پارت اول راز خون

سه هفته بود که دایانا به خانه‌ی جدیدش در دل جنگل اسباب‌کشی کرده بود.

خانه قدیمی و دنج بود، اما فاصله‌اش با شهر آن‌قدر زیاد بود که گاهی حتی صدای ماشین هم به گوش نمی‌رسید.

آن شب، دایانا کنار پنجره نشسته بود که ناگهان...

تق

همه‌جا تاریک شد.

«ای بابا...»

گوشی‌اش را برداشت و چراغش را روشن کرد.

برق رفته بود.

چکمه هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت تا سراغ جعبه‌ی برق برود.(لباسشو میذارم)

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای خش‌خش برگ‌ها را شنید.

دایانا ایستاد.

نور گوشی را به سمت جنگل گرفت.

دو چشم طلایی میان تاریکی می‌درخشید.

موجودی شبیه روباه روی زمین نشسته بود، اما خیلی زیباتر و عجیب‌تر از هر روباهی که دایانا دیده بود. خز تیره و نقره‌ای، دم بلند و پُرپشت و چشم‌هایی طلایی که انگار نور درونشان داشت.

دایانا آرام گفت:

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

روباه بلند شد.

چند قدم جلو رفت، سپس برگشت و به او نگاه کرد.

دایانا ابرو بالا انداخت.

«می‌خوای دنبالت بیام؟»

روباه دوباره راه افتاد.

«عجب... واقعاً که.»

با وجود تردیدش، دایانا دنبالش رفت.

چند دقیقه بعد، درخت‌ها کنار رفتند.

دایانا ایستاد.

مقابلش عمارتی عظیم قرار داشت.

سه طبقه، دیوارهای سنگی تیره، پنجره‌های بلند و برج‌هایی قدیمی که نوکشان در مه گم شده بود.

دایانا زیر لب گفت:

«این دیگه از کجا اومد؟»

روباه از پله‌های سنگی بالا رفت.

در ورودی نیمه‌باز بود.

دایانا نگاهی به پشت سرش انداخت.

بعد آه کشید.

«فقط یه نگاه.»

و وارد شد.

داخل عمارت حتی از بیرون هم عجیب‌تر بود.

لوسترهای بزرگ، مبلمان قدیمی، فرش‌های قرمز تیره و شمعدان‌های نقره‌ای.

همه‌چیز اشرافی بود.

اما تاریک و پوشیده از گردوغبار.

تارهای عنکبوت از گوشه‌ی سقف آویزان بودند و روی دیوارها ده‌ها قاب بزرگ قرار داشت.

تمام عکس‌ها با پارچه‌های سفید پوشانده شده بودند.

دایانا به یکی از آنها نزدیک شد و گوشه‌ی پارچه را کنار زد.

تصویر مرد جوانی نمایان شد.

موهای تیره، کت مشکی و یقه‌ی سفید.

اما چیزی در نگاهش باعث شد دایانا سریع پارچه را رها کند.

انگار مرد داخل عکس داشت مستقیم به او نگاه می‌کرد.

ناگهان صدایی از طبقه‌ی بالا آمد.

تق.

دایانا سرش را بلند کرد.

راه‌پله‌ی بزرگی انتهای سالن قرار داشت.

«روباه؟»

جوابی نیامد.

موجود ناپدید شده بود.

دایانا چند قدم به سمت پله‌ها رفت.

اما ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده.

آرام برگشت.

هیچ‌کس نبود.

«خیلی خب... من باید برگردم.»

صدای مردی درست پشت سرش آمد:

«فکر نمی‌کنم.»

دایانا خشکش زد.

آرام برگشت.

مردی با کت مشکی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

چهره‌اش عجیب آشنا بود.

دایانا با ترس پرسید:

«تو کی هستی؟»

مرد نگاهش کرد.

سپس لبخند کمرنگی زد.

«سؤال من اینه...»

چشم‌هایش روی صورت دایانا ثابت ماند.

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

دایانا چیزی نگفت.

مرد یک قدم جلو آمد.

و همان لحظه، صدای پنجه‌های روباه از پشت سر دایانا شنیده شد.

مرد نگاهش را به روباه دوخت.

بعد دوباره به دایانا نگاه کرد.

«بالاخره پیدات کردم ..... ملکه ی من»
خببب چطورهههههههههه امیدوارم خوشتون بیاد🥹به نظر خودم که خیلی خوبه . لایک و کامنت یادت نره 🤭ماچ💋
دیدگاه ها (۳)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_18فصل نهم | هیو...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط