر عشق باشد...
نایستاد.
من هم نایستادم.
راه رفتیم.
در جنگل.
دخترام میخوام باهاتون بحلفم
لطفا لطفا روح نباشید
ناموسا
میخونی مشتی یه کامنتی بازنشری لایکی چیزی د آخه یعنی چه
فصل بیستوهفتم: کسی که ماند
---
از مهمانخانه رفتم.
صبح. زود. قبل از طلوع. سایه در بغلم. پاتیل در کیفم. و دستی که میلرزید.
به سمت شهر رفتم. به سمت عمارت. به سمت زخم.
عمارت روینتا.
از دور دیدمش. سنگِ سیاه. برجهای نوکتیز. پنجرههای قوسی. مثل همیشه. مثل همیشه.
مرده.
از دیوار بالا رفتم. از همانجایی که شب فرار کردم. از قبرستان. از آن درختِ خشکیده. از آن قبرهای بینام.
به پنجرهی ایزولده رسیدم.
باز بود.
داخل شدم. آرام. مثل سایه.
او. روی تخت. بیدار. به سقف نگاه میکرد. موهای طلایی. پریشان. چشمهایش سرخ.
— ایزولده.
برگشت. سریع. نگاهم کرد. گرد. ترسیده.
— کاساندرا؟
— بیا.
— چی؟
— بیا. با من.
سکوت.
او نگاهم کرد. طولانی. و بعد... بلند شد. بدون سؤال. بدون تردید.
پتویش را برداشت. کفشهایش. و به سمتم آمد.
— کجا؟
— جنگل. دور. هر جا که نباشد.
— و پدر؟
— پدر... — مکث کردم. — پدر دیگر مهم نیست.
او نگاهم کرد. و بعد... لبخند زد. لبخندی خسته. شکسته. اما واقعی.
— برویم.
---
از دیوار پایین رفتیم.
ایزولده لرزید. از ارتفاع میترسید. مثل من. دستش را گرفتم. محکم.
— نگاه نکن. فقط من.
او نگاهم کرد. و پایین آمد.
---
جنگل.
مه. تاریکی. سکوت.
راه رفتیم. کنار هم. سایه جلومان. ایزولده کنارم.
و بعد... ایستاد.
— کاساندرا.
— بله؟
— من... — مکث کرد. — من نمیدانم چرا آمدم.
— چون خواهرم هستی.
— نه. — به من نگاه کرد. — چون تو... تو برگشتی. برای من. کسی هیچوقت برنگشته بود. برای من.
سکوت.
و بعد... بغلم کرد.
محکم. گرم. لرزان.
من بغلش کردم. محکمتر.
و گریه کردیم. آرام. بیصدا. مثل بچهها. مثل دو خواهر که سالها تنها بودند.
---
راه.
— پدر... — گفت. — بعد از رفتنت...
— چی کرد؟
— دیوانه شد. — به زمین نگاه کرد. — شب و روز. در اتاقت. در کلکسیونت. در کتابهایت. دنبال چیزی میگشت.
— چه چیزی؟
— تو. — نگاهم کرد. — دنبال تو. دنبال... — مکث کرد. — دنبال خونِ تو.
سکوت.
— چرا؟
— چون تو رفتی. و او... — لبخند تلخ. — او نمیتواند کسی را از دست بدهد. نه چون دوستت دارد. چون تو مالِ او بودی. و رفتنِ مال... دزدی است.
— و چه کرد؟
— فرستاد. دنبال تو. مردها. جاسوسها. به هر شهر. به هر دهکده. — به من نگاه کرد. — **کاساندرا. او تو را میخواهد. نه بهخاطر عشق. بهخاطر مالکیت. بهخاطر آبرو. بهخاطر خون.
سکوت.
— و مادر؟
— مادر... — شانه بالا انداخت. — مادر مثل همیشه. چای مینوشد. مهمانی میگیرد. میگوید تو مُردی. میگوید فراموشت کرده.
— و تو؟
— من... — ایستاد. نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک. — **من هر شب پشت درِ اتاقت میایستادم. مثل قبل. گوش میدادم. به سکوت. به خالی. و گریه میکردم. چون... چون تو نبودی. و من تنها بودم.
بغلم کرد.
— من دیگر تنها نیستم.
---
جنگل.
عمیقتر.
سایه خواب بود. در بغلِ ایزولده. او نوازشش میکرد.
— این گربه؟
— سایه.
— اسمش قشنگه.
— مثل تو.
سکوت.
— کاساندرا.
— بله؟
— آن مرد... — مکث کرد. — آن مردی که در عمارت دیدم. در عروسی. آن مرد با پالتوی سیاه...
قلبم ایستاد.
— چی؟
— کی بود؟
سکوت.
— هیچکس.
— دروغ نگو.
سکوت.
— کاساندرا.
— بله؟
— تو عاشق شدی.
نایستادم.
— نه.
— چشمانت میگویند.
سکوت.
— او رفت.
— میدانم. — کنارم آمد. — همه میروند. اما...
— اما چه؟
— اما تو برگشتی. برای من. پس...
مکث.
— پس او هم برمیگردد.
سکوت.
قلبم.
لرزید.
— نه.
— چرا؟
— چون من... — صدایم شکست. — چون من نفرینش کردم.
ایزولده ایستاد.
نگاهم کرد.
طولانی.
— چه کردی؟
— نفرینش کردم. — اشک. ریخت. — انتقامش را. آرزویش را. دستهایش را. من... من نمیتوانستم بگذارم برود. نمیتوانستم بگذارم مرا ترک کند. مثل... مثل همه. پس... پس...
گریه.
بلند.
طولانی.
ایزولده بغلم کرد. محکم.
— کاساندرا.
— بله؟
— تو هیولا نیستی.
— هستم.
— نه. — موهایم را نوازش کرد. — **تو فقط... تو فقط درد کشیدی. زیاد. و حالا... حالا میسوزی.
سکوت.
— **میشود... میشود نفرین را شکست؟
ایزولده سکوت کرد.
و بعد... آرام.
— نمیدانم. اما...
— اما چه؟
— اما اگر عشق باشد...
نایستاد.
من هم نایستادم.
راه رفتیم.
در جنگل.
دخترام میخوام باهاتون بحلفم
لطفا لطفا روح نباشید
ناموسا
میخونی مشتی یه کامنتی بازنشری لایکی چیزی د آخه یعنی چه
- ۳۰۷
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط