جنگل نفرین شده پارت ۱۴
صدای در آمد.
تق.
تق.
تهیونگ همان لحظه بلند شد.
شارلوت به او نگاه کرد.
«کیه؟»
«نمیدونم.»
تهیونگ آرام سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد.
دو مرد.
هر دو ناشناس.
اما لباسهایشان...
تهیونگ آنها را میشناخت.
همان مردهایی بودند که دنبالش میکردند.
سریع برگشت.
«شارلوت.»
«چی شده؟»
«باید بریم.»
«کجا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط او را در آغوش گرفت.
شارلوت جا خورد.
«تهیونگ؟!»
«ساکت باش.»
«ولی چرا؟»
تهیونگ پنجرهی پشتی را باز کرد.
«از اینجا.»
چند لحظه بعد...
هر دو از کلبه بیرون رفتند.
وارد کوچه شدند.
بعد به سمت بازار دویدند.
بازار امروز شلوغتر بود.
خیلی شلوغتر.
شارلوت دست تهیونگ را گرفته بود.
«چرا اینهمه آدمه؟»
«بعداً میگم.»
ناگهان...
صدای شیپور بلند شد.
همه کنار رفتند.
صدای جمعیت تغییر کرد.
تهیونگ ایستاد.
یک کالسکه سلطنتی وارد بازار شد.
پادشاه و ملکه داخل آن بودند.
شارلوت پشت تهیونگ پنهان شد.
پادشاه ناگهان تهیونگ را دید.
«تهیونگ!»
تهیونگ برگشت.
«قربان...»
پادشاه لبخند زد.
«پس برگشتی.»
بعد با تعجب نگاهش کرد.
«به جنگل افسونشده رفتی؟»
«بله، قربان.»
«چطور سالم برگشتی؟»
تهیونگ ساکت ماند.
پادشاه خندید.
«چی شکار کردی برام؟»
شارلوت پشت سر تهیونگ خشکش زد.
شکار؟
نگاهش آرام روی تهیونگ افتاد.
پس...
تهیونگ واقعاً برای شکار رفته بود.
برای شکار او.
دستهای شارلوت کمی جمع شد.
اما چیزی نگفت.
تهیونگ به تتهپته افتاد.
«قربان... من...»
ملکه که از داخل کالسکه بیرون را نگاه میکرد، ناگهان متوجه شارلوت شد.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
ملکه پرسید:
«اون کیه پشتت؟»
تهیونگ به شارلوت نگاه کرد.
دستش را گرفت.
آرام او را بیرون کشید.
«شارلوت.»
شارلوت سرش پایین بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«احترام بذار.»
شارلوت سرش را بلند کرد.
اما همان لحظه...
خشکش زد.
صدای ملکه.
برای شارلوت عجیب آشنا بود.
انگار...
قبلاً شنیده بودش.
نه در بازار.
نه در جنگل.
جایی خیلی دور.
جایی از گذشته.
تصویری مبهم در ذهنش چرخید.
یک اتاق روشن.
یک زن.
یک صدای آرام.
شارلوت پلک زد.
«...»
تهیونگ گفت:
«شارلوت؟»
شارلوت سریع به خودش آمد.
سرش را پایین آورد.
احترام گذاشت.
پادشاه با دقت نگاهش کرد.
«این بانوی جوان را تا حالا در شهر ندیدهام.»
تهیونگ سریع گفت:
«بله، قربان.»
مکث کرد.
«ایشون از...»
چند لحظه دنبال جواب گشت.
«از یه شهر دیگه اومدن.»
ملکه همچنان به شارلوت خیره بود.
«چهرهاش خیلی آشناست.»
شارلوت آرام سرش را بالا آورد.
چشمهایش به ملکه افتاد.
قلبش تندتر زد.
چرا این زن...
اینقدر آشنا بود؟
چرا صدایش...
مثل یک خاطرهی گمشده بود؟
ناگهان شارلوت احساس عجیبی کرد.
برگشت.
دو مرد.
پشت دکهها ایستاده بودند.
همانها.
شارلوت سریع به تهیونگ نزدیک شد.
آرام گفت:
«اونا اینجان.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«کی؟»
«همون دوتا.»
تهیونگ پشت سرش را نگاه کرد.
مردها دیگر آنجا نبودند.
پادشاه ابرو بالا انداخت.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
«قربان؟»
پادشاه لبخند کوچکی زد.
«حس میکنم عجله داری.»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
بعد خم شد.
«قربان، من از پیشتون مرخص میشم.»
«الان؟»
«بله.»
تهیونگ دست شارلوت را گرفت.
«بدرود.»
بعد سریع او را با خودش کشید.
شارلوت تقریباً دوید.
هر دو میان جمعیت ناپدید شدند.
ملکه هنوز به مسیری که رفته بودند نگاه میکرد.
بعد آرام گفت:
«دختر زیبایی بود.»
پادشاه نگاهش کرد.
ملکه دستش را روی سینهاش گذاشت.
«اما نمیدونم چرا...»
چند لحظه سکوت کرد.
«حس میکنم قبلاً دیده بودمش.»
پادشاه چیزی نگفت.
ملکه دوباره به خیابان خیره شد.
و برای اولین بار...
نگاهش پر از شک شد.
انگشت نازت رو قر بده رو لایک💃🏻💚💚
تق.
تق.
تهیونگ همان لحظه بلند شد.
شارلوت به او نگاه کرد.
«کیه؟»
«نمیدونم.»
تهیونگ آرام سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد.
دو مرد.
هر دو ناشناس.
اما لباسهایشان...
تهیونگ آنها را میشناخت.
همان مردهایی بودند که دنبالش میکردند.
سریع برگشت.
«شارلوت.»
«چی شده؟»
«باید بریم.»
«کجا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط او را در آغوش گرفت.
شارلوت جا خورد.
«تهیونگ؟!»
«ساکت باش.»
«ولی چرا؟»
تهیونگ پنجرهی پشتی را باز کرد.
«از اینجا.»
چند لحظه بعد...
هر دو از کلبه بیرون رفتند.
وارد کوچه شدند.
بعد به سمت بازار دویدند.
بازار امروز شلوغتر بود.
خیلی شلوغتر.
شارلوت دست تهیونگ را گرفته بود.
«چرا اینهمه آدمه؟»
«بعداً میگم.»
ناگهان...
صدای شیپور بلند شد.
همه کنار رفتند.
صدای جمعیت تغییر کرد.
تهیونگ ایستاد.
یک کالسکه سلطنتی وارد بازار شد.
پادشاه و ملکه داخل آن بودند.
شارلوت پشت تهیونگ پنهان شد.
پادشاه ناگهان تهیونگ را دید.
«تهیونگ!»
تهیونگ برگشت.
«قربان...»
پادشاه لبخند زد.
«پس برگشتی.»
بعد با تعجب نگاهش کرد.
«به جنگل افسونشده رفتی؟»
«بله، قربان.»
«چطور سالم برگشتی؟»
تهیونگ ساکت ماند.
پادشاه خندید.
«چی شکار کردی برام؟»
شارلوت پشت سر تهیونگ خشکش زد.
شکار؟
نگاهش آرام روی تهیونگ افتاد.
پس...
تهیونگ واقعاً برای شکار رفته بود.
برای شکار او.
دستهای شارلوت کمی جمع شد.
اما چیزی نگفت.
تهیونگ به تتهپته افتاد.
«قربان... من...»
ملکه که از داخل کالسکه بیرون را نگاه میکرد، ناگهان متوجه شارلوت شد.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
ملکه پرسید:
«اون کیه پشتت؟»
تهیونگ به شارلوت نگاه کرد.
دستش را گرفت.
آرام او را بیرون کشید.
«شارلوت.»
شارلوت سرش پایین بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«احترام بذار.»
شارلوت سرش را بلند کرد.
اما همان لحظه...
خشکش زد.
صدای ملکه.
برای شارلوت عجیب آشنا بود.
انگار...
قبلاً شنیده بودش.
نه در بازار.
نه در جنگل.
جایی خیلی دور.
جایی از گذشته.
تصویری مبهم در ذهنش چرخید.
یک اتاق روشن.
یک زن.
یک صدای آرام.
شارلوت پلک زد.
«...»
تهیونگ گفت:
«شارلوت؟»
شارلوت سریع به خودش آمد.
سرش را پایین آورد.
احترام گذاشت.
پادشاه با دقت نگاهش کرد.
«این بانوی جوان را تا حالا در شهر ندیدهام.»
تهیونگ سریع گفت:
«بله، قربان.»
مکث کرد.
«ایشون از...»
چند لحظه دنبال جواب گشت.
«از یه شهر دیگه اومدن.»
ملکه همچنان به شارلوت خیره بود.
«چهرهاش خیلی آشناست.»
شارلوت آرام سرش را بالا آورد.
چشمهایش به ملکه افتاد.
قلبش تندتر زد.
چرا این زن...
اینقدر آشنا بود؟
چرا صدایش...
مثل یک خاطرهی گمشده بود؟
ناگهان شارلوت احساس عجیبی کرد.
برگشت.
دو مرد.
پشت دکهها ایستاده بودند.
همانها.
شارلوت سریع به تهیونگ نزدیک شد.
آرام گفت:
«اونا اینجان.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«کی؟»
«همون دوتا.»
تهیونگ پشت سرش را نگاه کرد.
مردها دیگر آنجا نبودند.
پادشاه ابرو بالا انداخت.
«تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
«قربان؟»
پادشاه لبخند کوچکی زد.
«حس میکنم عجله داری.»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
بعد خم شد.
«قربان، من از پیشتون مرخص میشم.»
«الان؟»
«بله.»
تهیونگ دست شارلوت را گرفت.
«بدرود.»
بعد سریع او را با خودش کشید.
شارلوت تقریباً دوید.
هر دو میان جمعیت ناپدید شدند.
ملکه هنوز به مسیری که رفته بودند نگاه میکرد.
بعد آرام گفت:
«دختر زیبایی بود.»
پادشاه نگاهش کرد.
ملکه دستش را روی سینهاش گذاشت.
«اما نمیدونم چرا...»
چند لحظه سکوت کرد.
«حس میکنم قبلاً دیده بودمش.»
پادشاه چیزی نگفت.
ملکه دوباره به خیابان خیره شد.
و برای اولین بار...
نگاهش پر از شک شد.
انگشت نازت رو قر بده رو لایک💃🏻💚💚
- ۱۲.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط